ویرگول
ورودثبت نام
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزادهدانشجو و نویسنده
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
خواندن ۱۰ دقیقه·۳ ماه پیش

وظیفه مقدم بر همه چیز

#دنده عقب با اتو ابزار

دنیا اسکندرزاده

خانوادۀ ما یک خانوادۀ چهار نفری متشکل از من،پدر،مادر و برادرم است.پدرم عضوی کوچک از خانوادۀ بزرگ پلیس است.او،یک پدر خوب،یک همسر وفادار و یک افسر وظیفه شناس و منضبط است.من،پایه دوازدهم هستم.برادرم تازه ریش و سبیلی به هم زده و در آستانۀ کنکور است اما بیش از آنکه نگران کنکور و آینده اش باشد،نگران جوشهای غرور جوانی روی صورتش است و از کنار آینه جم نمیخورد.ما یک خانوادۀ ساده و معمولی هستیم مثل خیلی از خانواده های دیگر میهن عزیزمان ایران.از همان ها که تا به عید نزدیک می شوند،هم خوشحال می شوند و هم غمی پنهان قلبشان را به درد می آورد.ما از فرارسیدن عید باستانیمان و جواننه زدن شکوفه ها بر شاخسار درختان و نو شدن طبیعت خوشحال می شویم اما گاهی غصه هایمان به شادیهایمان می چربد.نزدیک عید که می شود و وقت خرید رخت و لباس نو و فراهم کردن سور و ساط مهمانی های عید،حقوق اندک پدرم در برابر غول بی شاخ و دم گرانی بیش از پیش به چشم می آید.خانوادۀ ما به قناعت عادت کرده و ماههای دیگر سال،دخل و خرجمان با هم می خواند اما امان از اسفند ! اسفند از آن ماههای چاق و شکموی سال است که هر چقدر هم حقوق و عیدی و حتی پس اندازمان را در شکمش می ریزیم،باز هم سیر نمی شود و یک جای کار می لنگد.امسال هم به لطف رشد صعودی قیمت ها،به جای یکی،چند جای کار می لنگید.این شد که با هم به شور نشستیم تا راهی برای کم کردن هزینه ها پیدا کنیم.فکر کردیم و فکر کردیم و راه حل های مختلف را پیشنهاد دادیم تا اینکه رسیدیم به گزینۀ سفر.پیشنهاد خوبی بود.نشستیم دو دو تا چهارتا کردیم و دیدیم اگر فقط به دیدن اقوام درجۀ یک برویم و از رفتن به بقیۀ جاهای غیر ضروری صرف نظر کنیم؛هفتۀ دوم عید می توانیم به سفر برویم.فکر هزینه ها را هم کردیم.کافی بود به جای خریدم لباس نو،از لباسهای سال قبل استفاده کنیم و اگر شب ها در چادر بخوابیم و برای غذا به رستورانهای گران نرویم،می توانیم یک سفر چند روزۀ کم هزینه ترتیب بدهیم.گزینه های زیادی برای سفر بود اما بین شهرهای پیشنهادی،مشهد با اکثریت آرا به پیروزی رسید و باعث شد قلب من از همان لحظه برای زیارت امام رضا(ع) بتپد.خلاصه،سال1401 با همۀ اتفاقات تلخ و شیرینش به پایان رسید و سال 1402،خرامان خرامان از راه رسید و ایران را غرق در شادی و سرور کرد.دید و بازدید ها انجام شد و عیدی ها رد و بدل شد و یک هفته از عید گذشت و وقت سفر فرا رسید.پدر از طریق سایت پلیس راهور وضعیت جاده ها را کنترل کرد و من هم اخبار هواشناسی را رصد کردم و بالاخره،صبح یک روز آفتابی را برای شروع سفرمان انتخاب کردیم.همگی دوست داشتیم از جادۀ گلستان سفر کنیم و زیباییهای بهار را در جاده به تماشا بنشینیم اما به دلیل احتمال وقوع سیل در استان گلستان و خطرناک بودن آن جاده ها،جادۀ کویری سمنان را انتخاب کردیم.نماز صبح را در خانه خواندیم و به دل جاده زدیم و تا نزدیکی های ظهر،بدون توقف رفتیم.نهار را در یکی از استراحتگاه های بین راه خوردیم و پس از رفع خستگی مجدداً به راه افتادیم.اتوبان امام رضا(ع)،مثل نوروز هرسال شلوغ بود و نیروهای پلیس،در فواصل مختلف راه ها را کنترل می کردند.شب از راه رسیده بود و تنها پانزده کیلومتر به مشهد باقی مانده بود.پدرم با آنکه خستگی از سر و رویش می بارید اما راضی به استراحت نشد.می دیدم که از ترافیک ورودی شهر کلافه شده و کامیون بزرگی هم که ساعتی بود جلوی ما حرکت می کرد و هیچ رقمه راه را برای ما باز نمی کرد،مزید بر علت شده بود.پدر هر چه چراغ داد و بوق زد اما رانندۀ کامیون سرخوش تر از این حرفها بود و همچنان راه را بند آورده بود تا اینکه پدر عصبانی شد و با تکیه بر مهارت بالایش در رانندگی،سر یک پیچ،سرعتش را بالا برد و اقدام به سبقت کرد و بالاخره کامیون را پشت سر گذاشت.همۀ ما برایش دست زدیم و آفرینی جانانه گفتیم و او هم بادی به غبغب انداخت و شروع کرد از دست فرمانش تعریف کردن.هنوز از این موفقیت بزرگ لبخند بر لب داشتیم که ناگهان،تابلوی ایست دایره ای شکلی مقابل چشمانمان به رقص درآمد.پدر با دیدن افسر راهنمایی و رانندگی،رنگش پرید و ما هم لبخند بر لبهایمان ماسید.پدر ای بخشکی شانسی زیر لب گفت و ماشین را در حاشیۀ جاده و کمی جلوتر از ماشین پلیس متوقف کرد و پس ازبرداشتن مدارک از ماشین پیاده شد.ما با نگاهی مضطرب او و افسر پلیس را تماشا می کردیم اما چیزی از حرفهایشان نمی شنیدیم اما انگار مزاکراتشان نتایج خوبی به همراه نداشت چون افسر پلیس مشغول نوشتن برگ جریمه شد و در ضمن اینکه با بیسیم حرف می زد،آن را به پدر تسلیم کرد.پدربا قیافۀ دمغ آمد و گفت:«پیاده بشید بچه ها ! مرغ این بندۀ خدا فقط یک پا داره!»با نگرانی پرسیدم:«دیگه برای چی باید پیاده بشیم؟مگه جریمه اتون نکرد؟خب راه بیفتیم بریم دیگه!»پدر با تأسف سری تکان داد و گفت:«میگن باید ماشین به پارکینگ منتقل بشه!»برق از سرم پرید و گفتم:«یعنی چی؟خب اگه خلاف کردیم،جریمه مون کنند دیگه!پارکینگ بردن نداره که!»مادر زیر لب نالید:«وای!مسافرتمون چی میشه؟ما بدون ماشین وسط جاده و توی شهر غریب چی کار کنیم؟»برادرم با بی خیالی پرسید:«بابا؟مگه پلیسها خودشون رو هم جریمه می کنن؟»ناگهان مادر با خوشحالی گفت:«میگن حرف راست رو از دهن بچه باید شنید.خب راست میگه دیگه!پلیس ها که خودشون رو جریمه نمی کنند!»پدر که متوجه منظورش نشده بود،نگاهش کرد و مادر ادامه داد:«خب میخواستی بهشون بگی تو خودت درجه داری!من مطمئنم اگه کارت شناسائیت رو ببینن،جریمه و پارکینگ رو بی خیال میشن!»پدر با تعجب نگاهش کرد و به ثانیه نکشیده اخمهایش در هم رفت و داد زد:«یعنی میگی برم و از درجه ام سوءاستفاده کنم؟یک عمر از همه این پیشنهاد رو شنیدم اما از تو یکی دیگه توقع این حرف رو نداشتم خانم!خلاف قوانین رفتار کردم،جورش رو هم می کشم.»مادر با ناراحتی گفت:«خب حالا مگه من چی گفتم؟اگه بری و خودت رو معرفی کنی و به خاطر این همه سالی که با شرافت به مملکت و مردمت خدمت کردی،همکارهات یه بار خطای تو رو نادیده بگیرن،آسمون به زمین میاد؟»پدر با خشم نگاهش کرد و گفت:«خودت داری میگی یک عمر با شرافت خدمت کردم!حالا به خاطر چندرغاز جریمه و یه کم سختی کشیدن،بزنم زیر همه چی؟دیگه این حرف رو تکرار نکن.جلوی بچه ها خوبیت نداره!دوست ندارم تصورشون از پدرشون خراب بشه!پیاده بشید تا از ایشون خواهش کنم یه آژانس برامون خبر کنه تا دیرنشده خودمون رو برسونیم مشهد و سر فرصت یه مسافرخونۀ خوب پیدا کنیم.»مادربا تعجب گفت:«آژانس؟مسافرخونه؟تو مثل اینکه حواست نیستا.میدونی هزینۀ رفت و آمد با آژانس چقدر میشه؟میدونی توی تعطیلات مسافرخونه های مشهد شبی چنده؟»و بعد آهسته و طوری که مثلاً او نشنود،گفت:«آخه مگه تو چقدر پول همراه داری که داری این حرفها رو میگی؟»پدر شنید و محکم تر از قبل گفت:«پیاده بشید بچه ها.»من هم با مادر موافق بودم اما می دانستم اصرار بی فایده است و پدر وقتی پای شرافت کاری اش در میان باشد،قید همه چیز را می زند. همگی از ماشین پیاده شدیم و به طرف همان افسر جوانی که ما را جریمه کرده بود،رفتیم.پدرداشت چیزی توی گوشی تایپ می کرد و حواسش به ما نبود.مادررو به افسرگفت:«سلام جناب سرگرد!سال نو مبارک!خسته نباشید.»او، با ادب و متانت جواب داد:«سلام خواهر!عید شما هم مبارک باشه!ممنونم اما من سرگرد نیستم.»مادر تعجب ساختگی از خود نشان داد و گفت:«واقعاً؟ببخشید تو رو خدا.با اینکه همسر من هم درجه داره اما من هیچ وقت درجه ها رو از هم تشخیص نمیدم.»جوان با تعجب به پدر نگاه کرد و پرسید:«مگه همسرتون درجه دار هستند؟»من که تازه پی به هدف مادر برده بودم،فوراً با خوشحالی گفتم:«بله!»مأمور جوان زیر لب گفت:«پس چرا خودشون رو معرفی نکردند؟»و با دستپاچگی به طرف پدر رفت.ما که همه چیز را حل شده می انگاشتیم،به آنها نگاه کردیم و دیدیم که مأمور جوان پس از گفتگویی کوتاه، به پدرم احترام نظامی گذاشت.مادر گفت:«فکر کنم همه چیز درست شد بچه ها. بدویید برید سوار ماشین  بشید!»در همین حال ماشین یدک کش نیروی انتظامی از راه رسید و در برابر چشمان حیرت زدۀ ما، پدرم و مأمور جوان،چمدانهای ما را از ماشین خارج کردند و ماشین یدک کش،ماشین ما را برداشت و برد!با نا امیدی کنار جاده نشستیم و ماتم گرفتیم.مادر گفت:«چه مسافرتی شد!کاش در خانه می ماندیم و اینطور توی شهر غریب آلاخون والاخون نمی شدیم.»در همین حال یک جعبۀ کوچک شکلات مقابل صورتمان قرار گرفت.افسر جوان بسته ای شکلات مقابلمان گرفته بود.کسی حال و حوصلۀ شکلات خوردن نداشت.همگی دستش را رد کردیم.جوان با لحنی شرمنده رو به مادر گفت:«بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید!من شرمندۀ شما شدم اما خب می دونم شما که همسرتون نظامی هستند بهتر منو درک می کنید و توقع ندارید که به خاطر همکار بودن چشمم رو روی تخلفشون ببندم.»من با ناراحتی گفتم:«کاش حداقل فقط جریمه مون می کردید و ماشین رو به پارکینگ نمی فرستادید.»افسر جوان با لبخند گفت:«باز هم معذرت می خوام اما واقعاً امکانش نبود.پدر شما دو تخلف حادثه ساز سبقت و سرعت غیر مجاز رو همزمان مرتکب شدند و من به خاطر سلامت خودتون،مجبور به اعمال قانون بودم.»دوباره شکلات تعارف کرد و ما این بار تسلیم چشمهای خسته و لبخند بی ریایش شدیم و یکی برداشتیم.او ما را به طرف ماشین پلیس راهنمایی کرد و ما تا رسیدن آژانس در ماشین پلیس نشستیم و از سرما دور ماندیم.حدود یک ساعت بعد،به جای ماشین آژانس،سمند سفید رنگی کنار ماشین پلیس توقف کرد و با اشارۀ پدرم ما از ماشین پیاده شدیم و به طرف آن رفتیم.افسر جوان با راننده دیده بوسی کرد و به کمک هم چمدانهای ما را در صندوق گذاشتند.وقتی ما سوار ماشین شدیم،بحثی بین افسر جوان و راننده و پدر درگرفت که دلیلش را نمی دانستیم.افسر جوان و راننده چیزی به پدرم می گفتند که او به شدت با آن مخالفت می کرد.سرانجام پدر با استیصال به مادرگفت:«چی کار کنیم؟این آقا رضا دست بردار نیست و مدام اصرار می کنه.»مادر پرسید:«آقا رضا کیه؟به چی اصرار می کنه؟»افسر جوان نگاهش کرد و گفت:«رضا منم.برادر کوچیک شما.تو رو به امام رضا نه نیارید خواهر!»پدر با اخم براندازش کرد و گفت:«قسم نده آقا رضا.من نمیتونم این کار رو بکنم.همینکه اخوی شما ما رو تا یه مسافرخونه ببره،یک دنیا ممنونتون هستم.دیگه بیشتر از اون قبول نمی کنم.»افسر جوان یا همان آقا رضا خنده ای کرد و گفت:«مگه من میذارم مهمون امام رضا از من دلخور بشه.الان دیگه خورش مادرم جا افتاده و برنجش هم دم کشیده.اگه نرید،زحمت مادرم هدر میره.توی خونۀ ما هم تا دلتون بخواد اتاق هست.اصلاً فکر کنید رفتید مسافرخونه و ما هم غلام و نوکر شماییم.»پدر با شرمندگی دستی بر شانه اش زد و گفت:«آقایی جوون!نزن این حرفها رو!»بالاخره با وجود مخالفت مادر و پدر،آقا رضا و برادرش محمد که رانندۀ همان سمند بود،زورشان بیشتر شد و دست آخر،ما از آقا رضا خداحافظی کردیم و همراه آقا محمد به طرف خانۀ آنها در مشهد رفتیم.خانوادۀ آنها که شامل پدر و مادر و خواهر و برادرش بود،چنان گرم و خودمانی از ما استقبال کردند که انگار ما از اقوام و عزیزانشان هستیم و بهترین اتاق خانه را در اختیارمان گذاشتند.فردای آن روز،آقا رضا هم بعد از تمام شدن شیفت کاریش به ما پیوست و پراید صفر کیلومترش را در اختیار ما قرار داد تا با آن در مشهد تردد کنیم.وقتی وارد حرم امام رضا شدم،اولین چیزی که به ذهنم آمد،دعای خیر بود برای همۀ نیروهای وظیفه شناس و شریف پلیس در هر لباس و پست و مقامی که هستند مخصوصاٌ برای آقا رضایی که مثل صاحب اسمش مهربان بود و البته بیش از حد وظیفه شناس.در تمام مدتی که مهمان او و خانواده اش بودیم،او اجازه نداد آب در دلمان تکان بخورد و حتی خودش به دنبال ترخیص ماشین رفت و پس از هفتاد و دو ساعت،آنرا جلوی در منزلشان به پدرم تحویل داد.سفر ما،بر خلاف انتظارم،شیرین ترین سفرمان شد علی الخصوص که قرار است در اولین فرصت دوباره راهی مشهد شویم و خواهر آقا رضا را برای عمویم خواستگاری کنیم.

وظیفهسفردنده عقب با اتو ابزار
۵
۰
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
دانشجو و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید