در هوای مه آلود و چرکین قرن نوزدهم ،سال 1850 جایی در شرق لندن شب های خونین استپنی،کابوس مردم شد
مردم وحشت زده درها و پنجره های فکستنی شان را چفت و بست میکردند
زاغه نشین ها شب را با ترس تا صبح سر میکردند
هیچ کس قاتل را ندیده بود ،گویی سایه ای است که بعد از به خون کشیدن خاک در تاریکی ناپدید میشود
«شب اول»:
اولین قتل برای بیست و پنجم مارس سال1850است
اولین قربانی زنی جوان و زیبا به نام وایولت مگنوس است وایولت دختری دو رگه با سن حدودا 17سال بود
موهای بلوند و پوست سفیدی داشت
پدر و مادر او شری و ویلیامز از عامه مردم بودند اخلاق بدی داشتند ،همواره دائم الخمر بودند
آنقدر از فقر رنج میبردند که دخترشان را در سن پانزده سالگی مجبور به تن فروشی کرده بودند
و از آن پول برای خرید الکل و شراب استفاده میکردند
از آن پس وایولت تعداد زیادی خواهر و برادر داشت و وظیفه مراقبت از آنها را نیز به عهده داشت
در شب به قتل رسیدن وایولت او همراه تعدادی از دوستانش در باری مشغول نوشیدن بودند وایولت برای لحظه ای از آنها جدا شد و بیرون رفت
حس میکرد که کسی به او خیره شده اطرافش را نگاه میکرد آنقدر نوشیده بود که سرش گیج میرفت اما هنوز هوشیاری اش را از دست نداده بود
ساعت یازده شب بود و او تصمیم گرفت دیگر در بار نماند ،حال خوبی نداشت از دوستانش خداحافظی کرد و راه افتاد
سرش به شدت گیج میرفت چند باری به دیوار برخورد کرد
زخمی روی دستش ایجاد شده بود ایستاد و به زخمش نگاه کرد
مدام احساس میکرد کسی به او خیره شده
لحظه ای به عقب برگشت اما هیچ کس در آن خیابان نبود
ناگهان از داخل تاریکی دستی روی شانه وایولت قرار گرفت
به عقب نگاه کرد جز یک کلاه لبه دار چیز دیگری نمیدید
مات و مبهوت بود تصور کرد توهم زده
هیچ کس در خیابان نبود ساعت دیگر به دوازده نزدیک بود
ناگهان محکم به داخل کوچه تاریک و تنگی پرتاب شد احساس میکرد که پوست کمرش به شدت آسیب دیده
مردی قد بلند کم کم به او نزدیک شد
وایولت خواست فریاد بزند اما قاتل به سرعت گلویش را برید
خون قرمز فوران میکرد و به همه جا میپاشید
سپس قاتل سر وایولت را کامل برید شکمش را پاره کرد تمام اعضا را بیرون ریخت و سر را داخل شکمش قرار داد
به طوری که تا نصفه سر قابل مشاهده بود
دستش را داخل خون کرد و روی دیوار چیزی
«این یکی اتفاقی بود،اما خوش گذشت،دفعه بعد حتما شکار رو انتخاب میکنم »
بعد خنجر را با پارچه ای پاک کرد و داخل دست وایولت قرار داد
بعد دستمال را کاملا با خون اقشته کرد و گوشه ای از دیوار گذاشت و ناپدید شد
ادامه دارد....