
اول
اتاق را تاریک کردهام. گذاشتهام novella پخش شود. این آهنگ من را دیوانه میکند. شده با آهنگی پرت شوید توی حس و حال زمانی که آن را میشنیدید؟
البته که شده، این آهنگ را عید دوسال قبل گوش میکردم.
بابا آمده بود تهران. من را از خوابگاه برد هتل. توی هتل نشسته بودم و به او پیام میدادم. میدانستم وقتی پایم را از آن هتل بگذارم بیرون تازه متوجه میشوم چه گندی زدهام با دوباره از سر گرفتن این رابطه. ولی به خودم اجازه دادم توی آن اتاقِ دونفره، حالم خوب باشد.
خوب که نبودم. مست بودم. هربار آهنگ را میگذارم بوی ملافههای سفید میپیچد توی دماغم، بوی شببوهای کنار پنجرهی هتل. چشم که میبندم نور زرد آباژور روی عسلی پخش میشود پشت پلکهایم.
البته که دلم برایش تنگ شده.
ولی آدم وقتی از نو عاشق میشود، خواهناخواه خاطرات گذشته را هل میدهد زیر فرش. مگر یک آهنگی مثل novella پخش شود و بوی شببوها را یادش بیاورد و آن نسیمِ شبهای فروردینِ تهران را.
دوم
اگزیستانسیالیسم همیشه برایم یک حفرهی گنده و ناشناخته بود. هربار میرفتم سراغش عاصیشده میکشیدم عقب. این فلسفه همانقدر که عصبانیم میکرد مطمئنم میکرد یک چیزی برای من دارد.
اینکه آدم خودش هدفش را برگزیند همانقدر که تو را رها میکند تو را مسئول هم میکند. انگار اول یک نفر اضطراب را از روی شانههایم بردارد و درست وقتی که وسطِ نفس راحت کشیدن هستم، بگذاردشان سرجایشان.
استادِ ادبیات معاصرمان دربارهی سارتر که حرف میزند باز دلم میخواهد ناخونکی بزنم. میپرسم منبعی برای شناخت فلسفهاش پیدا میشود؟ استاد میگوید باید "هستی و نیستی" را بخوانم. نخواندم. یعنی خواندم ولی انقدر سختخوان بود با آن چاپ قدیمی که حوصلهی تمرکز کردن را نداشتم. یک مقاله توی نت بود، همان را خواندم.
نوشته بود در رمانِ تهوع، شخصیتِ اصلی در مواجه با اشیاء دچار تهوع میشود و فقط زمانی که موسیقی پخش میشود این تهوع برطرف میشود.
با خودم فکر میکنم تهوع مگر این نیست که چیزی را خورده باشی و بخواهی دفعش کنی بدون هضم کردن؟
من هم زیادی دچار تهوع میشوم، تهوع نسبت به زندگی، اسمش را میگذارم ملال البته. همهچیز تکراری بهنظر میرسد.
ولی چطور موسیقی میتواند تهوع را از آدم بگیرد؟ مگر غیر از این است که موسیقی یک تجربهی زنده است؟
یعنی احساس آدم نسبت به اشیاء چیزی از پیش تعیین شده است، همهمان به مداد میگوییم مداد و انگار توافق کردهایم از ان در زمان و مکان مشخص با حسی مشخص استفاده کنیم.
ولی موسیقی، هر تجربهای را منحصربهفرد میکند.
بهگمانم فهمیدم پروسهی benig to becoming شدنی که استاد از آن حرف میزد چه بود.
وقتی این تحلیلها به ذهنم رسید انگار درخشانترین خورشید جهان طلوع کرده بود. نور میتابید به چشمهایم و همهچیز رنگ دیگری داشت.
فهمیده بودم جایِ اینکه بخواهم "من"م را کشف کنم، باید اجازه بدهم "من"م شکل بگیرد.
یعنی بهجای پذیرش اینکه چیز ثابتی در جهان وجود دارد، چه به نام سرنوشت یا هرچیزی، من فقط تلاش میکنم باشم و چیز جدیدی خلق کنم.
هیچکس حتی منِ گذشتهام نباید احساسات حال حاضرم به جهان اطرافم را به من تحمیل کند.
مواجهی من با درختهای جهان اطراف، با آسمان و ستارهها و حتی معشوقهام باید لحظهبهلحظه تعیین شود.
من در همین احساساتِ لحظهای است که شکل میگیرم.
سوم
متاسفانه از دانستن تا عمل کردن خیلی راه است. آنقدر خیلی که حتی همان لحظه که فهمیدم باید در لحظه زیست کنم هم باز اضطرابِ طرح داستان و فیلمنامهم یقهم را گرفت. برنامهی روتین هرروزهام میگفت باید زبان اسپانیایی بخوانم. گفتم اسپانیایی یادِ لورکا میافتم. امروز هم برایش اشک ریختم. دلم میخواهد یک پرتره بکشم از او. کاش حوصلهام بکشد از جایم بلند شوم.
چهارم
نمیدانم چطور میتوانم وضعیت را شرح بدهم. طوری بین زندگی کردن و نکردن در نوسانم که دهان خودم هم باز مانده. برای لحظاتی انگار کسی سرم را فرو میکند زیر آب، تا میآیم بپذیرم غرق شدهام من را میکشند بیرون. نمیدانم چرا دلم نمیخواهد بگویم این سختی بد است. یک گوهری درونش دارد انگار. همین زیستِ وسط دو غشا را میگویم.
استادِ ادبیات ایرانمان میگوید آخوندزاده را میشود با یک نگاه تازه خواند. اینکه بیچاره را نه ایرانیها میخواستن، نه خارجیها. البته که با نوعی سهلانگاری عصارهی صحبتِ یک ساعتهاش شد این. دلم برای آخوندزاده تیر کشید ولی حالا حس میکنم تعلق نداشتن همانقدر بد است که خوب.
به هرحال این هم یک نوع جدیدی از زیست است نه؟
پنج
بلد نیستم خودم را معرفی کنم واقعا. میخواهم آزادانه بنویسم، کولیِ شعرهای لورکا باشم.