ویرگول
ورودثبت نام
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزادهدانشجو و نویسنده
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
خواندن ۱۱ دقیقه·۱ ماه پیش

فاز دوم

#دنده عقب با اتو ابزار

دنیا اسکندرزاده

ـ از عقاب به همۀ پرنده ها ... از عقاب به همۀ پرنده ها! من در موقعیت هستم. همه جا امنه. یکی یکی آشیانه هاتون رو ترک کنید و سریعاً خودتون رو به موقعیت برسونید. تمام.

بیسیم را به گوشم چسباندم و منتظر اعلام آمادگی بچه ها شدم. بیسیم خش خشی کرد و آریا گفت:

ـ از کرکس به عقاب ... از کرکس به عقاب! پیام دریافت شد. تمام.

کمی منتظر ماندم اما از بقیۀ بچه ها خبری نبود. فرکانس بیسیم را روی موج امیر تنظیم کردم وگفتم:

ـ از عقاب به شاهین ... از عقاب به شاهین! امیر؟ معلوم هست کدوم گوری موندی؟ چرا جواب نمیدی پس؟

چند ثانیه بعد صدای خواب آلود امیر در بیسیم پیچید. امیر در حالی که سعی داشت خمیازه اش را پنهان کند، گفت:

ـ از شاهین به عقاب ... به گوشم. ببخشید نمی دونم چطوری خوابم برد. دستور چیه؟

با حرص غریدم:

ـ حیف اسم شاهین برای تو. آخه آدم ساعت 9 می خوابه؟ از این به بعد اسم رمز تو مرغه. از عقاب به مرغ! من توی موقعیتم. هر چه زودتر خودت رو برسون. تمام.

امیر فوراً اعتراض کرد:

ـ مسعود؟ تو رو خدا اسمم رو عوض نکن. بچه ها دستم میندازن. قول میدم دیگه تکرار نشه. الان میام.

قبل از اینکه جوابی به امیر بدهم، بیسیم خش خشی کرد و صدای ظریف دخترانه ای در بیسیم پیچید:

ـ از طاووس به عقاب! پیام دریافت شد. تمام.

پرسیدم:

ـ پس چرا نمیای سارا؟ من درخت زیر پام سبز شد دیگه.

سارا گفت:

ـ آخه دارم شام می خورم. الان نمیشه بیام.

با عصبانیت غریدم:

ـ قرار ما برای ساعت 9 بود سارا. زود باش بیا. کارمون زود تموم میشه و بر می گردی سر شامت.

سارا من و منی کرد و گفت:

ـ آخه شام پیتزا داریم. تا بیام و برگردم، داداش سهیلم همه اش رو می خوره.

با شنیدن پیتزا آب دهانم راه افتاد و گفتم:

ـ راست میگی! پیش سهیل امنیت نداره. بردار با خودت بیار اینجا.

سارا خنده ای کرد و گفت:

ـ اِ ... راست میگی؟ اون وقت پیش شما امنیت داره؟ شماها از سهیل هم بدترید. پیتزام رو با جعبه اش می خورید.

دلخور گفتم:

ـ باشه بابا خسیس! بخور و بیا. فقط زود.

بیسیم را توی جیبم گذاشتم و منتظر ماندم. کمی بعد آریا و امیر آمدند و خودشان را به مخفیگاهمان رساندند. پرسیدم:

ـ شیرید یا روباه؟

آریا سوئیچ را در هوا تکان داد و گفت:

ـ من که شیرم.

امیر هم دست توی جیبش کرد و سوئیچ دیگری بیرون آورد و گفت:

ـ من هم شیر شیرم.

سوئیچ ها را گرفتم و گفتم:

ـ فقط مونده سارا. اگه اون هم بتونه کارش رو درست انجام بده، همه چی حله.

در همین حال صدای تق و تق کفشی در پارکینگ پیچید و به دنبالش سارا دوان دوان خود را به ما رساند. سوئیچ را توی بغل من پرت کرد و نفس نفس زنان گفت:

ـ سلام بچه ها. ببخشید من نمی تونم بمونم. الان سپهر دخل پیتزام رو میاره. خداحافظ!

سوئیچ را در هوا گرفتم. به دویدن سارا نگاه کردم و با افسوس گفتم:

ـ نامرد یه قاچ نیاورد بخوریم!

آریا و امیر خندیدند. سوئیچ ها را در جعبۀ کوچک گذاشتم و گفتم:

ـ فردا سعی کنید خیلی عادی برخورد کنید. مخصوصاً تو امیر. وقتی هول میشی قیافه ات خیلی تابلو میشه. اگه دیدید مامانهاتون خیلی پیگیر شدند، هی غر بزنید که مدرسه مون دیر شد تا بی خیال بشن. اون وقته که من پیشنهادم رو میدم و اونها هم مجبور میشن که قبول کنند.

از بچه ها خداحافظی کردم و راهی خانه شدم. جعبۀ محتوی سوئیچ ها را زیر تختم پنهان کردم و با خیال راحت خوابیدم.

صبح مثل همیشه مامان بیدارم کرد. خودش لباس پوشیده و آماده بود و صبحانۀ مرا هم روی میز چیده بود. به خاطر استرسی که داشتم صبحانه از گلویم پایین نمی رفت اما مامان مجبورم کرد تا لقمۀ آخر را بخورم. سپس سوئیچ و مدارک ماشینش را برداشت و با هم به طرف پارکینگ راه افتادیم. همانطور که حدس می زدم در پارکینگ غوغایی بر پا بود. مادر آریا و امیر کنار ماشین هایشان ایستاده بودند و با حرص و عجله همه جای ماشین را می گشتند. مامان با تعجب به تقلای آن دو نگاه کرد و گفت:

ـ سلام خانمها. چیزی شده؟ چرا اینقدر پریشونید؟

مادر آریا سرش را بلند کرد و گفت:

ـ سلام همسایه. چی بگم والا. سوئیچ ماشینم گم شده. از صبح هر چی می گردم پیداش نمی کنم. گفتم شاید توی ماشین جا مونده باشه اما اینجا هم نبود.

مادر امیر متوجه صحبت کردن آنها شد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:

ـ عجیبه! من هم سوئیچم رو گم کردم.

بعد با دست به امیر و ما اشاره کرد و گفت:

ـ هر چیه زیر سر این بچه هاست.

با این حرف رنگ و روی هر سه مان پرید. از کجا فهمیده بود؟ داشتم به راهی برای فرار فکر می کردم که مادر امیر ادامه داد:

ـ از بس آتیش می سوزنند حواس برای آدم باقی نمیمونه که.

من و آریا و امیر نفس حبس شده مان را بیرون دادیم. در همین حال سارا و مادرش نیز از راه رسیدند. من سلام کردم. مادر سارا که سرش توی گوشی بود، برای لحظه ای سرش را بلند کرد و وقتی همۀ همسایه ها را در پارکینگ دید متعجب شد و گفت:

ـ سلام! صبح همگی بخیر!

مادرها جوابش را دادند و او غرغر کنان گفت:

ـ از صبح دارم درخواست اسنپ میدم اما هیچ کس قبول نمی کنه.

مامان نگاهی به ماشین او کرد و پرسید:

ـ اسنپ؟ مگه مثل همیشه سارا جون رو با ماشین خودتون نمی برید؟

مادر سارا صفحۀ گوشی اش را بست و گفت:

ـ نه عزیزم. از صبح هر چی دنبال سوئیچ می گردم پیداش نمی کنم. قشنگ یادمه دیروز آویزون کردم به جا کلیدی ها اما انگار آب شده رفته توی زمین.

مامان با نگاهی مشکوک همه را زیر نظر گرفت و زیر لب گفت:

ـ عجیبه! چرا همه توی یک روز سوئیچ هاشون رو گم کردند؟

من زمزمه اش را شنیدم. مامان مشکوک شده بود و اگر دو دقیقۀ دیگر به فکر کردن ادامه می داد، نقشه مان کاملاً لو می رفت. چشمکی به امیر زدم تا سیاه بازی اش را شروع کند. امیر پیغامم را گرفت و با صدای بلند گفت:

ـ من دیرم شده مامان! اگه دیر برسم آقای ناظم مجبورم میکنه دور حیاط بدوم. زود باش دیگه.

حواس مامان به امیر و اشک تمساحش کشیده شد و از ماجرای اصلی پرت شد. در همین حال مادر سارا رو به او گفت:

ـ همین جا بمون تا من برم سوئیچ یدک رو پیدا کنم.

اشاره ای به سارا و آریا کردم. حالا نوبت آنها بود. سارا مثل دخترهای لوس و ننر پایش را بر زمین کوبید. بغض کرد و با لبهایی برچیده گفت:

ـ من امروز می خواستم سر صف شعر بخونم مامان. تا تو بری و برگردی بچه ها دیگه رفتند سر کلاس.

و بعد ادای گریه کردن درآورد. آریا هم نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

ـ من امتحان ریاضی دارم مامان. اگه آقا معلم برگه ها رو پخش کنه دیگه توی کلاس راهم نمیده.

مادرها مستأصل و درمانده به شکوائیۀ بچه ها گوش می دادند و حالا وقت هنرنمایی من بود. بادی به غبغب انداختم و به مامان گفتم:

ـ مامان؟ میشه شما بچه ها رو هم برسونید؟

مامان نگاهی به من کرد و گفت:

ـ اما مدرسۀ شما که توی یک مسیر نیست.

گفتم:

ـ مدرسۀ من و امیر که یکیه. مدرسۀ آریا هم رو به روی مدرسۀ ماست. فقط کافیه از پل عابر هوایی رد بشه. مدرسۀ سارا هم که یه خیابون اون ورتره.

مامان نگاهی به امیر و سارا و آریا انداخت و روی من مکثی معنادار کرد. سپس با خنده گفت:

ـ میگن حرف راست رو از بچه بشنو. نیم ساعته اینجا وایستادیم و عقلمون به این نمیرسه. مسعود راست میگه. من که سوئیچم سر جاشه. امروز بچه ها رو من می رسونم.

گل از گل مادرها شکفت. همه بی تعارف پذیرفتند و از مامان تشکر کردند. با تعجب نگاهشان کردم. نا سلامتی پیشنهاد از جانب من من بود اما چرا هیچ کس مرا تحویل نمی گرفت!

مامان با دزدگیر قفل دربها را باز کرد. سارا جلو نشست و من و آریا و امیر در صندلی عقب جای گرفتیم و به نشانۀ موفقیت مشتهایمان را به هم کوبیدیم اما این حرکت پیروزمندانه از چشمهای تیزبین مامان مخفی نماند. مامان سوار شد و بعد از اینکه از پارکینگ خارج شدیم، از توی آینه نگاهی مچ گیرانه به ما کرد و گفت:

ـ خب! تبریک میگم بچه ها. نقشه تون گرفت. حالا یکیتون توضیح بده ببینم هدفتون از این کار چی بوده؟

سارا برگشت و با نگرانی ما را نگاه کرد. آریا خواست خودش را به آن راه بزند که زیر لب گفتم:

ـ فایده نداره بچه ها!

امیر پچ پچ کنان گفت:

ـ من استاد پیچوندنم. صبر کن خودم الان یه جوری می پیچونمش که کیف کنی.

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ تو مامان من رو نمی شناسی امیر. وقتی اینطوری نگات می کنه یعنی ته خطی و مقاومت بی فایده است.

مامان این بار فقط مرا نگاه کرد و گفت:

ـ خودت بگو مسعود!

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

ـ ببخشید مامان اما شما هیچ راه دیگه ای برامون نذاشتید. ما به خاطر مردم و شهرمون مجبور شدیم این کار رو بکنیم.

مامان پشت چراغ قرمز توقف کرد و گفت:

ـ من نمی فهمم چهارتا بچه مدرسه ای چه ربطی به مردم و شهر دارند؟

سارا به کمکم آمد و گفت:

ـ خاله جون! درسته که ما بچه مدرسه ای هستیم اما به هر حال جزء مردم این شهر هستیم دیگه.

چراغ سبز شد. مامان حرکت کرد و گفت:

ـ باشه! اصلاً همینی که شما میگید اما اینها چه ربطی به گم شدن سوئیچ ماشینهای شما دارند؟

در این هنگام از جلوی تابلوی شاخص آلودگی که در محلۀ ما نصب شده بود عبور کردیم. آریا آن را نشان مامان داد و گفت:

ـ خاله! شما این روزها از شاخص آلودگی هوای شهرمون اطلاع دارید؟ هیچ می دونید شاخص الان در وضعیت هشدار قرار داره و اگر میزان آلاینده ها به همین ترتیب بالا بره، وضع از این هم بدتر میشه و ممکنه کار به تعطیلی مدارس و حتی شهر بکشه؟

مامان نگاهی به ماشین های توی خیابان کرد و گفت:

ـ حالا فهمیدم. شما با این کار می خواستید از تعداد ماشین های توی خیابون کم کنید اما چرا به خودمون نگفتید؟

امیر گفت:

ـ گفتیم خاله! چندین بار هم گفتیم اما قبول نکردید. مثلاً مامان من میخواد همیشه خودش من رو برسونه تا خیالش راحت باشه.

و زیر لب غر زد:

ـ نیست که خیلی هم رانندگیش خوبه!

آریا و سارا هم حرف امیر را تأیید کردند. مامان کنار مدرسۀ سارا توقف کرد. سارا از او تشکر کرد و از همه خداحافظی کرد و وارد مدرسه شد. مامان دوباره به راه افتاد و گفت:

ـ نفس کارتون قشنگه بچه ها اما با کم شدن یکی دو تا ماشین دردی از هوای این شهر دوا نمیشه.

گفتم:

ـ میشه مامان! مثلاً مدرسۀ ما حدود چهارصد و پنجاه دانش آموز داره. اگه همۀ بچه ها با ماشین شخصیشون بیان مدرسه، روزانه چهارصد و پنجاه ماشین وارد خیابونهای شهر میشن و این برای هوای شهرمون فاجعه است. حالا حساب کنید ببینید اگه نصف بچه ها از سرویس مدرسه استفاده کنند و نصف دیگه هم مثل ما چند نفری با یک ماشین بیان مدرسه، چقدر از این چهارصد و پنجاه ماشین کم میشه؟ چقدر از آلودگی شهرمون کم میشه؟

کنار پل عابر رسیده بودیم و حالا نوبت آریا بود که خداحافظی کند و برود. آریا هم از مامان تشکر کرد و از پله های پل بالا رفت. مامان صبر کرد تا آریا از پل عبور کند و وقتی او وارد مدرسه اش شد، دوباره به راهش ادامه داد و چند دقیقه بعد، جلوی مدرسۀ ما توقف کرد. من و امیر پیاده شدیم. مامان نگاهی به ترافیک ایجاد شده با ماشین های تک سرنشین کرد و گفت:

ـ دلایلتون من رو قانع کرد بچه ها. فقط امیدوارم بقیۀ مامانها هم با این دلایل قانع بشن.

من و امیر خنده کنان بالا پریدیم و گفتیم:

ـ ای ول! فاز اول نقشه مون گرفت. حالا باید وارد فاز دوم بشیم.

مامان با تعجب پرسید:

ـ فاز دوم دیگه چیه؟ این دفعه قراره چی کار کنید؟

من و امیر ساکت ماندیم.

مامان گفت:

ـ بگید دیگه.

گفتم:

ـ آخه نمیشه. ما سوگند خوردیم اسرار تیم رو فاش نکنیم.

مامان خنده اش گرفت و گفت:

ـ اما من هم الان توی تیم شمام. پس باید بدونم نقشه چیه؟

امیر شانه ای بالا انداخت و من گفتم:

ـ توی فاز دوم نقشه قراره سوئیچ ماشین باباها گم بشه تا اونها هم مثل ما مجبور بشن چند نفری با یک ماشین برن سرکار.

مامان بلند بلند خندید و گفت:

ـ نه بچه ها! خواهش می کنم فاز دوم رو بی خیال بشید. باباها حوصله شون اندازۀ ما مامانها نیست. بو ببرند چی کار کردید، تیکه بزرگه تون گوشتونه.

من با اقتدار سرم را بالا گرفتم و گفتم:

ـ اما ما نمیتونیم از ترس کتک جا بزنیم. باید فاز دوم رو هم اجرا کنیم.

امیر هم مثل سربازهای وفادار بلند گفت:

ـ به خاطر شهرمون و به خاطر مردم شهرمون.

مامان سری تکان داد و گفت:

ـ آفرین که اینقدر مصمم هستید اما لطفاً اجرای فاز دوم رو به ما مامانها بسپارید. شما از پس باباها بر نمیایید.

مامان پر بیراه هم نمی گفت. به ناچار قبول کردیم. من بیسیم خودم را از کیفم درآوردم و گفتم:

ـ پس این بیسیم پیش شما باشه. فرماندهی فاز دوم هم با شما.

مامان با تعجب بیسیم را گرفت و گفت:

ـ من الان با این چی کار کنم؟

دکمۀ ارتباطی بیسیم را نشانش دادم و گفتم:

ـ این دکمه رو که فشار بدید، میتونید با اعضای تیم تماس برقرار کنید. اسم رمز من عقابه. آریا کرکس. سارا هم طاووسه. امیر هم مرغه. شما هم اسم هر پرنده ای که دوست دارید انتخاب کنید تا توی بیسیم با همون صداتون بزنیم.

امیر سقلمه ای به پهلویم زد و گفت:

ـ صد بار گفتم من مرغ نیستم. اسم من شاهینه.

مامان پقی زیر خنده زد. به هیکل تپل امیر نگاه کرد و گفت:

ـ ولی همون مرغ بیشتر بهت میاد امیر!

آلودگیمحیط زیستدنده عقب با اتو ابزار
۲
۰
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
دانشجو و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید