ویرگول
ورودثبت نام
Sanam
Sanamنوشتن مرا بە جهانی دگر میبرد...
Sanam
Sanam
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

گوشە ای از درون من

میگویند بی اهمیت باش تا دنبالت باشد

شاید اینگونه باشد..البته شاید که نه صدرصد

ولی هر بار که رفتی منتظرت ماندم ;چرا؟

چون میگفتم شاید بیاید و اینبار اگر قبولش نکنم

دیگر از دست برود..چه می‌دانستم.. به گمانم آنهارا

فرصت میدیدم, ولی آنقدر در تو غرق شدم که

خودم را فراموش کردم(:

شاید ندانی حالم را ولی این را می‌گویم تا بدانی

آری سخت است بی تو.. من بی اهمیت نشدم چون

هر لحظه احساس می‌کردم از دستت میدهم ترس؛ نماندنت

آری ترس نماندنت وجودم را در بر گرفت

حالا ماندم من و من . به گمانم این قصه باید در جایی تمام می‌شد..

شاید اینبار نیایی شاید دیگر تمام شد و اینبار آن منه نیمه را که در تو یافتم نیز جا گذاشتی برای این است که می‌گویم شاید

دیگرتمام شد

هر آنچه بود بینمان دیگر نیست حالا دیگر دیر است

ما شده ایم غریبه هایی که تمام راز های همدیگر را بلدند(:

کتاب نوشتهمتن احساسی
۳
۲
Sanam
Sanam
نوشتن مرا بە جهانی دگر میبرد...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید