
بعد از نمیدانم چندسال_شاید بشود گفت نزدیک پنج سال_ زیر نور قرمز چراغ میرقصم.
نور چراغ را تنظیم میکنم روی کمسوترین حالت ممکن، Nuits را پخش میکنم و میرقصم.
آخرینبار را یادم نیست دقیقا کی رقصیدم، ولی میدانم این دومینباریست در عمرم که میرقصم، آن هم به بهانهی شناختِ آرزو. آرزو شخصیتِ دوم داستانیست که قرار است بنویسم، اگر قرار باشد توی یک لاگلاینِ طولانی آرزو را معرفی کنم میگویم، زنی آزاد، باموهای قرمز که با سرطان خون میمیرد اما حرفهای او از زبان یک فلامینگو روایت میشوند. آرزو همان فلامینگو است؟ نمیدانیم.
رقصیدن برای آرزو چیزی شبیه پرواز کردن است، در طول تمام کشوقوسهایی که به بدنش میدهد فقط میخواهد بالاتنهاش را حس کند که شبیه ابری در هوای اطراف شناور است.
آینهی کوچک را میگذارم روی میز، میگوید:" وقتی خودت رو رها کنی، دیگه نه به سایهت خیره میشی، نه به تصویرت توی آینه، رهایی."
تلاش میکنم روی نتی که انگار از گلوی آرزو میآید بیرون برقصم. اولش چشمهایم را میبندم که بدنم را نبینم، تمام تنم درهم فشرده و بسته، تنها تکان میخورد.
یادم میافتد یک روز توی دانشکده، یک اجرای تجربی درحال برگزاری بود، در آخرین بخشش باید روبروی پروژکتور میایستادی، هدفون را میزدی و بیخیالِ تمام آدمهایی که توی سالن هرکدامشان درگیر یک بخش از اجرا بودند میرقصیدی. روی پروژکتور بزرگ نوشته بود خودت را رها کن و با آهنگ تکان بخور. کنارش هم تصویرِ اکسپرسیونیستیِ سیاهگون خودت را میدیدی، انگار که با چراغِ یووی ثبتت کرده باشند در یک قاب.
من فقط توانستم پایم را تکان بدهم، شرم طوری گلولهام کرده بود که دلم میخواست چشم ببندم و از وسط سالن محو شوم. کل بدنم درد میکرد. بعد که هدفون را درآوردم و به کارگردان دادم، لبخندِ تلخ و چشمهایش که داد میزد این شرم را میشناسد اذیتم کرد.
با بدنِمان چکار کردهاند؟
قطره اشکی میچکد روی گونهام.
نزدیک میشوم و دور از چراغ. کمکم چشمهایم را باز میکنم. سایهام روی دیوار شبیه قلممویی روی صفحهی سفید بوم میرقصد. دستهایم را آزادانه تکان میدهم.
از "من رقصیدن بلد نیستم آرزو" میرسم به گرفتن دستش و دونفری رقصیدن، میگویم :"چه حس عجیبیعه،انگار با هیچ بخشِ تنم ستیزی ندارم. انگار این تن منم و هیچ شرمی بابتش نیست. انگار اگر کسی بهم زل بزنه تو خیابون، دیگه تقصیر من نیست. اگر وسط اون سالن تنم رو تکون بدم با آهنگ توی هدفون، دیگه خجالتآور نیست. به آدمایی که فردا قراره باهاشون چشمتوچسم بشم تو دانشکده فکر نمیکنم، به هیچ چی فکر نمیکنم. به قولِ منا، زوربای درونم بیدار شده."
آرزو لبخندی میزند گرم، موهایِ سرخش در نورِ قرمز چراغ گم میشوند، آینه سرمیخورد و میافتد رویِ میز. زل میزنم به چشمهای مشکیاش که قد یک چاه عمق دارند انگار. کاش نمیمردی آرزو، کاش میشد تا ابد باهم برقصیم.