#دنده عقب با اتو ابزار
دنیا اسکندرزاده
پارسال به پیشنهاد شهرداری منطقۀ ما و با همکاری پلیس راهور، در بوستان جنگلی چیتگر یک مسابقۀ اتومبیل رانی مخصوص پدربزرگ ها و نوه ها برگزار شد. البته این مسابقه با مسابقات اتومبیل رانی دیگر کمی فرق داشت. ماشین های این مسابقه همه فولکس های قورباغه ای قدیمی بودند. پدربزرگ من هم یکی از این فولکس های قورباغه ای دارد. رنگش هم عین قورباغه سبز است. پدر و عمویم هر چقدر به پدربزرگ می گویند آن را بدهد اسقاط کنند و به جایش یک ماشین نو بگیرد، قبول نمی کند. پدربزرگ به ماشین قدیمی اش خیلی وفادار است. به گفتۀ خودش اولین ماشینی است که خریده و با آن کلی خاطره دارد. با اینکه ماشینش هم مثل خودش پیر شده اما سرحال است و هر سال خیلی راحت تر از ماشین ما معاینۀ فنی می گیرد. شاید باورتان نشود اما من و پدربزرگ با همین فولکس پیر قورباغه ای یکی از برندگان مسابقۀ اتومبیل رانی شدیم. روز مسابقه، من و پدربزرگ به بوستان چیتگر رفتیم و پدربزرگ اسممان را در لیست مسابقه دهندگان ثبت کرد. پارک پر شده بود از فولکس های رنگی که منظرۀ جالبی ایجاد کرده بودند. بیشتر فولکس ها سبز، آبی و قرمز بودند اما چند تایی از رنگ های دیگر هم بینشان دیده می شد. پلیس های راهور مقررات مسابقه را برای راننده ها توضیح دادند و گفتند مسیر مسابقه با نوار سبز مشخص شده است. سکویی هم وسط پارک درست کرده بودند و چند تا دوچرخۀ زیبا وسط سکو گذاشته بودند که کلی بادکنک رنگی به دسته هایشان آویزان بود. آن دوچرخه ها جایزۀ برندگان مسابقه بودند. من دوچرخه نداشتم و از ته دل آرزو کردم بتوانیم مسابقه را ببریم و من هم صاحب دوچرخه شوم. بالاخره همه پشت خط جای گرفتند و با صدای سوت یکی از پلیس ها مسابقه آغاز شد. فولکس های قورباغه ای مثل قورباغه از جا کنده شدند و وارد مسیر مسابقه شدند. همان اول کار ما از خیلی ها عقب ماندیم اما کم کم پدربزرگ سرعتش را تنظیم کرد و به آنها رسیدیم اما اشکال کار اینجا بود که پدربزرگ سر هر پیچی به شدت سرعتش را پایین می آورد و با سرعت خیلی کم دور می زد و همین باعث می شد دوباره از مسابقه عقب بیفتیم. بعضی جاها هم که مسیر مسابقه با دیگر راه های پارک تلاقی پیدا می کرد، یک ایست کوتاه می کرد و دوباره به حرکت ادامه می داد. یکی دو جا هم که کنار زمین بازی کودکان خط عابر پیاده بود، همین کار را کرد. این ایست های مکرر و کم کردن سرعت سر پیچ ها باعث شد کلاً از همه عقب بیفتیم. من که برای برنده شدن خیلی هیجان داشتم و آرزوی به دست آوردن یکی از آن دوچرخه های زیبا را داشتم، با ناراحتی به صندلی ام تکیه دادم و غرغرکنان به پدربزرگ گفتم:« میشه یه کم بیشتر گاز بدید؟ با این رانندگی لاک پشتی شما، احتمالاً از آخر اول می شیم و باید خواب دوچرخه را ببینیم.» پدربزرگ به حرفهایم خندید اما باز هم حاضر نشد بیشترگاز بدهد و با همان سرعت لاک پشتی به قول من و سرعت مطمئنه به قول خودش راه را ادامه داد تا بالاخره به خط پایان رسیدیم و همان طور که حدسش را می زدم، از آخر اول شده بودیم. همۀ ماشین ها قبل از ما رسیده بودند و ما آخرین نفری بودیم که به خط پایان رسیدیم. آنهایی که اول از همه رسیده بودند با خوشحالی و هیجان با هم صحبت می کردند و کنار ماشین هایشان عکس یادگاری می گرفتند. اما من غمگین و ناراحت نشسته بودم توی ماشین. پدربزرگ رانندۀ خیلی ماهری بود. ما خیلی راحت می توانستیم مسابقه را ببریم فقط اگر پدربزرگ آن همه سر پیچ ها سرعتش را کم نمی کرد و در تقاطع ها و کنار خطر عابر پیاده آنقدر ایست الکی نمی کرد و یک کمی بیشتر گاز می داد. کارکنان شهرداری با آبمیوه و کیک از ما پذیرایی کردند و از همه خواستند تا به محل شروع مسابقه برگردند. ما هم همین کار را کردیم. با حسرت به دوچرخه های تزیین شده با بادکنک نگاه می کردم. هنوز هم در دلم از پدربزرگ عصبانی بودم. همه با بی صبری منتظر اعلام نتایج بودند. همه به جز ما و چند نفری که مثل ما آخر شده بودند. پلیس ها در اتاقکی نشسته بودند و داشتند فیلم های مسابقه را بازبینی می کردند. هیچ کدام از رانندگان نمی دانستند که در مسیر مسابقه دوربین هست. پس از حدود نیم ساعت، بالاخره وقت اعلام برنده ها شد. یکی از پلیس ها پشت تریبون رفت و بعد از اینکه از همه برای شرکت در مسابقه تشکر کرد، شروع به خواندن اسم برنده ها کرد. وقتی اسم من و پدربزرگ را به عنوان نفر اول مسابقه برد، هیچ کدام باور نکردیم و جلو نرفتیم. آقای پلیس دوباره اسم ما را خواند. چطور ممکن بود؟ ما که آخر شده بودیم؟ معجزه شده بود؟ من و پدربزرگ با تعجب به هم نگاه کردیم و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم روی سکو. یکی از راننده هایی که اول از همه به خط پایان رسیده بود، اعتراض کرد و گفت:« تا جایی که یادم میاد، شما آخرین نفری بودید که به خط پایان رسیدید. پس چرا اسم شما را خوندند؟» پدربزرگ با لبخند گفت:« بله درسته. من آخر شدم. حتماً اشتباهی شده.» اما من فقط به دوچرخه ها فکر می کردم و توی دلم خدا خدا می کردم که اشتباهی نشده باشد. آقای پلیس که داشت حرف های آنها را می شنید گفت:« اشتباه نشده پدرجان. شما کاملاً درست و به جا به عنوان برندۀ مسابقه شناخته شدید. دلیلش را هم الان عرض می کنم خدمتتون.» آقای پلیس که نگاه متعجب همه را روی ما دیده بود، گفت:« بر خلاف تصور همه این مسابقه، مسابقۀ سرعت نبود. مسابقۀ رانندۀ ایمن بود. هدف ما از این مسابقه شناخت رانندۀ مقید به قوانین بود نه راننده ای که اول از همه خودش را به خط پایان برسونه. آن هم به هر قیمتی. ما در طول مسیر دوربین کار گذاشته بودیم و رانندگی عزیزان را تماشا می کردیم. متأسفانه بیشتر راننده ها بدون توجه به علائم راهنمایی و رانندگی، سرعت مجاز سر پیچ ها، حق تقدم در تقاطع ها و خطوط عابر پیاده فقط به فکر برنده شدن بودند. در حالی که بعضی از راننده ها هم مثل شما همۀ قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت کردند و حتی به خاطر برنده شدن، حقوق دیگران را زیر پا نگذاشتند.» همه با شنیدن توضیحات او، برایمان دست زدند. من از خوشحالی روی پا بند نبودم و کم مانده بود از روی سکو بیفتم پایین. آقای پلیس لوح تقدیر را به پدربزرگ داد و دوچرخه را به من. من با خوشحالی پدربزرگ را بغل کردم و از او به خاطر غرغرهایم عذرخواهی کردم. بقیۀ برنده ها هم اعلام شدند و جایزه هایشان را گرفتند و بالاخره مسابقۀ وارونۀ اتومبیل رانی با خوبی و خوشی به پایان رسید.