ویرگول
ورودثبت نام
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتشبا سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

هفتم(هیچ‌چیز جز یک مشت تصویر)

نباید فکر کنم، باید سعی کنم بنویسم، یادم نیست از کی شروع شد. فقط تصویرها می‌آیند توی سرم. مهم است از کی شروع شود؟

علی گفت بنویس، جای کلماتی که توی حلقت گیر می‌کنند و فقط هق‌هق می‌شوند بنویس چه می‌بینی.
من به سختی می‌توانم تایپ کنم، مدام دست‌هایم می‌لرزند، بستن دکمه‌ی لباسم، ورق زدن کتاب‌ها یک دقیقه از من زمان می‌برد، فکرم که توی هپروت.
فقط یک مشت تصویر می‌بینم.
این چیزها خجالت ندارد، آدمِ انتزاعی خاورمیانه‌ای حمله‌ی اضطرابی بهش دست ندهد به کی دست بدهد؟
زن می‌بینم، مدام پشت چشم‌هایم زنی می‌بینم با رژ قهوه‌ای که دارد سر بچه‌ی خودش را می‌جود.
پروانه می‌بینم، مروانه‌های نارنجی وسط گندمزار
نور می‌بینم، بعد انگار داریم راه می‌رویم روی نور. پاهایم روی زمین نیست.

اینجا، توی واقعیت، کل رگ‌هایم درد می‌کنند، می‌توانم جریان درد را روی بخش خارجی لوله‌ای‌شان احساس کنم، هرچقدر قرص می‌خورم فایده ندارد.
تازه قرص خوردن اصالت درد کشیدن را می‌برد زیر سوال. ولی از یک‌جا به بعد وا می‌دهی، نمی‌توانی با اصالت درد بکشی چون ظرفیتش را نداری.
همه‌جا سایه می‌بینم، کل اطرافم سایه است، مرگ، همه‌جا مرگ می‌بینم.
توی جسد گربه‌ی ول شده وسط خیابان تا درخت‌ها، تا عشاق.
همه‌جا. زندگی کجا غیبش زد یکدفعه؟، فقط بلدم بلرزم.

نه، توی مرداب فرو می‌روم.

می‌بینم زنی، له می‌کند زیر پایش گلبرگ‌های زرد آفتابگردان را. من این‌ها را می‌بینم..
علی  می‌گوید خودت خودت را بدبخت کرده‌ای انقدر اصرار داری دچار زیستن باشی، می‌گوید ساده بگیر، فرو برو در روزمره.
می‌گویم یک‌جایی به بعد مرز نتوانستن و نخواستن برایم مخدوش شد.
اصلا نمی‌فهمم همه‌ی این توهم‌ها خودخواسته است یا جبر.
بدنم درد می‌گیرد، فقط دراز می‌کشم روی زمین. دلم برای وقتی که فکرم درگیر چیزی جز مرگ بود تنگ شده.

فقط دراز می‌کشم روی زمین. هربار که داستانم را می‌خوانم تازه عمق فاجعه را می‌فهمم. کل بدنم تیر می‌کشد.
انسان واقعا این بار امانت را چطور می‌کشد، چه شانسی بود این قرعه‌ی لعنتی.

تصویر
۷
۱
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
با سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید