این روزهایی که آسمون دلمون خاکستری هست اما آسمان روستا امروز آبی روشن بود پر از ابرهای شفاف و همه جا پر از برف هایی که در چند روز گذشته باریده اند هست و سپیدی موجمیزند ...
با خودم می گویم چه پارادوکس عجیبی ...آیا نباید که از اینهمه زیبایی طبیعت عمیقا لذت ببرم؟
ولی حال همه ما بههم گره خورده و ما همه به هم وصلیم یک انرژی جمعی...
گربه امان در حیاط با میوه های ریزش و نگاه های معصومانه اش طلب غذا دارد سرش را ناز میکنم و برایش غذا می ریزم با خوشحالی و ولع شروع به خوردن میکند...
دارم میرم شهر بیمارستان ملاقات یکی از اقوام نزدیکم که آپاندیستش ترکیده به خاطر عدم تشخیص صحیح پزشکی و عملش کردند...
هر چه که باشد باید زندگی را ادامه داد