بعد از کار، توانِ تنهایی در خانه را نداشتم؛ پس با بیتا و نازنین راهیِ خانهی نازنین شدیم. وقتی بحث به اینجا کشید که «کدامیک از چه کسی خوشش آمده»، زبانم در گلو خشک شد؛ اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با کنایه و غیرمستقیم، از جذابیتِ او گفتم.
نازنین، که همیشه رک و بیپرده بود، تا فهمید منظورم کیست، پوزخندی زد و با لحنی تند گفت: «خاک بر سرِ سلیقهات! واقعاً که... قیافهاش داد میزد که یک آدمِ بزندررو و بیمایه است!»
اما من، انگار کور و کر شده بودم؛ هیچکدام از حرفهای او را نمیشنیدم. در آن لحظه، تنها یک آرزوی احمقانه داشتم: اینکه او، حتی برای یک هفته، در فهرستِ آدمهای مهم زندگیام باشد. میخواستم آن تصویرِ خیالی و باشکوه را، به حقیقتِ ملموس تبدیل کنم.
بیتا که از شدت هیجان پر شده بود، گفت: «وای خدایا! اگر منظورت امیر است، من فالووش میکنم؛ امشب به او پیام میدهم که با رفیقش بیاید تا یک اکیپ درست کنیم.» نازنین هم برای اینکه بتواند پدرام (همکارمان)را هم همراه کند، با این نقشه موافقت کرد.
آن شب، اسکرینشاتهای بیتا مثل بمب در گوشیم منفجر میشدند. بیتا به امیر گفته بود: «(آهو) همهچیز را اوکی میکند، خودش به تو پیام میدهد»، و امیر هم در پاسخ گفته بود: «باشه». اما من، در اوجِ لجبازی، احمقانه فکر میکردم که اگر اولین قدم را بردارم، غرورم خدشهدار میشود. ساعتها گذشت و من، در سکوتِ سنگینِ اتاق، دریغ از یک پیام.
تا اینکه انگار صبرِ امیر لبریز شد؛ او دوباره به بیتا پیام داد: «رفیقت قصد ندارد پیام بدهد؟»
بیتا که فهمیده بود دارم با بازیهای کودکانه وقت تلف میکنم، با تندی سراغم آمد: «دختر، این چوسفیلبازیها را تمام کن! زود باش پیام بده!»
در آن لحظه، با لبخندی از سرِ رضایت، فکر میکردم چقدر دارم با ظرافت دلبری میکنم؛ غافل از اینکه در واقع دارم قدم به بازیای میگذارم که قرار است تمامِ دنیایم را زیر و رو کند.»