
به مدت ده ها سال
احساسات فراموش ناشدنی را چشیدم ؛ دست در دست او
تجربیات ناممکنی را به جان خریدم ؛ قدم به قدم او
به آخر راه که رسیدیم ، ناباورانه نگاهم به سویش خیره ماند .
از عصای چوبی اش پرسیدم . گفت : به قوت زانوانت بنگر
از کمر خمیده اش پرسیدم . گفت : به قامت رعنایت بنگر
گفتم : مرا که در ابتدای راه نویسندگی ام نترسان !
گفت : شکفتن غنچه بدون زخم و پینه ی دست باغبان وهمی است بی اعتبار .
با دلخوری گفتم : فهمیدم مقصودت را ، می خواهی با این حرفا جرئت و جسارت انتقاد را از من بگیری !
گفت : ابدا ، ایراد هایم را بگیر و به خاطر بسپار ؛ اما حلالت نمیکنم اگر همان اشتباهات را در نوشته هایت ببینم .
گفتم : باشد قبول .
ای استادا
در طول داستان مارا با احساسات بزرگوارانه و انسان های بزرگ منش همنشین و طبع ما را بلند ساختی .
اما نمیتوانم دریابم چرا سرانجامِ زندگی آلنی _مارال را آن گونه خواستی ؟
آخرین حرفی که از آلنی مبارز زدی ، در باب خستگی اش بود .
آخرین توصیفی که از مارال مهربان کردی ، دل افسرده اش بود .
مگر غیر از این است که
اگر او خواهان دیداری شکوهمند و پر منزلت با مبارزان دل داده اش نبود هرگز شهادت را میان بندگانش به وعده نمی نهاد .
کاش مزد آن همه مراقبت این دو باغبان را با گلستانی از لاله و اطلسی می دادی ...