ویرگول
ورودثبت نام
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزادهدانشجو و نویسنده
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

پدر و پسر برفی

#دنده عقب با اتو ابزار

دنیا اسکندرزاده

پدر من یک راننده تاکسی است.البته قبلاً در یک کارخانه کار می کرد اما کارخانه نیروهایش را تعدیل کرد و پدرم بیکار شد.او یک تاکسی خرید و در تاکسیرانی ثبت نام کرد و شد راننده تاکسی.پدرم رانندۀ بسیار خوبی است.او یک رانندۀ به شدت مقرراتی است و حتی یک بار هم جریمه نشده و تصادف نکرده.خاطره ای که تعریف می کنم کاملاً بر اساس واقعیت است.زمستان سال گذشته،برف سنگینی بارید و تهران را سپید پوش کرد.من معمولاً پیاده به مدرسه می روم اما آن روزها هوا آنقدر سرد بود که پدرم خودش مرا به مدرسه می رساند.البته بر خلاف بعضی از راننده های تاکسی که در روزهای برفی و بارانی مسافر نمی برند،سر راه مسافر هم می زد.می گفت به خاطر پولش نیست.گناه دارد مردم در این هوای سرد زیر باران و برف منتظر ماشین بمانند.یک روز صبح،وقتی با پدرم به مدرسه می رفتیم و علاوه بر من،دو نفر دیگر هم در صندلی عقب نشسته بودند،پدرم متوجه تعدادی سنگ در وسط خیابان شد.او به خاطر مهارت بالایش در رانندگی توانست به موقع از کنار سنگها عبور کند اما چند متر جلوتر فلاشر ماشین را روشن کرد و در کنار خیابان توقف کرد.من که باید ساعت هشت به مدرسه می رسیدم پرسیدم برای چه ایستاده.پدرم لبخندی به من زد و رو به دو مسافر دیگرش گفت:«اگه ممکنه چند دقیقه به من فرصت بدید تا برم و اون سنگها را از کف خیابون جمع کنم.اگه تو این هوای برفی و جادۀ لغزنده یکی از راننده ها حواسش نباشه و بره روی اون سنگها،تصادف بدی ایجاد میشه و باعث به خطر افتادن جون همشهری هامون میشه.»یکی از مسافرها قبول کرد اما یکی دیگر که مثل من دلش شور کار خودش را می زد،با ناراحتی گفت:«سنگ توی خیابون به شما چه مربوطه آقا؟شهرداری خودش میاد جمع می کنه.بشین بریم به کار و زندگیمون برسیم.»پدرم گفت:«متأسفانه من نمی تونم بی تفاوت باشم.به خاطر بارش برف همۀ مأموران شهرداری درگیر نمک پاشی و باز کردن راه ها هستند.تا وقتی شهرداری از وجود این سنگها مطلع بشه و اقدام کنه،ممکنه چندین تصادف اینجا اتفاق بیفته.شما اگه عجله دارید،میتونید با ماشین دیگه ای تشریف ببرید.با وجودیکه تقریباً به پایان مسیر رسیدیم اما من هیچ کرایه ای از شما نمی گیرم.»مرد عصبانی شد و پیاده شد و رفت.من هم دیرم شده بود اما نمی توانستم به پدر اعتراض کنم.با چند دقیقه دیر رسیدن من به مدرسه اتفاقی نمی افتاد اما شاید با وجود آن سنگها وسط خیابان اتفاق بدی برای سایر همشهریهایمان می افتاد.پدرم دوان دوان رفت وسط خیابان و شروع به جمع کردن سنگها کرد.دلم طاقت نیاورد.کلاه کاپشنم را روی سرم گذاشتم و من هم به کمکش رفتم.دوتایی خیلی زود سنگها را جمع کردیم و خیابان را ایمن کردیم.اما سر تا پایمان خیس شده بود.نوک انگشتهایمان زخم شده بود و از سرما داشتیم مثل بید می لرزیدیم.بعد از جمع کردن سنگها نشستیم توی ماشین.پدرم بخاری را روی من تنظیم کرد و از مسافرش به خاطر تأخیر عذرخواهی کرد.آن روز من چند دقیقه دیر به مدرسه رسیدم.پدرم خودش با من آمد و تأخیرم را برای معاون مدرسه موجه کرد.چند روز از این ماجرا گذشت.برف ها آب شدند و تهران دوباره آفتابی شد.یک روز که داشتم از مدرسه بر می گشتم،دیدم دم خانۀ ما شلوغ پلوغ است.نگران شدم و با دو خودم را به خانه رساندم.دیدم چند نفر دارند با پدرم صحبت می کنند و یک نفر هم دوربین در دست دارد و مشغول فیلمبرداری است.با تعجب خواستم جلو بروم که آقایی مانعم شد و گفت در حال تهیۀ گزارش تلویزیونی هستند و از من خواست توی کادر نروم.با تعجب به آنها نگاه کردم و گفتم اینجا خانۀ ماست و آن آقا هم پدرم است.آقا لبخندی زد و گفت من باید به داشتن همچین پدری افتخار کنم.من که متوجه منظورش نشده بودم کنار ایستادم تا کارشان را تمام کنند اما داشتم از فضولی می مردم تا بدانم داستان چیست.می دانستم پدرم کار خیر زیاد می کند اما یواشکی.اخلاقش اینطوری نبود که کارهایش را در بوق و کرنا کند و شهر را خبر کند.وقتی گزارششان به پایان رسید،رفتم کنار پدرم و پرسیدم که ماجرا چیست.آنقدر عجله داشتم که سلامم را هم خوردم.پدرم با لبخند گفتک«یادت هست چند روز پیش که هوا برفی بود،چند سنگ در خیابان افتاده بود و ما رفتیم جمعشان کردیم؟»آن روز را خوب یادم بود.چون بعدش پدرم سرمای سختی خورد و مریض شد.پدر ادامه داد:«انگار آنجا دوربینی بوده و این دوستان از طریق آن دوربین داشتند ما را تماشا می کردند.حالا هم آمده اند برای یک برنامۀ تلویزیونی گزارشی از آن روز تهیه کنند و با نشان دادن کار ما،بی تفاوت نبودن شهروندان در برابر مشکلات شهری را فرهنگ سازی کنند.»بعد از آنکه فیلم آن روز و گزارشش از تلویزیون پخش شد،من و پدرم حسابی معروف شدیم.اسممان را گذاشته بودن پدر و پسر برفی.هر کس ما را می دید،با دست نشانمان می داد و می گفت اینها همان پدر و پسرِبرفی هستند.من هم تا مدتها هر جا می رفتم و به هر کسی می رسیدم،ماجرای آن روز برفی را با آب و تاب تعریف می کردم.پدرم به همه می گفت:« ای کاش همۀ ما باور داشتیم خداوند هم مثل همان دوربین در همه جا ناظر اعمال ماست.اگر ما به همدیگر رحم کنیم،خدا هم به ما رحم می کند و جهان گلستان می شود.» 

فرهنگ سازیمدرسهدنده عقب با اتو ابزار
۵
۰
دنیا اسکندرزاده
دنیا اسکندرزاده
دانشجو و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید