نام من آهوست؛ بیستوهشت ساله، هرچند آینهای که به آن خیره میشوم، همیشه سن و سالی متفاوت را به من بازمیگرداند. من از دلِ یک خانوادهی معمولی بیرون آمدهام؛ میانِ پدرِ بازنشسته، مهربانیِ مادر و هیاهویِ سه خواهرم، اما همیشه راهِ خودم را ساختهام. راهی که با رنگها، خطوط گرافیکی و چهرهای که همیشه با ظرافت آراستهام، ترسیم شده است.
همه میگویند من جذابم؛ اما حقیقت، تلختر از این حرفهاست. من فقط استادِ زدنِ نقابِ جذابیت بر چهره بودم؛ نقابی که راه را برای ورودِ آدمهای سمی و دیوانهتر به زندگیام باز میکرد. روابط عاطفیِ بیشماری را از کنارم عبور دادهام و هر کدام از آنها داستانی برای گفتن دارند، اما تنها یکی از آنها بود که نه فقط قلب، که تمامِ روحم را به آتش کشید.
در این جهانِ بیکران، میانِ میلیاردها اتم و آدم، تنها یک پناهگاهِ بیقید و شرط داشتم: مادرم. کسی که مرا همانگونه که بودم، دوست داشت.
امروز، من دیگر آن آهویِ شادمانِ گذشته نیستم. دختری که روزگاری در میانِ حلقهای از آدمها—پیر و جوان، زن و مرد—به رقص در میآمد، حالا در آغوشِ سکوتی عمیق، سنگینیِ تنهایی را روی شانههایش حس میکند.
میخواهم این داستان را بازگو کنم؛ نه برای آنکه درد را دوباره تکرار کنم، که برای آنکه دوباره زندگیاش کنم. میخواهم این بار، داستان را با تمامِ پوست و استخوانم بنویسم؛ شاید این روایت، دلیلی باشد تا کمتر در بیراههها قدم بگذارم و شاید... تنها شاید، این بار پایانِ قصهام، تغییر کند.»
---