ویرگول
ورودثبت نام
آهو رادمهر
آهو رادمهر
آهو رادمهر
آهو رادمهر
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

7وقتی در حراج خودت شرکت میکنی

«نازنین با لحنی که انگار می‌خواست قرار باشد چیزی هیجان‌انگیز تعریف کند، پرسید: «بچه‌ها، تا حالا فیلم‌های عاشقانه، از همان‌هایی که در رمان‌ها می‌خوانیم، را از نزدیک دیده‌اید؟»
همه با تعجب به او خیره شدیم. علی با خنده‌ای کوتاه گفت: «تعریف کن! حداقل بشنویم که چه خبر است.»
نازنین نگاهی شیطنت‌آمیز به من انداخت، چشمکی زد و گفت: «با اجازه!»

سپس شروع کرد: «آهو با مردی آشنا بود؛ سرپرست شرکت‌شان بود که متأهل بود...»
با شنیدن این حرف، انگار تمامِ خون در رگ‌هایم منجمد شد؛ چشم‌هایم گرد شد. چه کسی اجازه داشت چنین چیزی را در این جمع تعریف کند؟ حتی توانِ خندیدن هم نداشتم. سعی کردم تمامِ وجودم را جمع کنم تا ناراحت به نظر نرسم؛ با خودم گفتم قرار نیست اتفاقی بیفتد، فقط یک داستان است. اما نازنین ادامه داد: «یک روز رفتیم شرکتشان تا آهو را ببینیم. بحثشان بالا گرفت و آهو با تندی گفت: "این بارِ آخر است که مرا می‌بینی!" و بعد، مثل صحنه‌های فیلم‌ها، آهو را هول داد به سمت دیوار دستش را کنارِ آهو گذاشت و گفت: "دفعه‌ی آخرت باشد و در آخر بوسیدش!" باور نمی‌کنید، من از شدتِ هیجان و آن صحنه، از خود بی‌خود شده بودم!»

علی با بی‌خیالی پرسید: «خب، بعدش چه شد؟ رابطه‌تان چطور شد؟»
من با صدایی که سعی می‌کرد لرزش را پنهان کند، گفتم: «هیچی... فقط یک اشتباه بود؛ او از همان اول متأهل بود.»
نازنین با لحنی که انگار داشت مرا تحقیر می‌کرد، گفت: «چقدر هم که برای تو مهم است!»
بیتا که انگار از این فضا خسته شده بود، پرید وسط حرفمان: «بسه بابا! یک چیز تعریف کنید که بخندیم!»

در میانه‌ی این هیاهو، متوجه شدم امیر اخم کرده است؛ او که همیشه کم‌حرف بود، حالا انگار از این بحث‌ها بیزار شده بود.

نازنین برای تغییرِ بحث، ناگهان گفت: «بچه‌ها، من ماساژ دادن را خیلی خوب بلد هستم!»
چشمانم از تعجب گرد شد. نازنین هیچ‌وقت این‌قدر بی‌پروا نبود. از شدتِ شوک، خشکم زده بود، اما سعی کردم هیچ واکنشی نشان ندهم.
نازنین ادامه داد: «علی، بیا این طرف بنشین! من می‌خواهم امیر را ماساژ بدهم.»

احساس کردم امیر برای لحظه‌ای معذب شد، اما چیزی نگفت. وقتی نازنین دستش را به سمت او دراز کرد، انگار تمامِ هستیِ من فرو ریخت. قلبم چنان ریخت که گویی از جای خود کنده شده است. در آن لحظه، یک احساسِ پوچیِ عمیق تمامِ وجودم را فرا گرفت. امیر نمی‌دانست من در چه جهنمی غرق شده‌ام، اما نازنین... نازی که همه چیز را می‌دانست، نمی‌دانست؟»
---

۳
۰
آهو رادمهر
آهو رادمهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید