الاحضرت·۱ ماه پیشمناره کج”در اصفهان مسجد بزرگی میساختند.ساخت مسجد تمام شده بود و معمار و کارگرها جمع شده بودند و آخرین خردهکاریها را انجام میدادند.پیرزنی از آنج…
الاحضرت·۱ ماه پیشفرشه ای به نام مادر”کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:«میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میت…
الاحضرت·۱ ماه پیشجهنم و بهشت”روزی فرشتهای به کنار تختخواب پیرمردی رفت و او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.آن مرد که فرصت جالبی به دس…
الاحضرت·۱ ماه پیشداستان گفتوگوبا(خدا)خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟گفتم : اگر وقت داشته باشید.خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست…
الاحضرت·۱ ماه پیشداستا روح سرگردان(قسمت۱)در شهری بزرگ و شلوغ پسر بچه ای زندگی می کرد .اسم این پسر بچه (اندی)بود.اندی پس از مرگ پدر بزرگش به همراه خانواده اش به روستا رفتند تا در کن…
الاحضرت·۱ ماه پیشداستان پادشاه و کنیزکپادشاهی بهنام شهریار که در اوج قدرت و ثروت زندگی میکرد، در یکی از سفرهایش دختری زیبا و جوان را در بازار بردگان دید. از همان لحظه که نگاهش…
الاحضرت·۱ ماه پیشداستان زیباهر داستانی که بخای اینجا هستاز داستان های ترسناک تا طنزو....فقط کافیه وارد سایت ویرگول بشی وپیج الاحضرت رو دنبال کنی⬇️⬇️⬇️⬇️هر داستانی که ب…
الاحضرت·۱ ماه پیشامیرعلی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس…