#دنده عقب با اتو ابزار
دنیا اسکندرزاده
همۀ وسایل را به ماشین ها بار زده بودیم و فقط مانده بود همسفران خود را انتخاب کنیم و به دل جاده بزنیم. من هم مثل بقیه هیجان این سفر را داشتم. بعد از پایان کرونا و دوران سخت قرنطینه، این اولین سفر دسته جمعی بود که قرار بود برویم و همه خوشحال بودیم. پدر و عمو طاها مثل بازیهای کودکانه شروع به یارکشی کردند. پدر که معمولاً در رانندگی بی پرواتر از عمو بود گفت:
ـ طاها؟ آقاجون و مادرجون با تو بیان. ممکنه توی ماشین من بهشون استرس وارد بشه. اگه موافقی من بچه ها رو می برم.
عمو طاها موافقت کرد و کمک کرد تا آقا جون و مادر جون در ماشین بنشینند. مادر و زن عمو هم به انتخاب خود در ماشین عمه مینا نشستند تا با خیال راحت تا خود شمال غیبت کنند. پدر اشاره ای به ماشین خودش کرد و گفت:
ـ خب! تکلیف بزرگترها که معلوم شد. بچه ها بپرین بالا که قراره تو جاده چالوس سرسره بازی کنیم.
بچه ها جیغی از سر هیجان کشیدند و همین طور که بر سر و کلۀ هم می زدند، سوار شدند. من هم به طرف ماشین پدر راه افتادم اما همینکه خواستم سوار شوم، پدر من و من کنان گفت:
ـ دنیا؟ چیزه! می خوای تو با ماشین عمو طاها بیای؟
با تعجب به پدر نگاه کردم و پرسیدم:
ـ مگه نگفتید بچه ها با شما بیان؟
پسر عمویم مهیار مزه ریخت و گفت:
ـ تو که بچه نیستی دنیا. تو وقتی توی ماشین می شینی تبدیل میشی به یک ننه بزرگ غرغرو که همه اش می گه آروم برو...احتیاط کن...سرعتت بالاست...اینجا نپیچ...اونجا سبقت نگیر...
مهیار در حین گفتن این جملات ادای پیرزنها را هم درآورد و باعث خندۀ همه شد. من که دلخور شده بودم، کلاه همیار پلیسم را بر سرم گذاشتم و دفترچۀ ثبت تخلفاتم را نشانش دادم و گفتم:
ـ مهیار خان! بهتره بدونی من یک همیار پلیسم و وظیفه دارم اگر راننده ای از قوانین راهنمایی و رانندگی تخلف کرد، بهش گوشزد کنم و اگر به هشدارهام توجه نکرد،جریمه اش کنم. حتی اگر اون راننده پدر خودم باشه.
مهیار خندید و ادای ترسیدن درآورد و گفت:
ـ عه! عه! ننویس جناب سروان! ننویس!
بچه ها و پدر خندیدند. عمو طاها که متوجه ناراحتی من شد، دستم را گرفت و سوار ماشینش کرد و گفت:
ـ ناراحت نشو عمو جون! بیا تو ماشین خودم بشین و هر چقدر دلت خواست به من هشدار بده.
اخمهایم را باز کردم و گفتم:
ـ شما یه رانندۀ نمونه هستید و نیاز به هشدارهای من ندارید عمو جون! کاش بابا هم یه ذره مثل شما بود.
در همین حال صدای تیک اف ماشین پدر در گوشم پیچید و ماشین او در میان جیغ و خندۀ بچه ها مثل باد از جا کنده شد و ما را جا گذاشت. من و عمو با تأسف نگاهی بین هم رد و بدل کردیم و به دنبال آنها حرکت کردیم. در تمام طول راه، پدر با سرعتی باورنکردنی در پیچ و خم های جاده می تاخت و به هر ماشینی که بر سر راهش قرار می گرفت آنقدر بوق می زد و چراغ می داد تا راه را برای سبقتش باز کنند. کاری هم نداشت که در تمام جادۀ پیچ در پیچ چالوس سبقت ممنوع است. گاهی آنقدر نگرانش می شدم که مجبور می شدم با تلفن همراه مهیار تماس بگیرم و در میان صدای موزیک ماشین که گوشم را کر می کرد، از او بخواهم به پدر توصیه کند تا دست از این رانندگی جنون وار بردارد اما پدر نه تنها گوشش بدهکار توصیه هایم نبود بلکه تلفن را از دست مهیار می گرفت و در همان حالی که یک دستی و با سرعتی سرسام آور در محل های ممنوع سبقت می گرفت، پوست تخمۀ توی دهانش را از شیشه به بیرون پرت می کرد و می گفت:
ـ نترس بابا جان! حواسم به افسر هست. حالا که خبری ازشون نیست و می تونیم حسابی خوش بگذرونیم، تو ضد حال نزن به ما.
و من مجبور می شدم برای اینکه بیش از آن در حین رانندگی با تلفن همراه صحبت نکند و حواسش پرت نشود، زود تماس را قطع کنم. متأسفانه علی رغم همۀ تلاشی که کرده بودم تا به پدر بفهمانم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی نباید از ترس جریمه و پلیس باشد بلکه باید برای حفظ جان خود و دیگران از رفتارهای پرخطر در رانندگی پرهیز کنیم، پدر همچنان بر رویۀ غلطی که در پیش گرفته بود،پافشاری می کرد. هر چقدر پدر در رانندگی بی مبالات بود، در عوض عمو قانونمند و با حوصله بود. آنقدر آرام و با احتیاط رانندگی می کرد که آقا جون و مادرجون با خیال راحت خوابیده بودند و من هم به جای اینکه مرتب حواسم به تخلفات او باشد، داشتم از مناظر زیبای اطراف لذت می بردم اما طبیعت سرسبز و جاده باعث نشده بود از وظیفه ای که بر شانه های کوچکم سنگینی می کرد، غافل شوم. عمو طاها فکر می کرد آنچه تند و تند در دفترچه ام یادداشت می کنم، خاطرات این سفر است و یا مثل همۀ بچه ها، فیلمهای کوتاهی را که با تلفن همراهم می گیرم، در اینستاگرام استوری می کنم اما من خوابهای خوبی برای پدرم و همسفرانش دیده بودم و امیدوار بودم این کار بتواند پدر را به خود بیاورد.
عمو عادت نداشت موقع رانندگی چیزی بخورد بنابراین به پیشنهاد مادرجون تصمیم گرفتیم در جایی توقف کنیم تا او و دیگران استراحتی کرده و چیزی بخورند. من با زرنگی شانۀ خاکی را که ماشین پلیس راهور هم آنجا توقف کرده بود پیشنهاد دادم. عمو پذیرفت و من با تلفن به پدر و عمه هم اطلاع دادم تا به ما بپیوندند. وقتی جمعمان جمع شد و همه چای و میوه ای خوردیم، به طرف پدر رفتم. دفترچه ام را باز کردم و تخلفات پدر را برایش شمردم و با جدیت گفتم:
ـ سبقت و سرعت غیرمجاز تا دلتون بخواد، آلودگی صوتی و صدای بلند سیستم صوتی، خوردن و آشامیدن و صحبت با تلفن همراه در حین رانندگی، پرت کردن زباله از ماشین و از همه بدتر، عدم توجه به هشدارهای همیار پلیس...
بابا خندید و به شوخی کلاه همیار پلیسم را تا روی چشمانم پایین کشید و یک اسکناس از جیبش بیرون آورد و به طرفم گرفت و در حالی که چشمکی می زد،گفت:
ـ جناب سروان! سفرمون رو تلخ نکن دیگه. بیا این شیرینی رو بگیر و چشمت رو روی تخلفات من ببند.
اخمهایم را در هم کشیدم و خودکارم را برداشتم و در دفترچه ام نوشتم« پیشنهاد رشوه به همیار پلیس» و دورش را یک خط قرمز کشیدم و گفتم:
ـ متأسفم بابا! تخلفات شما در حین رانندگی بیش از حد شده و من ادامۀ رانندگی شما رو برای سلامت خودتون و همراهانتون خطرناک می دونم. از نظر من شما باید اعمال قانون بشید.
پدر چنان قهقهه زد که اشک از چشمانش روان شد اما من در میان خندۀ او و دیگران، به طرف افسر پلیس راهور رفتم و بعد از احترام نظامی و سلام و احوالپرسی و تبریک عید، خودم را معرفی کردم و دفترچه را به همراه تلفن همراهم به او دادم. افسر، بعد از خواندن نوشته ها و دیدن فیلم ها، با من همراه شد و سراغ پدر آمد. پدر که کم کم بوهایی به دماغش خورده بود، با رنگ و رویی پریده با افسر چاق سلامتی کرد و گفت:
ـ اتفاقی افتاده جناب سروان؟
افسر، مدارک ماشین و گواهینامه پدر را خواست و بعد از مطابقت آنها با پلاک ماشین، رو به پدر کرد و گفت:
ـ متأسفانه و طبق اظهارات مستند و مستدل همیار پلیس ما، شما صلاحیت ادامۀ رانندگی در جاده رو ندارید. اتومبیل شما از این لحظه به مدت هفتاد و دو ساعت توقیف میشه و به پارکینگ منتقل میشه. همچنین گواهینامۀ شما هم از درجۀ اعتبار ساقط میشه و شما باید در چندین جلسه از کلاسهای آموزش قوانین راهنمایی و رانندگی شرکت کنید و مجدداً آزمون آیین نامه بدید و در صورت قبولی و بعد از تعهدنامۀ محضری می تونید دوباره مجوز رانندگی بگیرید.
افسر، دفترچه را به من برگرداند و لبخندی زد و گفت:
ـ از شما به خاطر وظیفه شناسیتون ممنونم. اگر همۀ خانواده ها به توصیه های همیاران پلیس کوچک ما گوش می کردند، هیچ کدوم از این اتفاقات بد و تصادفاتی که هر روز شاهد هستیم، رخ نمی داد.
افسر کمی از ما فاصله گرفت. پدر هاج و واج نگاهی به من کرد و گفت:
ـ شوخی می کرد نه؟
سری به معنای نه تکان دادم و گفتم:
ـ من بارها بهتون تذکر دادم بابا اما شما به هیچ وجه توصیه های من رو جدی نگرفتید.
پدر که رنگش از عصبانیت به سرخی می زد، گفت:
ـ یعنی می خوای بگی اون پلیسها به حرف تو یه جغله بچه می خوان ماشین من رو بخوابونند و گواهینامه ام رو باطل کنند؟ از کی تا حالا همیارهای پلیس میتونند این کارها رو بکنند؟
سرم را بالا گرفتم و با افتخارگفتم:
ـ اولاً من یه جغله بچه نیستم و یک همیار پلیسم. دوماً بهتره بدونید که از امسال، همیاران پلیس هم مثل افسران راهنمایی و رانندگی حق اعمال قانون و جریمه دارند.
پدر به طرفم خیز برداشت و گفت:
ـ که همیار پلیسی آره؟ ماشین بابات رو می خوابونی آره؟ من یک پدری از تو دربیارم که تو تاریخ بنویسند.
من عقب عقب رفتم و با خنده گفتم:
ـ بابا؟ حواستون باشه شما الان دارید یک مأمور قانون رو تهدید می کنید. بهتره موقعیت خودتون رو از اینی که هست بدتر نکنید. تهدید مأمور قانون مجازاتش حبسه ها.
پدر باز به طرفم دوید اما قبل از آنکه دستش به من برسد، افسر پلیس سر رسید و پدر مجبور شد دست از تعقیب من بردارد. افسر نگاهی به پدرکرد و در حالی که سعی می کرد لبخندش را بروز ندهد، مدارک را به طرفش گرفت وگفت:
ـ بفرمایید. سفر خوش بگذره.
پدر با دهان باز نگاهش کرد و گفت:
ـ یعنی چی؟ پس جریمه و توقیف و کلاس و ... من نمی فهمم جریان چیه؟ چه خبره اینجا؟
افسر خنده ای کرد و گفت:
ـ متأسفانه با اینکه تخلفات شما کاملاً محرز هست اما قانون فعلاً به همیاران پلیس اختیارات این چنینی که جریمه کنند و توقیف کنند و از این حرفها نداده اما ما داریم سعی می کنیم که دست همیاران پلیس متعهدمون مثل دختر شما رو در مواجهه با رانندگان بی پروایی مثل شما باز بذاریم و اگر خدا بخواد به همین زودی حدود اختیارات قانونی همکاران کوچک ما تعیین و بهشون ابلاغ میشه.
پدر که از استرس زیاد پیشانی اش به عرق نشسته بود، دستی به پیشانی کشید و چشم غره ای به من رفت و لب زد:
ـ من پدر تو رو درمیارم. یه دور سکته کردم از دستت.
افسر که زمزمۀ پدر را شنیده بود، باز خندید و گفت:
ـ همکار ما رو اذیت نکنید آقا ! شما باید به داشتن چنین دختر زرنگ و باهوشی افتخار کنید.
پدر دهانش را کج و کوله کرد و گفت:
ـ حتماً ! حتماً ! یادم باشه برای این شاهکارش براش یه جایزه هم بخرم.
با شنیدن این حرف چند قدم جلو آمدم و گفتم:
ـ راست میگی بابا؟ پس یه گوشی نو برام بخر. آخه گوشیم دیگه قدیمی شده.
پدر چپ چپ نگاهم کرد و افسر با جدیت رو به من گفت:
ـ آهای همکار کوچولو؟ یادت باشه شما نباید از موقعیت خودت سوء استفاده کنی.
خندیدم و احترام نظامی گذاشتم و گفتم:
ـ چشم قربان! اطاعت میشه.