ویرگول
ورودثبت نام
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتشبا سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

چهارونیم(غرغرهای شبانه)

نمی‌دانم می‌گذارم این پست باقی بماند یا قرار است حذفش کنم. چون می‌خواهم فقط غر بزنم. یک پستِ نمی‌دانم چند کاراکتری، حاویِ غر کامل._نه که قبلی‌ها چیزی غیز از این بودند!_ البته اگر ویرگول لطف کند و این یکی را منتشر کند.

پست قبلی‌ام را که وسط راه خورد. دوستش داشتم، تنها پستی بود که خیلی دوستش داشتم. درباره‌ی تجربه‌ی عجیب و تازه‌ام در رقصیدن بود، اینکه خودت را در بدنت حس کنی.

حالا نمی‌دانم در بدن حس شدن حرف سیاسی محسوب می‌شود یا چی‌چی. منتشر نشد دیگر، من هم دلم خواست با ویرگول قهر کنم و گم و گور شوم

و می‌بینید که چقدر خواسته‌ام را عملی کردم!

میم عصبانی‌ام می‌کند، نوع رفتار کردنش با آدم‌ها شبیه شکلی‌ست که سرمایه‌دارها با کالاها برخورد می‌کنند. تولیدِ انبوه، تولیدِ خیلی خیلی انبوه.

از اینکه آدم‌ها با آدم‌های دیگر شبیه موجوداتی تکراری برخورد می‌کنند عصبانی می‌شوم. از اینکه این کار را با تک‌تک اجزای زندگی می‌کنند بیشتر‌.

نمی‌دانم چرا انقدر عصبانی می‌شوم، زندگی خودشان است، به من چه نه؟

نمی‌دانم، خودم تمام تلاشم را می‌کنم اثر انگشت مختص هرچیز را کشف کنم. من خیلی از ملال زخم خورده‌ام. می‌دانم چقدر مستعدِ خاکستری و یکدست دیدن زندگی و بعد تلاش برای تمام کردنش هستم. پس می‌ایستم عقبِ خط. سعی می‌کنم با هر لحظه شبیه یک آیین ناشناخته برخورد کنم.

هر آدمی را که می‌بینم، تلاش می‌کنم از شیوه‌ی نگارشش گرفته تا شکلی که موهایش را می‌راند عقب گوشش و پلک می‌زند، برایش شناسنامه‌ای در ذهنم دست‌وپا کنم. منحصربه‌فرد ببینمش.

بویِ زرشک‌پلو و مرغ‌های هردفعه را متفاوت استشمام کنم. از تیزیِ این‌دفعه، شتاب داشتنِ مامان را حدس بزنم، از شوریِ دفعه‌ی بعد، آشپز بودن مهدی را تشخیص بدهم.

سخت است، خسته‌م می‌کند این چیزها اما انگار می‌ارزد، آنقدری می‌ارزد که دیگر فکر مردن به‌سرم نزند.

ولی آی قلب لعنتی، چرا انقدر دلتنگ همان یک نفر می‌شوی؟ چرا او سرخ‌پوش‌ترین بود میانِ همهمه‌ی آدم‌ها؟ که از هرکوچه‌ای رد بشود شبیه لکه‌ی سرخ خون روی لباسِ عروس او را می‌بینی و درآغوش می‌کشی؟

قلبم تیر می‌کشد، یک‌چیزهایی دست خود آدم نیست. با هیچ بخشی از فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم هم نمی‌توانی وانمود کنی که درونشان اختیار داری.

یک‌چیزهایی مثلِ جنگ، مثلِ مرگ، مثلِ عشق.

خودم هم نمی‌دانم سه راس این مثلث لعنتی ممکن است چه ارتباطیِ عمیقی با هم بسازند. فقط خائوس(ترجمه‌ی دم‌دستی‌اش می‌شود آشوب) می‌آید توی ذهنم.

می‌دانم که من فقط می‌نشینم توی اتاق و با صدایِ کینگ‌رام یادت می‌افتم و گریه‌ام می‌گیرد و تو نه.

فرقی هم ندارد فلانی گفته باشد این چیزها وابستگی‌هایِ ناسالمِ حاصلِ طرحواره‌هاست و بهمانی تاکید کرده باشد که من دوست دارم در سوگ یک نفر باقی بمانم.

حتی فرقی ندارد اگر بدانم احتمالا تو یک نفر دیگر را در آغوش گرفته‌ای و برایش شعر می‌خوانی.

گفتم که، یک‌چیزهایی دست خود آدم نیست. من هم انقدر خودم را بلد شده‌ام که بدانم تمامِ این اشک‌ها چیزی بیشتر از یک "میلِ به سوگواریِ دائمی" است.

دست من نیست که بین لحظاتِ شگفت‌انگیز جهان، بین تمام انسان‌هایِ دوست‌داشتنی دنیا، تو به‌شکل غریبی زیباتر و پرستیدنی‌تر هستی.

می‌توانم به تمامِ موهایی که حلقه می‌شوند دور انگشت‌ها، به تمامِ سایه‌ی بی‌انتهای درخت‌های کاج، به گندم‌زار بی‌انتهایی که خط افقش را تنه‌یِ سایه‌گون بره‌ها قطع می‌کند فکر کنم و به هزار قابِ حیرت‌انگیز دیگری که امروز دیدم

ولی بدانم همه‌چیز چطور ساکت می‌شود وقتی به چشم‌های تو زیر آن نورِ طلایی چراغ خیره شده بودم.

و لبخندت، لبخندت از همه‌چیز جهان واقعی‌تر بود.

گریه‌م می‌گیرد، بلند، برای جای خالی‌ات که می‌دانم قرار نیست هیچ‌وقت پر شود. من اصلا بلد نیستم این یکی را نبینم، حالا آدم‌ها هر اسم کوفتی‌ای که می‌گذارند رویش باشد.

از وابستگی گرفته تا عشق، مهم نیست کلمه‌اش چه باشد، خودم که می‌دانم توی سینه‌ام چه غوغایی‌ست.

زندگی
۱۳
۴
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
با سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید