روی صندلی روبروی دوربین گوشیش نشسته بود.
وقتی از خودش میگفت نگاهش، آهنگ صداش پر از حس غم و ناامیدی بود.
انگشتانش رو بی هدف توی همدیگه می پیچید.
چند لحظه سکوت کرد انگار که نمیدونست از کجا شروع کنه.
بعد با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می اومد گفت:
"حس میکنم به بن بست رسیدم." صداش خش دار بود مثل کسی که از شدت خستگی توان حرف زدن نداشت!
"هر جا میرم حرف پشت سرمه، نگاه هاشون...
میدونم چی تو دلشون میگذره؛
میگن شکست خورده ست میگن زندگیشو نابود کرده"
کمی مکث کرد نفسش رو بیرون داد...
انگار که باری روی قفسه سینه ش سنگینی میکرد.
"اولش که ازدواج کردم گفتن اشتباهه وقتی جدا شدم گفتن دیدی گفتم؟
حالا هرجا میرم میگن نتونست زندگی شو نگه داره بلد نبود با شوهرش چطور باید کنار بیاد خودخواه بود.
نمیدونم چرا هر کاری کنم همیشه یه چیزی برای گفتن دارن!"
چند ثانیه سکوت کردم و بعد آروم پرسیدم:
"و تو؟ خودت راجع به خودت چی فکر میکنی مینا؟
یه مکث طولانی...
انگار که انتظار چنین سؤالی رو نداشت. انگار منتظر بود شروع کنم نصیحت کردن، راهکار دادن...
چند لحظه به نقطه ای نامعلوم خیره موند و بعد خیلی آروم گفت: "نمیدونم..."
سرم رو تکون دادم که یعنی عجله ای نیست.
چند ثانیه دیگه گذشت؛
بعد با صدایی که انگار داشت فکراش رو بلند بلند میگفت ادامه داد:
"فکر میکنم تو هر قسمت از زندگیم
با توجه به شرایط و میزان درک و فهم خودم تصمیم گرفتم.
شاید اگه زمان به عقب برگرده بازم همون تصمیم رو بگیرم..."
نگاهش هنوز روی زمین بود.
اما حالا توی صداش چیزی غیر از ناامیدی محض بود.
یه جور فکر کردن یه جور بررسی دوباره؛
بعد لبخند تلخی زد.
"شاید اگه کسی جای من بود حتی اوضاع با تصمیماتش خیلی بدتر میشد هیچ کس نمیدونه من چی کشیدم!"
چند لحظه سکوت شد. این بار سکوت سنگین نبود.
آروم گفتم: "شاید تنها کسی که میتونه درست یا غلط بودن انتخابهای تو رو قضاوت کنه
خودت باشی."
به فکر فرو رفت.
بعد انگار که حرفمو مزه مزه کنه نفس عمیقی کشید.
و دوباره یه سکوت طولانی... دیگه حرفی باقی نمونده بود؛
اما چیزی توی چهره ش تغییر کرده بود.
نه شادی نه امید ناگهانی
فقط کمی آرامش"... کمی "سكون" و این اولین قدم بود برای یه تغییر عمیق، یه زندگی جدید...
این داستان واقعی یکی از مراجعینمه که با کسب اجازه از خودشون و با تغییر نام منتشر کردم چون موضوع ترس و اضطراب قضاوت شدن یکی از موضوعات تقریبا ثابت جلسات کوچینگ مونه......
حالا نوبت توعه، جایی تو زندگیت بوده که قضاوت های دیگران آرامشت رو بهم زده باشه؟ برای برگشتن این آرامش کاری کردی؟ برام بنویس با تمام وجودم میخونمش ❤