ویرگول
ورودثبت نام
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزادهدانشجو و نویسنده
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
خواندن ۹ دقیقه·۱ ماه پیش

سیزده به در کرونایی

#دنده عقب با اتو ابزار

دنیا اسکندرزاده

ماجرا از یک شب قبل از سیزده به در شروع شد. شبی که بر خلاف هر سال سوت و کور بود و هر کدام از ما بی حوصله روی مبلی لم داده بودیم و چند تایی کوسن هم این طرف و آن طرفمان چیده بودیم و مگس می پراندیم. راستش من خودم به شخصه خیلی دلم می خواست با یک غلط کردم بزنم زیر همۀ حرفهایم و بدون ترس از کرونا، مثل هر سال بار و بندیل سفر ببندم و سیزده را در جاده های سرسبز شمال به در کنم اما متأسفانه نظر مامان و بابا مخالف نظر من بود. زیرا در خانوادۀ ما بیرون نرفتن و ماسک زدن و جدی گرفتن کرونا کلاسی داشت که سوار ماشین دو در آخرین مدل شدن نداشت و از آنجا که آنها بعد از شیوع کرونا خودشان را علامۀ دهر و یک کرونا شناس نشان داده بودند و در همۀ گروه های خانوادگی به همۀ دوستان و اقوام توصیه های بهداشتی من درآوردی می کردند، هیچ رقمه نمیشد زیرآبی بروند.از این رو ما بدون اینکه هیچ تصمیمی برای به در کردن سیزده داشته باشیم،در حالیکه لعنت به کرونا و سازندگان آن ورد زبانمان بود، رفتیم خوابیدیم.اما انگار این فقط ظاهر ماجرا بود و درست وقتی که من بی خبر از همه جا خوابیده بودم و در رویاهایم مثل یک شوالیۀ شجاع با کرونا می جنگیدم و حرص سیزده به در نشده را بر سرش خالی می کردم،مامان و بابا طی یک تصمیم ضرب العجلی برنامۀ یک سفر ممنوعۀ یواشکی را چیده بودند.صبح که بیدار شدم،در حالیکه با چشمهای پف کرده به پسته های خندان آجیل هایمان زل زده بودم،مامان،با سیخهای کباب جلویم ظاهر شد و چنان اسمم را صدا زد که خیال کردم به جرم نگاه ناپاک به آجیل ها قصد دارد با آن سیخها چشمهایم را دربیاورد اما تمام تصوراتم غلط از آب درآمد و قصد مامان درآوردن پدرم بود نه چشمهایم.مامان بی آنکه از من بپرسد آقا آیا اصلاً دلت می خواهد در جوار کرونا به دل جاده های شمال بزنی یا نه، تمام انباری را بار من کرد و من آنقدر در راه پله ها رفتم و آمدم و بار و بندیل سفر را بردم و آوردم که نه تنها آن چند تا شیرینی و پسته ای که شب قبل یواشکی خورده بودم،بلکه سبزی پلو ماهی شب عید هم قشنگ از دماغم...نه...یعنی بینی ام...درآمد و همه اش سوخت و خاکستر شد و خاکسترش را هم باد برد! بابا هم فقط زحمت کشیده و کنار ماشین ایستاده بود و وسیله ها را با چنان دقتی توی صندوق عقب و باربند می چید که انگار دارد یک تن بمب هسته ای را جاساز می کند!دست آخر هم با آن همه مهندس بازی،قابلمۀ حاوی جوجه های زعفرانی هیچ جایی جا نشد و من مأمور شدم تا رسیدن به جاده های سرسبز شمال،آن را چون جان شیرین در بغلم نگه دارم.خلاصه با هر مشقتی که بود،بالاخره تن به این مسافرت نطلبیده دادیم و راهی شدیم و همگی مطمئن بودیم که بر خلاف هر سال خبری از ترافیک نخواهد بود و مردم به توصیۀ وزارت بهداشت و از ترس کرونا مسافرت نخواهند رفت. اما زهی خیال باطل! انگار نصف تهران دیشب با هم سر پیچ جاده چالوس قرار گذاشته بودند. همشهری های عزیز ما هم درست مثل خود ما، انگار نه انگار که کرونایی هست، بار و بندیل بسته و راهی شمال شده بودند و دست در دست هم،ترافیک سنگینی به وجود آورده بودند. چنان که ما نه راه پس داشتیم و نه راه پیش و تقریباً گیر افتاده بودیم. بالاخره تا نزدیکی های ظهر مورچه وار خود را به عوارضی کرج رساندیم و دیدیم ای دل غافل! مأموران زحمت کش انتظامی راه را بسته اند و همۀ ماشین ها را بر می گردانند. بابا که استاد پیچاندن در این گونه مواقع است، فوراً کاپشنش را از تن درآورد و داد به مادرم و گفت:« زود این را گلوله کن و بگذار زیر مانتویت و ادای زن های حامله را دربیاور.»مامان که همیشه دست راست بابا در انجام نقشه هایش است و به خوبی با این شگردهای او آشناست، فوراً دست به کار شد و چنان ماهرانه کاپشن را زیر مانتویش جاساز کرد که من فکر کردم راست راستکی باردار است و قرار است به همین زودی ها یک خواهر یا برادر نازنازی به خانواده مان اضافه شود و با شادی در اینترنت شروع کردم به جستجوی اسمی که به اسم من بیاید! ماشین جلویی ما با همۀ عزّ و جزّ کردن هایش مجبور به دور زدن شد و نوبت به ما رسید. من، قابلمه به دست داشتم نمایش بابا و مامان را تماشا می کردم و در دل به حال جامعۀ سینمایی کشورم افسوس می خوردم که چرا تا به حال چنین اعجوبه هایی را کشف نکرده اند! بابا در قالب یک مرد عاشق خانواده و همسر پا به ماهش فرو رفته بود و مامان،دستش را روی شکمش گذاشته بود و بچۀ فرضی اش را طوری نوازش می کرد که من حسودی ام شد! اما مأموران محترم ناجا مثل من ساده نبودند که گول این نمایش رمانتیک را بخورند. خلاصه از بابا اصرار که زنم باردار است و الّا و بلّا موقع وضع حمل باید پیش مادرش باشد و از مأموران انکار که وضعیت شیوع کرونا در شهرهای شمالی وخیم است و الّا و بلّا اجازۀ عبور خودروی پلاک غیر بومی را به جاده های شمال نمی دهند. بابا که دیگر نمی دانست چه ترفندی بیندیشد، عصبانی شد و گفت:« به زنم رحم نمی کنید، لا اقل به این طفل معصوم زبان بسته رحم کنید.»من که نمی دانستم کدام طفل معصوم را می گوید،هاج و واج به صندلی کنارم نگاه کردم و هیچ طفل معصوم زبان بسته ای توی ماشین ندیدم.مأمور، کمی سرش را خم کرد و اول به قابلمه و بعد به من نگاه کرد و گفت:«زبان بسته را نمی دانم اما این بندۀ خدا چندان هم طفل معصوم نیست.ماشاء الله دو تای من قد دارد.»من که همیشه غصۀ کوتاه ماندن قدم را می خوردم، با این حرف مأمور خرکیف ... نه ... غرق در کیف شدم! اما مامان ادای گریه کردن درآورد و بابا گفت:« نگاه به قد و بالایش نکنید. طفلکی سرطان دارد.دکترها جوابش کرده اند و گفته اند بهتر است روزهای آخر عمرش را به یک جای خوش آب و هوا برود.شما را به جان عزیزتان اجازه بدهید ما به شمال برویم. شاید آب دریا این غصۀ بزرگ را از دل کوچک ما بشوید و نسیم فرح بخش جنگلهای شمال، آن را با خود ببرد.»مامان داشت زار می زد و من که حالا مطمئن شده بودم منظور تمام حرفهای بابا خودم هستم،بغض کرده بودم و با خود فکر می کردم پس بیخودی نبود که در این اوضاع خطرناک کرونایی، یک هو هوای این سفر به سرشان زده بود. طفلکی ها چطور می توانستند با وجود غصۀ این بزرگی ادای آدم های بی خیال را دربیاوردند؟! اما هر جور فکر می کردم باز هم خودم طفلکی تر بودم. مگر من چند سال داشتم ؟ هنوز ریش و سبیل هایم هم درست و حسابی درنیامده بود و صورتم هزار تا جای سالم دیگر برای جوش درآوردن داشت!یعنی چند روز دیگر راهی بهشت می شدم! آهی برای خودم کشیدم. افسوس می خوردم که چرا بابا زودتر نگفت به همین زودی ها دارم می میرم تا لااقل بیهوده آن همه خرخوانی نکنم و پدر مغزم را با آن همه فرمول اجق و وجق فیزیک و شیمی درنیاورم. آخ آخ ! گوشی ام را بگو که قبل از مردن یک پاکسازی اساسی لازم داشت! مأمور ناجا که مات من شده بود، انگار دلش سوخت  و کمی مردد گشت. اما همینکه می خواست دستش را برای همکارانش بالا ببرد تا راه را برای ما باز کنند، چشمش به قابلمۀ توی بغل من افتاد و به ثانیه نکشید که تبسم دلسوزانه اش جای خود را به یک من اخم داد و رو به بابا گفت:«خجالت بکش مرد حسابی! بوی جوجۀ زعفرانی کل ماشین را برداشته.زن و بچه ات را بردار و زود دور بزن و برگرد تا دستور نداده ام ماشینت را بخوابانند.»مامان محکم روی گونه اش زد و گفت:« واه واه ! چرا بهتان می زنی جناب سروان.من اصلاً به جوجه ها زعفران نزده ام.فقط توی پیاز و نمک و آبلیمو خوابانده ام.»بابا که با اعتراف صریح مامان هوا را پس دید، فوراً دور زد و بعد از اینکه تا شعاع چند کیلومتری از آنجا دور شدیم،تازه رجزخوانی اش گل کرد که می خواستم بروم پایین و ال کنم و بل کنم، فقط شما ماندید توی گلویم و مامان هم قربان صدقۀ بر و بازوی نداشتۀ او می رفت اما من در حال و هوای دیگری سیر می کردم و ماسکم را کنار زده بودم و بوی بهشت را که با بوی جوجه قاطی شده بود نفس می کشیدم. دیگر حواسم به هیچ کدام از حرفهایشان نبود و با بغضی قد یک گردو در گلو،سرم را به صندلی تکیه داده بودم و به کارهای بدم فکر می کردم و تنها دغدغه ام این بود که آیا خدا با آن چند تا شیطنت بچگانه که در کارنامۀ اعمالم داشتم، باز هم کلید درهای بهشت را به من خواهد داد یا نه باید صاف راهی جهنم بشوم؟.وقتی بابا و مامان نان هایشان را به هم قرض دادند و هندوانه هایشان را زیر بغل هم گذاشتند، مامان کاپشن بابا را پس داد و بالاخره یادش به من افتاد و با دیدن قیافۀ زارم پرسید:«تو یک هو چرا پنچر شدی؟تا همین چند دقیقۀ پیش که خوب بودی؟» نگاه غمگینم را به او دادم و گفتم:« کاش زودتر به من می گفتید مامان.اگر می دانستم لااقل دیشب آن همه بچه ها را در فضای مجازی اذیت نمی کردم.»مامان، نگاه عجیبی به من کرد و گفت:« چی را می گفتم؟» بالاخره سد اشکهایم شکست و در حالی که از ترس کباب شدن در آتش جهنم عر... نه ... زار می زدم،گفتم:«همین که من سرطان دارم دیگر!»مامان و بابا برّ و برّ نگاهم کردند و ناگهان هر دو چنان زدند زیر خنده که کم مانده بود کنترل ماشین از دست بابا در برود و هر سه با هم به دیار باقی بشتابیم. من که اصلاً درک نمی کردم چطور یک عدد مامان و بابا در روزهای آخر تنها فرزندشان می توانند چنین سرخوشانه قهقهه بزنند، با حرصی فرو خورده گفتم:«می خندید؟تنها پسرتان امروز و فردا می میرد و شما قهقهه می زنید؟»بابا که از شدت خنده اشک بر چشمهایش نشسته بود، سری با تأسف تکان داد و گفت:«ما را باش با کی آمده ایم سیزده به در!»و مامان هم در تأیید حرفهایش،دستش را به معنای خاک بر سرت به طرفم پرتاب کرد و گفت:« من مانده ام تو با این آی کیو چطور تا دبیرستان درس خوانده ای؟» بی شک تنها جواب این سؤال، تقلب بود و بس اما من دیگر حوصلۀ جواب دادن هم نداشتم. نگاهی غم زده به قابلمۀ حاوی جوجه های غیر زعفرانی انداختم و باقی راه تا خانه را دعا کردم جوجه کباب برای بیمار سرطانی ضرر نداشته باشد و جناب عزرائیل فرصت دهد لااقل قبل از مردن، یک جوجه کباب مشتی بر بدن بزنم و دلی از عزا دربیاورم!کرونا هم برود به درک!

سیزده به دردنده عقب با اتو ابزار
۵
۰
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
دانشجو و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید