تیپیکال پست هایی که این روزها از فیلتر ممیزی ویرگول عبور میکند این است که : روزهای سخت خود را چگونه گذراندید ؟ حقیقتا من در زندگی دچار یک پارادایم عمیق شدم یک دو قطبی بین این روزها و روزهای قبل از جنگ که از لحاظ روحی و روانی نیاز به بازسازی عمیق دارم چون شکاف بین زندگی واقعی یک انسان و زندگی من بسیار ژرف است .
ببینید اینترنت داخلی اینترنت ملی اینترانت یا هرچیزی که صدایش کنیم وقتی جنگ اتفاق افتاد قطع که نمیشود که هیچ فشار کار و کاربر برآن بیشتر میشه و ما بیشتر شبیه کارکنان برق کشتی تایتانیک بودیم که این وظیفه به ما سپرده شده بود که اینترنت ملی را فعال نگه داریم و خوب بعید نیست که چندین شهید هم در این زمینه داده باشیم اما از همکاران نزدیک من کسی آسیب جدی ندید بیشتر آسیب ها روحی روانی بود تا جانی . اما خوب بمب هم میزدند نزدیک، دور، بمب میزدند و خوب نمیشود گفت عادت کرده بودیم ولی یک pattern یک به قول ما دست اندرکاران فناوری الگوریتم خاصی داشت که قابل پیش بینی بود . اما ناجوانمردانه تر از حملات دشمن برخورد مدیران بود در شرایط عادی اسفند ماه ، ماه حقوق و عیدی و پاداش است که مدیران به بهانه شرایط جنگی اصل حقوق را هم نداند عیدی و پاداش پیشکش . از این رو خودخواسته دربهای خروج را انتخاب کردم چون هیج مقدار پول ارزش جان آدمی را ندارد .

من حتی تو بمب باران هم سر کار بودم این یعنی من سخت از کار دل میکندم اما به حسب شرایط ، عید و شمال یک روزنه ذهنی در من ایجاد کرد که آیا درست است تو همه زندگیت کارت باشد ؟ شمال همیشه خاطرات قشنگی داشته اصلا مگر میشود آدمی شمال رو ببیند و عاشق نشود ؟ ممکن است موقعیتهای جغرافیایی مختلف در کشورهای مختلف یک چنین آب و هوایی یا سبزی و زیبایی داشته باشند اما برای یک ایرانی از کودکی تا بزرگسالی تا مرگ شمال یک چیز دیگری است احتمالا بهشت ایرانیان هم شمال باشد . پدر و مادرم فشار روحی سختی را تحمل میکردند و چون من و خواهر و برادرم هیچ وقت خانه نیستیم به محظ پیشنهاد شمال دادن من استقبال کردند از آنجایی که یک جفت حیوان خانگی دارم که برای انتشار مقاله بگزارید بگویم قناری هم بسیار حیجان زده چه چه میزدند در کل مسیر و با بابام تو کل مسیر درگیر بودند او دائما میگفت ساکت و آنها بیشتر چه چه میزدند .
در شمال دو کتاب از گابریل گارسیا مارکز برده بودم و یک کتاب روانشناسی به نام انسان در جستجوی معنا که بار اضافی بود اصلا قرار بود تجربه متفاوتی از زندگی داشته باشم که کتاب یا فیلم جزوش نبود البته شایان ذکر است که فیلمهای دفتر یادداشت ان فرنک ، لیست شیندلر ، پیانیست و فیلمهای آمریکای جهان خوار که در مورد زندگی و مسائب یهودیان در جنگ جهانی است وقتی زیر بمب باران صهیونیست ها هستی دلچسپ نیست شاید بعضی وقتا ها حق را به هیتلر بدهی ، اما من فیلم malena محصول 2000 ایتالیا رو دیدم ( خوب درباره جنگه دیگه )هرچند عدم برقراری ارتباط با برخی سکوهای متخاصم در زمان قطع اینترنت هم ممکن است این باور را بوجود بیاورد که رمانتیک و عاشقانه است .

اما قناری های من که برای اولین بار در زندگی آزادی پیش بینی نشده ای را تجربه میکردند و در شمال هم قناری بخشی از زندگیست همه جا هست و مردمش هم به شدت با آنها مهربانند اصلا در شمال قناری بلاصاحب نداریم همه آنها را اهالی میشناسند بهشان غذا میدهند اسم دارند مثل تهران نیست که این موجودات بی گناه سریع شناسایی دستگیر و به پناهگاه هدایت شوند حتی صاحب دارانشان هم دائما مورد عنایت قرار میگیرند هم خودشان هم صاحبشان از این رو سگهای من به شدت با جامعه شمال اخت شدند که برای خودم تعجب آور بود و همه روزها و شبهای من شد بازی گردش و خوردوخوراک اینها و چقدر لذت بخش بود اینکه مدتها سفر نرفته بودم و حالا که در مسافرت هستم با اینکه دنیا زیرورو شده با اینکه از دیدار اجتماع محرومم چقدر عجیب خوش میگذرد . این بخش تناقض آشکار زندگی من با زندگی واقعی بود که در عین بی پولی و بلاتکلیفی در روزهای بمب باران میشود لذت برد و خوش بود .
بعد حدود 20 روز برگشتن به تهران در روزهای اول حس غریبی داشت اینکه هموظنان گرامی لطف میکردند و درب ماشین ها را به محکم ترین شکل ممکن میبستند که گویی دیگر ماشینی نمانده جای تقدیر و تشکر دارد و بعد جالب تر ازآن اینکه دوباره باز میکرد و این بار محکم تر میکوبید که نکند خدای ناکرده درست بسته نشده باشد ، در روزهای اول آتش بس بیشتر صدای دربها شلوغی شهر و آدمها برای من خیلی جلب توجه میکرد چون در روستای شمال معمولا آدم نمیبینی و وقتی ببینی سریع با او سر صحبت را باز میکنی اما در تهران آدم دیدی باید از کنارش رد بشوی انگار نیست .
فصل جدید قدیمی زندگی من دورهمی های پی در پی بود ، در این دوره از دور همی ها بر خلاف قبل خبری از استوری کردن لباس مفخر پوشیدن و از رشد کسب و کار صحبت کردن خبری نبود همه به یک اندازه بیکار بی پول و بلاتکلیف بودند اما این دلیل نمیشد که کنار هم نباشند و یکدیگر را تنها بگزارند ، این هم یک پارادایم دیگر در ذهنم ایجاد کرد که شاید بخشی از کار روزانه و شبانه برای از حدقه درآوردن چشم دیگران از حسادت بوده ارنه تحمل انقدر فشار کار بی معناست .
شوخی اینکه تا ابد قرار است اینترنت قطع باشد هم قشنگ نیست ، این شوخی همانقدر شوکه کننده و مضحک است که بگویی مینا نامداری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی شد. انسانها خودشان انتخاب میکنند که محبوب یا منفور دیگران باشند برخی از مسئولان دوست دارد به عنوان badman جلب توجه کنند فلان عضو شورای عالی فضای مجازی با حفظ سمت مدیرعامل شرکتی که در تلاش است اینترنت را قطع کند هم دوست دارد فحش بخورد وگرنه چنین کاری عملا شدنی نیست
انسان یک موجود اجتماعی است نباید دور خودش حصاری از همکاران بکشد و خودش را در کار غرق کند ، مهم نیست خروجی این کار چند همت است مهم این است که خوش بگذرد که زندگی دو روز است سفر معاشرت و لذت بردن از زندگی نیاز به پول ندارد نیاز به ارده دارد و جمع همه اینها با هم میشود یک انسان سالم که شاید گاهی لازم باشد ترمز ما توسط روزگار تصمیم های تحمیلی و ... کشیده شده به فکر فرو برویم که آیا واقعا این همه فشار زندگی لازم است ؟