آهو رادمهر·۷ روز پیش7وقتی در حراج خودت شرکت میکنی«نازنین با لحنی که انگار میخواست قرار باشد چیزی هیجانانگیز تعریف کند، پرسید: «بچهها، تا حالا فیلمهای عاشقانه، از همانهایی که در رمانه…
آهو رادمهر·۹ روز پیش6وقتی در حراج خودت شرکت میکنی«آخر هفته، در آن کافه، همه چیز شبیه به یک نمایشِ پرزرق و برق بود. من، بیتا و نازنین رفته بودیم؛ و امیر هم با رفیقش، علی، از راه رسید. علی،…
آهو رادمهر·۱۰ روز پیش5وقتی در حراج خودت شرکت میکنی«من عقبنشینی کردم؛ با غرورِ کاذبی، منتظر ماندم تا او قدم اول را بردارد. و او هم راهش را پیدا کرد؛ با ارسالِ کلیپها و عکسهای خوراکی، آرام…
آهو رادمهر·۱۱ روز پیش4وقتی در حراج خودت شرکت میکنیبعد از کار، توانِ تنهایی در خانه را نداشتم؛ پس با بیتا و نازنین راهیِ خانهی نازنین شدیم. وقتی بحث به اینجا کشید که «کدامیک از چه کسی خوشش…
آهو رادمهر·۱۲ روز پیش3وقتی در حراج خودت شرکت میکنیاما همهچیز، از همان لحظهای که نگاههایمان در هم گره خورد، تغییر کرد. نمیدانم چه جادویی در میان بود، اما او با بقیه فرق داشت. انگار او هم…
آهو رادمهر·۱۲ روز پیش2وقتی در حراج خودت شرکت میکنی«شغلِ آن روزها، بیش از آنکه اداری باشد، شبیه به حمالی و زیرِ بارِ سنگینِ کار بود. تصور کنید؛ کوهی از کالا که از تمام گوشه و کنارِ تهران به…
آهو رادمهر·۱۳ روز پیش1وقتی در حراج خودت شرکت میکنینام من آهوست؛ بیستوهشت ساله، هرچند آینهای که به آن خیره میشوم، همیشه سن و سالی متفاوت را به من بازمیگرداند. من از دلِ یک خانوادهی معمو…