ویرگول
ورودثبت نام
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزادهدانشجو و نویسنده
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
خواندن ۸ دقیقه·۱ ماه پیش

ثانیه های سرنوشت ساز

#دنده عقب با اتو ابزار

دنیا اسکندرزاده

روز اول مدرسه بود و من از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. دلم برای مدرسه، همکلاسی ها و معلم هایم تنگ شده بود و برای دیدنشان لحظه شماری می کردم. آخرین لقمۀ نان و پنیرم را خوردم. باقی چای شیرینم را هورت کشیدم و حاضر و آماده کنار در منتظر بابا ایستادم. مدرسۀ من کمی از خانه  دور بود و قرار بود صبحها بابا قبل از رفتن به سرکارش مرا به مدرسه برساند. داشتم برای خودم سرود معروف همشاگردی سلام را می خواندم که صدای تق و تق کفشی روی سرامیک ها حواسم را پرت کرد. سرم را به طرف منبع صدا برگرداندم.چشمتان روز بد نبیند! با دیدن مامان که مانتو و روسری پوشیده و سوئیچ را دور انگشتش می چرخاند، ناگهان همۀ حس و حال خوبم پرید و نگرانی و اضطراب به جایش نشست. سرم را بالا گرفتم و به خدا گله کردم و گفتم:«خدایا؟ مگر من چه گناهی به درگاهت مرتکب شده ام که همین روز اول مدرسه ای قصد جان مرا کرده ای؟ قبول! یک چندتایی گناه کرده ام اما مطمئنم آن گناه ها آنقدر بزرگ نیستند که سزایش مرگ دردناک با پراید باشد. تو رو به خودت قسم منو نجات بده!» ظاهراً خدا به خاطر همان چند گناه کوچک با من قهر کرده بود چون صدایم را نشنید و مامان با همان کفشهای پاشنه بلند، تق تق کنان از مقابلم گذشت و به طرف ماشین رفت. بابا که معلوم نبود از ترس مامان کجا قایم شده، از سنگرش بیرون آمد و وقتی نگاه مغموم مرا دید،گفت:«متأسفم بابا جان! برو به خدا توکل کن.»سرم را با تأسف تکان دادم و قبل از خارج شدن، شماره تلفن و آدرسی را روی کاغذ نوشتم و به دست بابا دادم. بابا با تعجب به شماره نگاه کرد و پرسید:« این چیه؟»گفتم:«آدرس و تلفن یک مرکز مشاوره است.تبلیغشو توی تلویزیون دیدم. بهتره سری به اینجا بزنید و با راهنمایی مشاور توانایی نه گفتن به بقیه مخصوصاً مامان رو پیدا کنید.» بابا سرش را پایین انداخت و گفت:«من خیلی سعی کردم متقاعدش کنم اما ... » میان حرفش آمدم و گفتم:«برای مواردی که پای مرگ و زندگی در میان است، سعی کافی نیست بابا جون. شما باید یک نه محکم و قاطع به مامان می گفتید. درسته که مامان دست و پا شکسته رانندگی بلده اما گواهینامه نداره.شما با این تصمیم جون من، مامان و خیلی های دیگه رو به خطر انداختید.» بابا بغلم کرد و گفت:«ان شاالله اتفاقی نمی افته.از اینجا تا مدرسه که راهی نیست.» گفتم:«یک متر رانندگی کردن با اون کفشها خودش معجزه است بابا چه برسه به از اینجا تا مدرسه. به هر حال اگر بار گران بودیم،رفتیم. فقط اگه اتفاقی برای من افتاد، یادتون باشه پول توی جیبی هام رو توی بالشم قایم کردم. اونها رو از طرف من به یه دانش آموز اهدا کنید تا درس بخونه و به آرزوهاش برسه.» اینها را گفتم و رفتم سوار ماشین شدم. خوشبختانه مامان کمربندش را بسته بود. من هم کمربندم را بستم و خود را به خدا سپردم. با اولین گازی که داد، ماشین مثل گلوله از جا کنده شد و با تیک آفی پر سر و صدا وارد خیابان شد. خواستم اعتراض کنم که مامان غرغرکنان گفت:«ای بابا! چه بدشانسی! پاشنۀ کفشم به پدال گاز گیر کرده.»و بعد فرمان را رها کرد تا کفشش را آزاد کند. ماشین داشت به سرعت به طرف لاین مخالف کشیده می شد و رانندگان داشتند با بوق هشدار می دادند. فوراً فرمان را چرخاندم و داد زدم:«مامان؟چی کار داری می کنی؟ الان تصادف می کنیم!» مامان با خونسردی فرمان را گرفت و گفت:«چه خبرته اینقدر کولی باز درمیاری؟ با چند ثانیه رها کردن فرمون هیچ اتفاقی نمی افته.» خواستم بگویم در رانندگی دقیقاً همین چند ثانیه ها سرنوشت ساز هستند که چشمم به ثانیه شمار چراغ سبز سر چهارراه افتاد. بیشتر ماشین ها با نزدیک شدن به چهارراه داشتند سرعتشان را کم می کردند که ناگهان مامان با سرعتی سرسام آور و درست در ثانیۀ آخر چراغ سبز از چهارراه عبور کرد. لبخند فاتحانه ای به روی من پاشید و گفت:«کیف کردی؟ثانیۀ آخر رد شدما !» خواستم بگویم کیف کجا بود مادر من؟ من از ترس دارم قبض روح می شوم که صدایی ملکوتی ناجی من شد و جانی دوباره به من بخشید. صدایی که داشت از پشت بلندگو می گفت:«رانندۀ پراید نوک مدادی به شماره پلاک ... لطفاً هر چه سریعتر اتومبیل را در سمت راست متوقف کنید.» حالا جای من و مامان عوض شده بود. من لبخند ژکوندی ناشی از آرامش بر لب داشتم درحالی که از چشمهای مامان استرس چکه می کرد و زیر لب نمی دانم به کدام بخت برگشته هایی بد و بیراه می گفت. ماشین ما ایستاد و اتومبیل سفید و آبی رنگ پلیس راهنمایی و رانندگی هم پشت سر ما توقف کرد. آقای پلیس پیاده شد و چند تقه به شیشه زد. مامان شیشه را پایین کشید و سلام کرد. آقای پلیس اخمی نثار مامان کرد و گفت:«سلام خانم. صبحتون بخیر!» بعد نگاهی گذرا به من کرد و با دیدن فرم مدرسه و کیفم اخمهایش باز شد و با لبخند گفت:«به به! تبریک میگم دخترم! بالاخره بعد از دو سال و اندی کرونا دارید میرید مدرسه. خوشحالی نه؟» خندیدم و گفتم:«بله جناب سروان! خیلی خوشحالم!» آقای پلیس نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت:«پس اجازه بده زودتر به تخلفات مادرت رسیدگی کنم که مدرسه ات دیر نشه.» مامان گفت:«وا تخلف چیه جناب سروان؟من که کار خلافی نکردم.» افسر دستش را به طرف مامان گرفت و گفت:«شما فعلاً مدارک ماشین و گواهینامه رو لطف کنید. تخلفاتتون رو هم عرض می کنم.» من و مامان به هم نگاه کردیم. مامان مدارک ماشین را از داشبود برداشت و به دستش داد. آقای پلیس نگاهی به مدارک کرد و گفت:«گواهینامه؟» مامان با ناراحتی سرش را پایین انداخت. آقای پلیس با تعجب پرسید:«نگید که گواهینامه ندارید!»مامان سرش را تکان داد و آقای پلیس با تحکم گفت:«گواهینامه ندارید و پشت فرمان نشستید؟ گواهینامه ندارید و با اون سرعت سرسام آور از چهارراهی که پر از دانش آموز بود،عبور کردید؟ اگر به قانون احترام نمی گذارید حداقل به فکر بچۀ خودتون باشید. پیاده بشید لطفا ! شما باید اعمال قانون بشید.» مامان با عجز و التماس نگاهش کرد و گفت:«شما بزرگواری کنید و این دفعه رو ببخشید جناب سروان! نذارید روز اول مدرسۀ دخترم خراب بشه و خاطرۀ بدی توی ذهنش شکل بگیره.» آقای پلیس دوباره به من نگاه کرد و گفت:« بچه های الان از همه آگاهتر هستند. دخترتون حتماً ما رو درک می کنه. اتفاقا به خاطر امنیت دخترتون هم که شده، شما باید اعمال قانون بشید.» سپس در حالی که جریمۀ مامان را ثبت می کرد، خطاب به رانندۀ ماشین پلیس گفت:«سروان اکبری؟ این ماشین به پارکینگ منتقل میشه. لطفاً کنار خانم بمونید تا از مرکز جرثقیل بفرستند.» و بعد به من که با ناراحتی کیفم را بغل کرده بودم لبخند زد و گفت:« اگر مادرت اجازه بده، من می رسونمت مدرسه.» با این حرف در دلم عروسی بر پا شد و از ذوق سوار شدن به ماشین پلیس، مامان و جریمه و پارکینگ را فراموش کردم و توی دلم حق به جانب و بی رحمانه گفتم خب می خواست خلاف مقررات عمل نکنه. هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه دیگه. خانوم بدون گواهینامه و با کفش پاشنه میخی نشسته پشت فرمون، تازه ویراژ هم میده. سعی کردم ذوقم را پنهان کنم و به مامان گفتم:«مامانی؟اجازه میدی باهاشون برم؟» مامان سری تکان داد و گفت:«مگه چارۀ دیگه ای هم دارم؟» ممنونی گفتم و مثل برق پریدم پایین و سوار ماشین پلیس شدم. بعد از پیاده شدن سروان اکبری، همان آقای پلیس جای او را پشت فرمان گرفت و پس از بستن کمربندهایمان راه افتادیم. آنقدر خوشحال بودم که در جایم بند نمی شدم. آقای پلیس نگاهی به من کرد و پرسید:«از دست من ناراحت شدی؟» گفتم:«نه اصلاً! شما به وظیفۀ قانونیتون عمل کردید.» لبخندی زد و گفت:«معلومه دختر فهمیده ای هستی. راستی تو که مدرسه ات دوره چرا از سرویس استفاده نمی کنی؟ اینطوری هم برای خودت بهتره و هم خانواده ات. ایمن تر هم هست چون راننده های سرویس مدارس از فیلترهای زیادی رد میشن و مهارت و تجربۀ لازم برای رانندگی رو دارند. علاوه بر این با انتخاب سرویس برای رفت و آمد دانش آموزان، تعداد قابل توجهی از ماشین های تک سرنشین کم میشه و در نتیجه از بار ترافیکی خیابونها هم کاسته میشه. بحث آلودگی هوا هم که دیگه جای خودش رو داره.» گفتم:«چشم جناب سروان. امروز حتماً به پدرم میگم که با سرویس مدرسه هماهنگ کنه.» جلوی مدرسه رسیده بودیم. توجه خیلی از بچه ها به ماشین پلیس جلب شده بود و بعضی از هم کلاسیهایم مرا که توی ماشین نشسته بودم شناخته بودند و درگوش هم پچ پچ می کردند. آقای پلیس در جای مناسبی پارک کرد و گفت:« خب دخترم! این هم از مدرسه! برو به سلامت اما یادت باشه از اتفاق امروز درس بگیری و همیشه به قوانین احترام بگذاری.» پرسیدم:« الان مامانم دستگیر میشه؟» خندید و گفت:« نه اما جریمه میشه و باید تعهد بده که بدون گواهینامه پشت فرمون نشینه.» در دلم گفتم خدا خیرت دهد جناب سروان و از او تشکر کردم و پیاده شدم. به محض پیاده شدنم، بچه ها محاصره ام کردند و رگبار سؤالاتشان بر سرم باریدن گرفت. یکی گفت:«واووو! چه خفن! با ماشین پلیس میاد مدرسه.» یکی پرسید:«بابات پلیسه؟»یکی گفت:«دستگیرت کرده بودند؟» یکی پرسید:«مگه چی کار کرده بودی؟دستبند هم بهت زده بود؟» صبر کردم تا سؤالاتشان تمام شود و گفتم:«ماشین پلیسو دیدید و منو کلاً از یاد بردیدا ! اول یکی یکی بیایید بغلم که دلم براتون یه ذره شده. بعد همه چی رو براتون تعریف می کنم.» با تک تک بچه ها دیده بوسی کردم و سپس همه چیز را با آب و تاب برایشان گفتم. هرکس نظری می داد. اکثر بچه ها حق را به پلیس می دادند اما چند نفری هم دلشان برای مامان سوخته بود. هنوز در حال تبادل نظرات بودیم که چند اتومبیل ون سبز رنگ که رویشان بزرگ نوشته شده بود«سرویس مدرسه»، پشت سر هم جلوی در مدرسه توقف کردند و بچه ها آرام آرام پیاده شدند و هر کدام به سمت دوستانشان رفتند. با دیدن این صحنه به یاد توصیۀ آقای پلیس افتادم و تصمیم گرفتم شرایط استفاده از سرویس را از مدرسه بپرسم و در صورت موافقت پدرم از فردا با سرویس به مدرسه رفت و آمد کنم.

گواهینامهدنده عقب با اتو ابزار
۵
۰
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
دانشجو و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید