”روزی فرشتهای به کنار تختخواب پیرمردی رفت و او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.
آن مرد که فرصت جالبی به دست آورده بود آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد.
وقتی به جهنم رسید، فرشته او را به تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشیدنیهای گوارا و شیرینیهای خوشمزه انباشته بود.
اما در انتهای تالار همه ناله میکردند و میگریستند.
وقتی به آنها نزدیک شد دریافت که همهی آنها بندی روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است، در نتیجه آنان نمیتوانند حتی لقمهای در دهان خود بگذارند.
سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا نیز میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشیدنیهای رنگارنگ و شیرینی قرار داشت.
اما در اینجا بر عکس جهنم، مردم میخندیدند و اوقات خوشی را در کنار هم میگذراندند.
وقتی مرد به آنان نزدیک شد، دقت کرد و دریافت که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمیشود تا بتوانند غذا در دهان خود بگذارند.
اما تفاوتشان با کسانی که در جهنم بودند در این بود که بهشتیها غذا را برمیداشتند و در دهان یکدیگر مینهادند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنیها و آشامیدنیهای لذیذ بهره میبردند…
ما انسانها از جنبهای مثل حیوانات کوچک هستیم که حتی برای دفاع از خود، پشم یا دندان تیز هم نداریم، آنچه از ما محافظت میکند، شرارت ما نیست بلکه انسانیت و قدرت ماست برای دوست داشتن دیگران و پذیرش عشقی که آنان به ما میدهند.“
