«من عقبنشینی کردم؛ با غرورِ کاذبی، منتظر ماندم تا او قدم اول را بردارد. و او هم راهش را پیدا کرد؛ با ارسالِ کلیپها و عکسهای خوراکی، آرامآرام راهی برای ورود به دنیای من باز کرد. من هم با استیکرهای بیجان، اما با قلبی که از اشتیاق به تپش افتاده بود، پاسخ میدادم. آن شبها، اولین شبهایی بود که تا نیمهشب بیدار میماندم؛ انگار تمامِ جهان، در همان چند ساعتِ کوتاه، خلاصه شده بود. اما درست در میانهی این هیجانِ مهارناپذیر، همه چیز با یک حرکتِ عجیب لرزید: او مرا آنفالو کرد! تنها به این دلیل که من، پدرام را فالو داشتم... آن شب، اعصابم به شدت خرد شد، اما نمیدانستم این حسِ ناخوشایند، تنها شروعِ یک طوفان بزرگ است.
کمکم، آن "حسِ بدِ آشنا" خودش را نشان داد. در ساعتِ استراحت، در میانهی هیاهوی کار، چشمم به نرگس افتاد؛ او با لبخندی که من هرگز برای هیچکس ندیده بودم، با سرعت و ولع روی گوشیاش چت میکرد. با قلبی که به لرزه افتاده بود، پرسیدم: «پدرامه؟»
او با خندهای که بوی مسخره کردن میداد، گفت: «نه، امیره!»
در آن لحظه، انگار زمین زیر پایم خالی شد. دهانم خشک شد و دلم چنان ریخت که گویی چیزی در سینهام شکسته است. سعی کردم با همان دروغهای کوچک و مکارانهی همیشگی، خودم را آرام کنم؛ با خود گفتم: «چقدر بدبینی! قرار است همه با هم بیرون برویم، همه رفیقیم، فکرِ بد نکن...» اما آلارمِ درونم، بیوقفه و با فریادی وحشتناک، زنگ میزد.»
---