وقتی کمی از خیالاتم فاصله میگیرم و با حقیقت تلخ اتفاقات اخیر مواجه می شوم، انگار مشتی در قلبم میکوبند و برای لحظه ای نفسم بریده میشود.
من چطور آرام بگیرم و سپس آوار های زندگی ام را بلند کنم؟
من زیر این آوار ها یک قلب شکسته میبینم، یک کودکی که بهانه ی بابا را میگیرد، یه نوجوانی که از آینده میهراسد و خاطراتی که هر تکه اش زیر یک آوار است.
قلبم میلرزد از تنهایی وجودش