ویرگول
ورودثبت نام
" تَمَنایِ روُشَنی... "
" تَمَنایِ روُشَنی... "شاید.
" تَمَنایِ روُشَنی... "
" تَمَنایِ روُشَنی... "
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

در من زندگی به سرخی غزل می‌خواند.

"ادامه دادن غرامت پا گذاشتن به این دنیاست"، عزیز کوچک من.

دست در دستم می گذاری به خیال، انگشتانمان تاب میخورند در پیچ و تاب هم، نگاهت به فرداست آن هم وقتی همه جامانده ی دیروزیم.

هنوز هوای سرد دی ماه می دمد به وجودمان، ولی یک روز، یک روز طعم امید می خزد در چای، و حل می شوند درد ها در بهاری که ساخته ایم در پس پرده افکارمان.

پیش خواهیم رفت به رویش، و لبخند خواهیم زد به فردا، و آفتاب رنگ خواهد گرفت در کوچه های پس و پیش باورمان.

و مست خواهند رقصید پرستو ها در کوچ بهارمان، و ما باز خواهیم آمد، با گیسوان حناگون.

عزیز کوچکم،

اینجا ایستاده ایم چون مانده ایم. میبینی؟ این بهای زنده بودن من و توست. نبض ترانه و عطر باور می تپد در تمام مویرگ های بدنم، و اگر بمانیم، روزی تاریخ من و تو و هم فرداهایمان را به رخ همسفرانش خواهد کشید.

در من زندگی به سرخی غزل می‌خواند، زمستان گذشته و بهار نیامده بوی خون میدهند هنوز، و بال هایمان خطوط پی در پی دفترچه ایست که نگاشته اند در آن رسم تلخ روزگار را.

بی گمان سخت ترین کار این نوید روشنی دادن است، عزیزکوچکم.

پ.ن: به امید روزهای روشن تر.

زندگیشعرامید
۱۶
۶
" تَمَنایِ روُشَنی... "
" تَمَنایِ روُشَنی... "
شاید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید