نوشتن برای من دیگر یک سرگرمی ساده یا تکالیف مدرسه نیست؛ یک نیازِ حیاتی است. در شانزده سالگی، جایی که دنیا مدام از من میخواهد انتخاب کنم، هدف داشته باشم و مسیرم را مشخص کنم، کلمات تنها پناهگاه امن من هستند. گاهی احساس میکنم ذهنم شبیه به اتاقی است که پر از وسایل درهموبرهم است؛ افکار، نگرانیهای کوچک، رویاهای بزرگ و ترسهایی که هنوز نامی برایشان پیدا نکردهام. وقتی شروع به نوشتن میکنم، انگار در این اتاق را باز میکنم و اجازه میدهم نور به گوشههای تاریکش بتابد. نوشتن، برای من مثلِ ترجمه کردنِ احساساتِ گنگ به زبانِ آدمیزاد است. وقتی روی کاغذ یا صفحه نمایش مینویسم، تازه میفهمم که دقیقاً چه چیزی خوشحالم میکند یا چه چیزی مثل خوره به جانم افتاده است. این دغدغه، شاید ریشه در این ترس دارد که مبادا حجم زیادِ حرفهای نگفته، در درونم رسوب کند و روزی مرا از درون خفه کند. من مینویسم تا ثابت کنم که هستم، تا صدایِ خودم را در هیاهویِ قضاوتها و انتظاراتِ اطرافیان بشنوم. ویرگول برای من فقط یک بستر برای انتشار نوشته نیست؛ بلکه تریبونی است برای دخترکی که میخواهد بدونِ نقاب، از زاویه نگاهِ خودش به دنیا بنگرد. شاید دغدغهی من، همین تلاشِ ساده برای «دیده شدن» به معنایِ واقعیِ کلمه باشد؛ نه آنطوری که دیگران میخواهند، بلکه آنطور که خودم در خلوتِ کلماتم تجربه میکنم. من مینویسم تا با هر خط، تکهای از وجودم را پیدا کنم و پیش از آنکه بزرگتر شوم، بدانم کیستم و چه چیزی برایم حقیقت دارد. این نوشتن، شاید تنها راهِ من برایِ بقا در طوفانِ نوجوانی باشد.
“اینجا در ویرگول، قرار است بخشی از کلماتم را با شما به اشتراک بگذارم. خوشحال میشوم اگر همراهِ مسیرِ رشدِ من باشید."