
لطفا این رو بشنوید.
دوشنبه ۰۰:۱۶
آدمها چجوری آروم میشن پس؟، لبام میسوزه چون جای یک قاشق، دوقاشق فلفل ریختم رو گوجههای آبلیمویی. چون نمیخواستم سرخیشون ولعم رو برای بیشتر خوردن بیشتر هم کنه.
دلم برات تنگه ولی خوشحالم که نیستی. در با خود صادق نبودنترین ورژن خودمم. دلم گوشوارهی گیلاسی میخواست ولی نخریدم. دلم خیلی چیزا میخواد و ازشون دست میکشم، مثل توت قرمز، مثل لازانیایِ مهدی، مثل تو.
بارسا دوتا گل زده و من نباید بیدار بمونم چون فردا هزارتا کار دارم. ورزش و زبان هم دارم. هرچیزی که ازش متنفرم. به گپجیپیتی میگم "قلبِ آبی خالیِ من، به اسپانیایی چی میشه؟"
میگوید: "Mi corazón azul vacío"
میخوام موهامو با آسمون یکی کنم. رنگشون رفته، همرنگِ دریا شدن.
دوشنبه ۱۱:۰۳
دارم از خواب بیهوش میشم. به نبودن که فکر میکنم سرم گیج میره. اصلا باورم نمیشه زندگی انقدر شبیه خواب باشه برام. چیزی از گذشتهم یادم نمیآد، ترسیدهام. دوست دارم وقتی میمیرم یکی دستم رو بگیره. البته که فرقی نداره، در نهایت تنهایی. شبیه همیشه.
استاد میگه سارتر دربارهی ژُنه(نویسندهی فرانسوی و تقریبا ابزوردنویس) میگه امیال همجنسخواهانهش نوعی شورش آگاهانه علیه چهارچوبهای پذیرفته شدهی جامعه است، نه اینکه یک میلِ ناخودآگاه. البته سارتر زیاد به آگاهی انسان باور داره و دشمنیای با فروید. ولی حرفش دربارهی ژنه، خیلی تکونم میده. همهچیز یادم میآد.
دلم نمیخواد بمیرم، دلم میخواد یکم نباشم. همین.
دوشنبه ۲۰:۵۰
یک چیزی حالم رو بد کرده که نمیشناسمش. اتصالم به زندگی رو کسی با قیچی قطع میکنه. روبانهای قرمز همه بریده میشن.
نمیدونم کجاام، کیام، چی شده و حتی چی میخوام. شبیه وقتی که تازه از خواب بیدار شدی. شبیه وقتی که سه تا مسکن رو باهم خوردی.
حتی وقتی مینویسم هم تو فکر اینم که چطور قشنگتر بنویسم تا اینکه واقعا آزادانه بنویسم. این اخلاق نمایشیبودنِ کوفتیم دست از سرم برنمیداره. حتی وقتی با خودم مهربونم هم باهامه.
گریهم میگیره وقتی با آدمهای کمی کاریزماتیک حرف میزنم و صدام نازک میشه، از اینکه حتی خودمم متوجه نیستم ولی هرچیزی آدم مقابلم میگه نظرم میشه مشابه اون، از اینکه انقدر تو تنهایی با خودم هم تنها نیستم حالم بد میشه.
کل روزها، کل روزها منتظری یک نفر دیگه تو رو ببینه تا خودتم باور کنی وجود داری.
نه، دردم اینم نیست. یه چیزی وسط سینمه که مشت میکوبه به تنم ولی نمیدونم چمه.
باورم نمیشه هیچچیزی رو، انگار بخشی از زندگیِ یک فرد رو سپرده بودن بهم و حالا باید تحویلش بدم. ولی اینکه جسم اصلیم کجاست رو نمیدونم.
تموم نمیشه. این درد لامصب.