ویرگول
ورودثبت نام
Asra mohammadzadeh
Asra mohammadzadeh“نویسنده محتوا و دستیار مجازی | علاقه‌مند به تولید محتوای متنی و نظم‌دهی به پروژه‌های آنلاین | آماده همکاری دورکار” «هر پنج‌شنبه، یک روایت تازه از دنیای مه‌آلود. با من همراه شوید.»
Asra mohammadzadeh
Asra mohammadzadeh
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

کتابی که سرنوشتِ آرتور را ورق زد

بوی کاغذهای کاهی و گرد و غبارِ قرن‌ها، فضا را سنگین کرده بود. «آرتور» در میان قفسه‌های چوبیِ کهنه و تکیه‌داده بر دیوارِ خنکِ کتاب‌فروشی، دستش را روی عطف‌های چرمی کشید. انگار دستی نامرئی، انگشتانش را به سمت کتابی سیاه و بی‌نام برد؛ کتابی که گویی سال‌ها بود در انتظار لمسِ او نفس حبس کرده بود.

با باز کردنِ صفحات، لرزشی در دلش نشست. دست‌خط، قدیمی و آشنا بود؛ انگار آن را با جوهری از جنس خاطراتش نوشته بودند. وقتی جملات را خواند، نفس در سینه‌اش برید: «...و او در آن غروبِ پاییزی، در حالی که باران بر شیشه‌های کتاب‌فروشی می‌کوبید، بالاخره متوجه شد که تمامِ مسیرهای زندگی‌اش، از کودکی تا این لحظه، تنها برای رسیدن به همین صفحه بوده است.»

آرتور به پنجره نگریست؛ باران می‌بارید و خورشید، آخرین اشعه‌های نارنجی‌اش را بر شهر می‌پاشید. او نه ترسید و نه تعجب کرد؛ تنها سکوتی عمیق در جانش نشست. در آن لحظه، کتاب نه یک روایت، که آینه‌ای بود که روحش را در آن می‌دید. آرتور لبخندی زد و صفحه را ورق زد؛ حالا او بود که ادامه می‌داد، نه با وحشت از سرنوشت، بلکه با آرامشِ کسی که بالاخره به خانه رسیده .

«اگر شما کتابی پیدا می‌کردید که آینده‌تان را روایت می‌کرد، اولین صفحه‌ای که باز می‌کردید درباره‌ی چه بود؟»

است.

باران
۷
۵
Asra mohammadzadeh
Asra mohammadzadeh
“نویسنده محتوا و دستیار مجازی | علاقه‌مند به تولید محتوای متنی و نظم‌دهی به پروژه‌های آنلاین | آماده همکاری دورکار” «هر پنج‌شنبه، یک روایت تازه از دنیای مه‌آلود. با من همراه شوید.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید