ویرگول
ورودثبت نام
آهو رادمهر
آهو رادمهر
آهو رادمهر
آهو رادمهر
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

2وقتی در حراج خودت شرکت میکنی

«شغلِ آن روزها، بیش از آنکه اداری باشد، شبیه به حمالی و زیرِ بارِ سنگینِ کار بود. تصور کنید؛ کوهی از کالا که از تمام گوشه و کنارِ تهران به آنجا رسیده بود و ما، میانِ آن انبوه، باید تک‌تکِ آن‌ها را سورت و تفکیک می‌کردیم. درست در همان روزِ نخست، دختری با آن اعتمادبه‌نفسِ کاذب و نگاهی از بالا به پایین، جلو آمد. با نگاهی که انگار داشت ما را برانداز و ارزیابی می‌کرد، با طعنه‌ای گزنده پرسید: «شماها بخش اداری هستید؟»

در آن لحظه، کلماتِ تند و دندان‌شکن در گلویم می‌چرخیدند، اما فقط لبخندی زدم؛ لبخندی که پشتش عصبیتی پنهان بود، و گفتم: «نه، ما عملیاتی هستیم.»

مرورِ آن روزها، حالِ دلم را دگرگون می‌کند؛ نه به خاطرِ خستگیِ جسمی، که به خاطرِ سنگینیِ نگاهِ آدم‌ها. قضاوت‌ها مثل سایه، همه‌جا دنبال من بودند: «به قیافه‌ات می‌خورد که از آن‌ها باشی؛ لاشی، دورو، هوس‌باز...» اما پارادوکسِ مضحکِ زندگی این بود که بعد از گذشتِ تنها یک ماه، همان آدم‌ها از «سادگیِ» من کلافه می‌شدند! گویی همه منتظر بودند تا من هم همان‌قدر که در ظاهر "پر زرق و برق" و فریبنده به نظر می‌رسم، در باطن هم "شیطانی" و مکار باشم.

اطرافم پر بود از نگاه‌هایی که تشنه‌ی نزدیک شدن به من بودند، اما هیچ‌کدامشان برایم معنایی نداشتند. نه حوصله‌شان را داشتم و نه وقتی برای بازی‌هایشان. در میانِ آن هیاهو، "نوید" بود؛ سرپرستِ ما، که سمج‌ترینِ آن‌ها بود. من هم گاه‌وبی‌گاه برای پیشبردِ کارم، پاسخ‌های دوپهلو به او می‌دادم؛ یا شاید بهتر باشد بگویم، با او نوعی بازیِ کلامی و "لاس‌زنیِ نمایشی" راه می‌انداختم تا فقط از حواشیِ بیهوده در امان بمانم. این بازیِ بی‌رحمانه، تنها راهِ نجات من در آن فضایِ آلوده بود.»

---

### چرا این تغییرات را دادم؟ (تحلیل

۷
۰
آهو رادمهر
آهو رادمهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید