ویرگول
ورودثبت نام
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتشبا سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

ششم(متجاوزانی که رسیدند به پوست تن)

از یک طرف مخروبه  برای دیدن داشت
از یک طرف مخروبه برای دیدن داشت
و از طرف دیگرش، برگ سبز درخت
و از طرف دیگرش، برگ سبز درخت

یک‌جایی از تنم درد دارد، یک‌جا که نه. کل تنم درد می‌کند.

وقتی مامان نشست توی اتاق و درباره‌ی خواستگار صحبت کدد، فکر کردم کل تنم می‌سوزد.

هربار مردی می‌خواهد نزدیکم شود_به‌معنایی غیردوستانه_، حس می‌کنم یک‌نفر افتاده به جانم و با دندان‌هایش کل پوست تنم را می‌کند.

حس می‌کنم به زمینِ وجودم تجاوز کرده‌اند، کل بدنم درد می‌گیرد، می‌سوزد.

مامان می‌پرسد چرا نه؟ ، من بلندبلند می‌خندم و می‌لرزم.

بعد که می‌روم توی خیابان خنده‌ام گریه می‌شود ولی هنوز می‌لرزم.

یاد عین می‌افتم روی نیمکت وقتی چشم‌هایش برق می‌زد و فال عاشقانه را برمی‌گرداند به خودش.

چطور آن لحظه نلرزیدم؟

توی خوابگاه زارزار زدم زیر گریه.

نه. راجع‌به مردها نیست فقط. آن دختر توی Slowly. آن شب با نامه‌اش تا خود صبح لرزیدم و درد کشیدم.

وقتی کسی من را نمی‌شناسد و اینطور می‌گوید از من خوشش آمده، حس می‌کنم کسی از خط مرزهای تنم عبور کرده، بی‌اجازه، توده‌ی سیاه حضورش را فرو می‌کند زیر پوست تنم.

فقط تو من را شناختی، حالا کم‌کم دارم یاد می‌گیرم خودم هم بشناسم.

حالم خوب نیست. یک چیزهایی تمام‌شده به‌نظر می‌رسند. مثل عمیق حس کردن احساسات.

پشت پلک‌هایم فقط تصویرهای مرده می‌بینم، توی بدنم نیستم، یک جایی نزدیکش قدم برمی‌دارم.

خواسته و ناخواسته هرلحطه به مرگ فکر می‌کنم. همه‌چیز روی خاک سست بنا شده.

از هیچ‌چیزی مطمئن نیستم. زندگی خیلی بی‌شکل به‌نظر می‌رسد، دست‌های من ولی برای شکل دادن به این گل خسته‌اند. خسته که نه، انگار قطع شده‌اند.

بی‌دست، بی‌دست مشک را به دندان کشید توی آن اسطوره‌های مذهبی.

با هر عضو دیگری که تلاش می‌کنم، زندگی زشت درمی‌آید.

نمی‌توانم منسجم بنویسم  نمی‌توانم منسجم فکر کنم. یکدفعه منفجر می‌شود یک پشت خون پشک پلک‌هایم. چرا انقدر مرگ را می‌بینم؟

کاش نجاتم بدهی. نمی‌دانم این را خطاب به لوکا می‌گویم یا اوپا. یا لورکا.

یا خودم.

اصلا از چه چیزی باید نجات پیدا کنم؟

فکر می‌کنم کاش مطمئن بودم آدم‌ها نمی‌میرند، اگر مطمئن بودم همین حالا می‌رفتم از خانه. نه دلم برای لحظاتی که مامان بغلم بود تنگ می‌شد، نه برای مهدی.

می‌خواهم بروم و باز خودم را با سریال غرق کنم، چندقسمت دیگر که تمام شود هم دلم برای چشم‌های عسلی هارام تنگ می‌شود هم برای لباس‌های مشکی اوپا.

وقتی مامان نشست بغلم و با عصبانیت پرسید چرا نه، من زل زدم به صفحه‌ی لپ‌تاپ، چون همان چندلحظه که به مامان نگاه کردم انگار سردار سپاه متجاوزان شده بود، زشت شده بود، کریه.

زل زدم به صفحه‌ی لپ‌تاپ و مامان که رفت فکر کردم دلم می‌خواهد اوپا را بغل کنم.

این یک سیکل تکراری‌ست، وقتی از آدم‌ها ضربه‌ای می‌بینم تصور می‌کنم چقدر آدمی که دوستیش دارم بی‌نظیر است و دلم می‌خواهد محکم بغلش کنم.

در تخیلاتم خفه شده‌ام. مهم نیست.

خسته‌ام، کل پوست تنم می‌سوزد.

۹
۶
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
با سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید