این روزهایی که گذشتند برایم مثل شرکت در مسابقهی بقا بود.
من نه جنگنده بودم، نه سرگروه یا رئیسی که در امان باشم، نه حتی یک کودک که معاف از این مسابقهی کثافتزده باشد.
من فقط یک ایرانی بودم که نه توان جنگ داشت، نه توان ایستادن و دیدن و هیچ کاری نکردن.
تا دهنت را باز میکنی، یکسریها میگویند دهانت را ببند. حرف نمیزنی عدهی دیگری میگویند وسط باز حرامی. تصمیم به حرف زدن میگیری، کسان دیگری چوب در آستینت میکنند و این وسط نمیدانی درست و غلطت چیست!
نمیدانی و سخت میفهمی چون کسی صادقانه در این مسابقه بازی نمیکند.
نه فقط این روزها، من همیشه از سیاست، از اتفاقاتی که رقم میزند، از آدمهایی که میکشد، زندانی میکند، غمگین میکند، به گریه میاندازد و...
بدم میآید.
حتی از خودم بدم میآمد که بدم میآید.
یک روز که زنعمو مهمانمان بود، خواهرم مصرانه چسبیده بود به پر و پایش که همهی ما باید برویم و اعتراض کنیم. البته اگر در این شهر خوابزده اتفاقی میافتاد.
زنعمو به تتهپته و زدن حرفهای نامعقول افتاد. میدانست چه میخواهد، فقط نمیتوانست درست بیان کند.
با خودم گفتم، این آدم پس از گذشت سالها و در آستانهی پنجاه سالگی بالاخره رنگ خوش رسیدن به آرزویش را دید.
حالا که استخدام شد و بعد از این همه نهضت سوادآموزی، تدریس در مدارس غیرانتفاعی، دو سال تحصیل در دانشگاه فرهنگیان و خواندن ارشد برای افزایش حقوق و چیَک و چیَک نمیتواند یکباره همه چیز را خراب کند، میترسد.
مگر چقدر قرار است زنده بماند؟
تا کی میتواند در این زندگی، بیوقفه فقط بدود؟
میرفت اگر مطمئن بود همه میروند، میرفت اگر مطمئن بود راهش این است، میرفت اگر مطمئن بود فردایش آسودهتر است.
اما مطمئن نبود و حق هم داشت.
هیچکداممان مطمئن نبودیم.
این اواخر آرزو میکردم که ای کاش برای یک زندگی معمولی مجبور نبودیم مسابقه بدهیم و ای کاش یکی به عزیزی که سوت در دستانش هست بگوید سوت پایان را بزند؛ ما خستهایم.