ویرگول
ورودثبت نام
الاحضرت
الاحضرت
الاحضرت
الاحضرت
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان پادشاه و کنیزک

پادشاهی به‌نام شهریار که در اوج قدرت و ثروت زندگی می‌کرد، در یکی از سفرهایش دختری زیبا و جوان را در بازار بردگان دید. از همان لحظه که نگاهش به کنیزک افتاد، قلبش بی‌اختیار به تپش افتاد. برای پادشاهی که همه‌چیز داشت و کمتر به چیزی علاقه‌مند می‌شد، این احساس کاملاً جدید بود. بدون معطلی، او کنیزک را خرید و به قصر خود برد. به او لباس‌های بسیار زیبا و جواهرات گران‌بها بخشید و تمام آنچه داشت، به پای او ریخت.

روزی دختر بیمار شد و از شدت ضعف به بستر افتاد. پادشاه، درمانده و پریشان، تمامی پزشکان بزرگ سرزمین را به قصر خود فراخواند. هرکدام دارویی و تدبیری پیشنهاد می‌دادند؛ اما هیچ‌یک از درمان‌ها نتیجه‌ای نداشت. روزها می‌گذشت و پادشاه که همه دارایی‌ خود را برای درمان کنیزک خرج کرده بود، کم‌کم امیدش را از دست داد. در دلش از خداوند کمک خواست و از ته قلب برای شفای کنیزک دعا کرد. همان شب، در خواب به او الهام شد که حکیمی دوردست می‌تواند به او کمک کند.

پادشاه بلافاصله قاصدی فرستاد تا آن حکیم را پیدا کند. حکیم به قصر آمد و پس از دیدن حال کنیزک، گفت: «این بیماری جسمانی نیست. این دختر از فراق کسی در وطنش بیمار شده است.» سپس، از پادشاه خواست او را آزاد کند تا به نزد محبوبش بازگردد. پادشاه که در اوج عشق قرار داشت، ابتدا از پیشنهاد حکیم ناراحت شد؛ اما در نهایت تصمیم گرفت به حرف او گوش دهد. او با دلی شکسته، دختر را آزاد کرد.

چند ماه بعد، پادشاه با خبری شگفت‌انگیز روبه‌رو شد. شنید که کنیزک نه‌تنها سلامت کامل خود را به دست آورده،‌ بلکه با محبوبش ازدواج کرده و زندگی جدیدی را آغاز کرده است. پادشاه از آن روز به بعد فهمید که عشق حقیقی تنها در داشتن نیست، بلکه در آزاد گذاشتن و

خواستن بهترین‌ها برای دیگری است.

خواستن بهترین‌ها برای دیگری است.

پادشاهعشق حقیقی
۴
۱
الاحضرت
الاحضرت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید