#دنده عقب با اتو ابزار
دنیا اسکندرزاده
آخرین قطار توی ایستگاه توقف کرده بود و مردم برای سوار شدن به آن سر و دست می شکستند. هر چقدر خودم را به دل دریای جمعیت می سپرم، باز موج ازدحام پسم می زد.
ـ نه! اینجوری فایده نداره! محاله اینطوری بتونم سوار بشم.
کاپشنم را درآوردم و مچاله کردم. هیچ کس حواسش به من نبود. کاپشن را زیر مانتو جاساز کردم و ژست زنان باردار را گرفتم. ناگهان انگار عصای موسی دریای جمعیت را شکافت. زن و مرد از جلوی در قطار کنار رفتند و راه را برایم باز کردند. سوار قطار که شدم، لبخند زدم.
ـ همیشه میشه روی مهربونی این مردم حساب کرد.