
"ادامه دادن غرامت پا گذاشتن به این دنیاست"، عزیز کوچک من.
دست در دستم می گذاری به خیال، انگشتانمان تاب میخورند در پیچ و تاب هم، نگاهت به فرداست آن هم وقتی همه جامانده ی دیروزیم.
هنوز هوای سرد دی ماه می دمد به وجودمان، ولی یک روز، یک روز طعم امید می خزد در چای، و حل می شوند درد ها در بهاری که ساخته ایم در پس پرده افکارمان.
پیش خواهیم رفت به رویش، و لبخند خواهیم زد به فردا، و آفتاب رنگ خواهد گرفت در کوچه های پس و پیش باورمان.
و مست خواهند رقصید پرستو ها در کوچ بهارمان، و ما باز خواهیم آمد، با گیسوان حناگون.
عزیز کوچکم،
اینجا ایستاده ایم چون مانده ایم. میبینی؟ این بهای زنده بودن من و توست. نبض ترانه و عطر باور می تپد در تمام مویرگ های بدنم، و اگر بمانیم، روزی تاریخ من و تو و هم فرداهایمان را به رخ همسفرانش خواهد کشید.
در من زندگی به سرخی غزل میخواند، زمستان گذشته و بهار نیامده بوی خون میدهند هنوز، و بال هایمان خطوط پی در پی دفترچه ایست که نگاشته اند در آن رسم تلخ روزگار را.
بی گمان سخت ترین کار این نوید روشنی دادن است، عزیزکوچکم.
پ.ن: به امید روزهای روشن تر.