
تقریباً یکسالی هست که از چاپ کتاب موهومات سودمند میگذره کتابی نوشته شانکار ویدانتم و درباره قدرت و تناقض مغز خودفریب که با روایتی از یک کلاهبرداری شروع می شه اما به جای پرداختن به ناپسندی حقه و تقلب ، به چگونگی پذیرش این حقه در قربانیان می پردازد و از این منظر به نظر من بسیار جذاب و خواندنی است.
و من احساس میکنم که نه در حین ترجمه بلکه پس از آن بود که به مطالعه بیشتر مفاهیم فلسفی علاقهمند شدم. راستش هنوز اول مسیرم و خیلی چیزها هست که نمیدونم، اما خیلی مفاهیم رو هم بهتر فهمیدم.
قبلاً فکر میکردم دلم میخواد محتوایی تولید کنم تا مردم ببینن و متوجه ابعاد مختلف شخصیتی و توانایی من بشن و بدونن که سطح آگاهی من چقدره. حتی به داشتن پادکست فکر کرده بودم تا بتونم دانسته هامو منتقل کنم. کتابی رو که ترجمه کردم هم به نوعی با این هدف بود که اثری از خودم به جا بگذارم، اگرچه موضوع بسیار قابل تأملی رو بیان میکرد و قلباً دوست میداشتم که همزبانان من هم از موضوعات مورد اهمیت روز دنیا مطلع باشند.
شاید شرایط شغلیم و این حالت ایزوله بودن من در محیط کاری، ارتباط طاقتفرسا با کسانی که سؤال دارن اما جوابتو نمیخوان، یا بهت احترام میذارن چون براشون منفعت داری یا مجبوری بهشون جواب بدی نه از روی علاقه، از سر وظیفه، یا حتی درآمدی که دیگه راضیکننده نیست و بهم اون اعتماد به نفس رو نمیده (البته که این ضعف منه که با پول حالم خوب میشه)، و ... خیلی مسائل دیگه باعث میشدن دلم بخواد زمینه کاریمو تغییر بدم یا تلاش کنم حال خودم رو بهتر کنم.
یه جورایی حتی رسیدن به چهلسالگی و این حس دیده شدنی که به درستی پاسخ نگرفته بود، همه و همه من رو به خوندن و فهمیدن این مفاهیم واداشتن. هرچه گذشت و علاقهمندیم بیشتر شد، متوجه شدم که حالا دیگه نمیخوام دیده بشم. چرا؟ چون دیگه احساس میکردم از این دریای دانش بهرهای ندارم و گاهی تقریر من از زندگی خیلی سطحیه و اون عمق لازم رو برای انتقال مفاهیم نداره.
شاید به خاطر این مسیر جدید بود که از فضای مجازی جدا شدم و دیگه تولید محتوا توی اون فضا برام جذابیتی نداشت و حتی خودم هم دیگه مخاطب اون فضا و محتواش نیستم.
از وقتی که احساس کردم زمان برام خیلی سریع و بیحاصل در گذره تا وقتی که تونستم از فضای مجازی تا حدودی دوری کنم و بیشتر به مطالعه و برقراری ارتباط با نزدیکانم روی آوردم، طول کشید. یعنی برای فهم قدم برداشتن در مسیر درست (البته تا الان اینطور فکر میکنم، خبر از آینده ندارم) باید خیلی میخوندم و میشنیدم و تحلیل میکردم.
مخاطب مفاهیم دشوار فلسفی بودن به من کمک کرد که بتونم کتابهایی رو که مدتها تلاش کرده بودم بخونم اما نتونسته بودم، بالاخره بخونم و مهمتر از اون بفهمم و با کمک هوش مصنوعی بتونم بیشتر به مفهوم اونها بپردازم.
راستی هوش مصنوعی هم از اون موجودات جدیدالورودی هست که همین ابتدای امر تونسته حسابی تو روزمرگی ما خودشو جا کنه.
من به شخصه ازش زیاد استفاده میکنم برای یادگیری و تحلیل موضوعات. حتی تونستم باهاش زبان انگلیسیم رو اونقدر تقویت کنم که نمره آزمون آیلتس خیلی خوبی بگیرم و شاید اگر این دستیار خستگیناپذیر نبود باید وقت و هزینه خیلی بیشتری صرف میکردم.
اما هوش مصنوعی هم مثل هر ماشین و تکنولوژی جدیدی با خودش حیرانی میاره. حیرانی از نظر من یعنی همون حس دوگانه ناشی از طرفداری و در عین حال ترس از عواقب این طرفداری. البته در محافل فلسفه ذهن و روانشناسی و بسیاری مجامع دیگه راجع به این پدیده نوظهور بحث میشه و واقعاً این نه تخصص منه نه مسئولیت من. اما من کلاً باهاش حالم خوبه چون به کارم میاد. یعنی من فعلاً دیدگاه فایدهگرایانه دارم بهش و در مقطع کنونی برام مفیده.
اینکه دارم کمکم تو وبلاگم مینویسم هم علتش اینه که فارغ از دیده شدن دوست دارم بنویسم. این نوشتن برای من حکم تاریخچه افکارم رو داره و احساس میکنم بعدتر که بهش برمیگردم، اون بخش فراموششده ذهنم رو به یادم میاره.
شبیه نامهای که دکتر مانت در کتاب داستان دو شهر A Tale of Two Cities اثر چارلز دیکنز زیر یک سنگ در سلولش و در سال دهم حبس شدنش نوشته بود و اگرچه وقتی پیدا شد که بابتش متضرر شد، اما در عین حال از نگاه من خواننده راهی بود برای فهم گذشته و چگونگی رسیدن به زمان حال. و نوشتههای این وبلاگ هم برای من در آینده مسیر رسیدنم رو مشخص میکنن.
من اینجا با نوشتن تلاش میکنم مهارت نوشتاری و طبقهبندی موضوعات و مرتبط کردن مفاهیم رو تمرین کنم، تا از این طریق با خودم بیشتر آشنا بشم.
حتماً تو نوشتههای بعدیم از آن چیزی که از داستان دو شهر فهمیدم بیشتر مینویسم.
این وبلاگ برای من دفترچهی سفر ذهنیام شده.