ویرگول
ورودثبت نام
یه بنده خدا 🌱
یه بنده خدا 🌱
یه بنده خدا 🌱
یه بنده خدا 🌱
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

آتش ، بدون دود

به مدت ده ها سال

احساسات فراموش ناشدنی را چشیدم ؛ دست در دست او

تجربیات ناممکنی را به جان خریدم ؛ قدم به قدم او

به آخر راه که رسیدیم ، ناباورانه نگاهم به سویش خیره ماند .

از عصای چوبی اش پرسیدم . گفت : به قوت زانوانت بنگر

از کمر خمیده اش پرسیدم . گفت : به قامت رعنایت بنگر

گفتم : مرا که در ابتدای راه نویسندگی ام نترسان !

گفت : شکفتن غنچه بدون زخم و پینه ی دست باغبان وهمی است بی اعتبار .

با دلخوری گفتم : فهمیدم مقصودت را ، می خواهی با این حرفا جرئت و جسارت انتقاد را از من بگیری !

گفت : ابدا ، ایراد هایم را بگیر و به خاطر بسپار ؛ اما حلالت نمیکنم اگر همان اشتباهات را در نوشته هایت ببینم .

گفتم : باشد قبول .

ای استادا

در طول داستان مارا با احساسات بزرگوارانه و انسان های بزرگ منش همنشین و طبع ما را بلند ساختی .

اما نمیتوانم دریابم چرا سرانجامِ زندگی آلنی _مارال را آن گونه خواستی ؟

آخرین حرفی که از آلنی مبارز زدی ، در باب خستگی اش بود .

آخرین توصیفی که از مارال مهربان کردی ، دل افسرده اش بود .

مگر غیر از این است که

اگر او خواهان دیداری شکوهمند و پر منزلت با مبارزان دل داده اش نبود هرگز شهادت را میان بندگانش به وعده نمی نهاد .

کاش مزد آن همه مراقبت این دو باغبان را با گلستانی از لاله و اطلسی می دادی ...

دل
۹
۰
یه بنده خدا 🌱
یه بنده خدا 🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید