چند شبی بود مه سنگینی آسمان زندگیم را گرفته بود توقف بود وسکون برای دیدن دوباره برای سنجیدن راه برای از دوباره نوشتن برنامه هام ...از دنیای تضمین ناپذیر، ذهنم امنیت و ثبات میخواست تا با فراغ بال راهی را که انتخاب کرده قدم در آن بگذارد و پیش برود جلو ،وقتی می دید جهان و من که جزوی از جهانم ثبات وتضمین بقا را بهش نمیدهم بی رحمانه شروع به تولید اضطراب میکرد،امروز بهترم و باز هم در نقش ناجی و ملوان مسیر زندگی ام در حال حاضر بلند شدم ،تضمین کننده نیستم من فقط میتوانم حرکت کنم گاهی لازمه مسیر را عوض کنم و یا از ابزارهای کمکی استفاده کنم ...برای کسب و کارم باید فکرها و طرح های نو بریزم ...میدانم که هستی بخش هوشمند کنارم خواهد بود مثل همیشه زندگی ام....