داستان کوتاه مدرسه میناب
نویسنده:فاطمه ارسلانی
با صدای آلارم گوشی، چشمان زهرا خانم از خواب گشوده شد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت؛ عقربه ها ۴ صبح را نشان می داد. با زمزمه ی بسم الله، رو به روشویی رفت و صورت شست. عطر غذای سحری که از شب قبل آماده کرده بود، در فضای کوچک آشپزخانه پیچید و او آرام شعله ی اجاق گاز را کم کرد تا غذا گرم بماند.
آرام کنار بستر دخترش، پونه، ایستاد. لبخندی بر لبانش نشست؛ پونه، تنها یادگار همسرش بود که در جنگ ۱۲ روزه، جانش را فدای وطن کرده بود. با یاد او، قطره اشکی ناخودآگاه از گوشه ی چشم زهرا خانم سرازیر شد.
مامان
صدای نازک پونه، او را از غرق شدن در خاطرات بیرون کشید. اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و با مهربانی گفت:
-جانم مامان. بیدار شو عزیزم، وقت سحریه.
صدای خواب آلود دخترش پاسخ داد:
-خوابم میاد
زهرا خانم با بوسه ای بر پیشانی اش گفت:
-اشکالی نداره. لازم نیست روزه بگیری. اما سال دیگه باید حتماً روزه بگیری ها.
این جمله، جرقه ای در چشمان پونه انداخت و او بلافاصله از جا برخاست:
-نه نه! روزه می گیرم!
خنده ی مادرانه ی زهرا خانم بلند شد:
-پس زود برو صورتت رو بشور و بیا.
هنگام خوردن سحری، پونه مدام چشمانش را می بست و دوباره بیدار می شد. از این صحنه ی شیرین و خواب آلود دخترش، زهرا خانم چنان می خندید که خودش هم از غذا خوردن باز می ماند.
***
پس از پایان سحری، پونه با چادری که ذوق دوختنش هنوز در آن پیدا بود، کنار مادرش ایستاد. گاهی یادش می رفت و نگاهش به لب های مادر که آیات قرآن را زمزمه می کرد، خیره می ماند.
پس از نماز صبح، زهرا خانم طبق عادت همیشگی، قرآن را برداشت و با نوای دلنشینش، یاد همسر شهیدش را زنده کرد. اما تمام حواس پونه، درگیر قرآن بود که قرار بود صبح در صف مدرسه بخواند. اضطراب، خواب را از چشمانش ربوده بود. کتاب قرآنش را جلوی صورتش گرفت و همین طور که در خانه قدم می زد، بلند بلند آیه ها را تکرار می کرد
آنقدر قرآن را با هیجان خواند که گلویش خشک شد. بی درنگ به سمت شیر آب رفت، اما خنده ی مادرش او را متوقف کرد:
-پونه خانم! مگر شما روزه نیستید؟
ناگهان یادش آمد. انگار تمام توانش را از دست داده بود. دستانش سست شد و با قدم هایی لرزان کنار مادر ایستاد، سرش را روی پاهای او گذاشت و گفت:
-آخه مامان، خیلی تشنمه
زهرا خانم دوباره خندید، خنده ای که تمام خستگی دنیا را از تن پونه می شست:
-تازه اذان شده. زود جا زدی؛ سرباز شکسته خورده!
پونه با غرور بچگانه ای سرش را بالا گرفت:
-تشنمه، اما دلیل نمیشه شکست خوردم!
زهرا خانم با عشق، سر دخترش را بوسید:
-معلومه دختر من قویه. سربازِ رهبر و امام زمانش هست.
با شنیدن نام رهبر و امام زمان لبخندی بر لب پونه نقش بست:
-مامان جونم
زهرا خانم قرآن را روی میز گذاشت:
-جانم گل دختر؟
-منم می تونم برم پیش رهبر؟ مثل اون دخترهایی که برای جشن تکلیفشون رفتن؟
زهرا خانم با اطمینان پاسخ داد:
-حتماً چرا که نه. من مطمئنم تو حتماً رهبر رو میبینی.
ذوق در چشمان پونه درخشید:
-واقعاً مامان؟ یعنی میتونم برم پیش رهبر؟ ازش انگشتر بگیرم؟
قهقه ی زهرا خانم بلند شد:
-برای انگشتر میخوای رهبر رو ببینی؟
پونه سریع سر تکان داد:
-نه نه! میخوام از ایشون یه یادگاری داشته باشم، مثل بابا که برام این دستبند رو خرید. میخوام وقتی میبینمش، یاد رهبر بیفتم.
زهرا خانم سر تکان داد:
-دیگه دیر شد مامان. باید بری مدرسه. آماده شو.
پونه با عجله کتابش را به دست مادر داد:
اول ببین قرآن رو خوب می خونم.
بار هزارم بود که قرآن را تلاوت می کرد و کامل بلد بود اما زهرا خانم، برای اینکه دخترش با خیال راحت به مدرسه برود، کتاب را از او گرفت
پونه شروع به خواندن آیه ها کرد
وقتی به آخرین آیه رسید، با ذوق برای دخترش دست زد:
-آفرین دخترم! یک کادوی خوشگل برای روزه گرفتنت و یادگیری قرآن از من طلب داری.
پونه با پیروزی دستهایش را بالا برد:
-آخ جون! کادو کادو!
زهرا خانم بلند شد و به سمت اتاق رفت:
-پونه، دیر شد. الان در مدرسه رو میبندن. تو هم مثل اون فیلمی که دیدیم میگی باز که مدرسه ام دیر شد.
پونه با دیدن قیافه ی بامزه ی مادرش خندید. پس از پوشیدن لباس مدرسه، با هم به سمت مدرسه راه افتادند. خانه شان تا مدرسه فاصله ی زیادی نداشت و زهرا خانم همیشه خودش او را میبرد و می آورد.
در راه، پونه با دیدن دوستش، فاطمه، که او هم همراه مادرش آمده بود، به سمتش دوید و با هیجان صدا زد:
-فاطمه! فاطمه!
دو دوست، چنان در آغوش هم فرو رفتند که انگار سال ها بود یکدیگر را ندیده بودند.
در مسیر، زهرا خانم و لیلا خانم، مادر فاطمه، درباره ی جشنی که قرار بود برای روز ولادت امام حسن برگزار کنند، صحبت می کردند.
وقتی به مدرسه رسیدند، از بچه ها خداحافظی کردند. قبل از رفتن، پونه مادرش را صدا زد:
-مامانی، خیلی تشنمه.
زهرا خانم نتوانست بی تابی دخترش را ببیند:
-مامان، برات آب بیارم بخوری؟
پونه با بغض سرش را به نشانه نه بالا برد:
-نه، من به بابا و خدا قول دادم روزه بگیرم.
زهرا خانم با مهربانی پیشانیاش را بوسید:
-مامان، همین که نماز بخونی، دروغ نگی، کارهای خوب بکنی و درس بخونی، خدا و بابا ازت راضی هستن.
پونه قبول نکرد. زهرا خانم ناچار تسلیم شد:
-باشه مامان. حالا بدو بدو نکن. وقتی رفتی پیش دوستات، سرگرم میشی. بعد که اومدی خونه، میگیری میخوابی تا اذان. زمان مثل باد میگذره.
پونه سر تکان داد و محکم مادرش را بغل کرد:
-مامان، خیلی دوست دارم.
زهرا خانم او را در آغوشش فشرد:
-منم تو رو خیلی دوست دارم، دخترم.
ناگهان، دل زهرا خانم آشفته شد. حس بدی پیدا کرد. دلش نمیخواست دخترش را راهی مدرسه کند. آخرین بار که همسرش را بدرقه میکرد، همین حس را داشت. خواست صدایش بزند برگردد، اما صدایش در گلو خفه شد.
به سمت خانه رفت و سعی کرد خودش را دلداری دهد که این حس، فقط به خاطر از دست دادن همسرش است. در خانه، دلش آرام نبود. با فکر ماهی که پونه دوست داشت، ماهی را از یخچال بیرون آورد و خودش را با درست کردن شام سرگرم کرد.
نزدیک ظهر بود که انفجاری مهیب، زمین را لرزاند. زهرا خانم روی زمین افتاد. پنجره ها و شیشه ها به شدت به لرزه درآمده بودند. گمان کرد زلزله است. چند ثانیه بعد، همه چیز ساکت شد.
از جا برخاست. تن و بدنش می لرزید. تنها یک چیز در ذهنش می چرخید:
پونه... پونه...
چادرش را بر سر کرد و هراسان به خیابان رفت. همه به سمت مدرسه می دویدند. با دیدن آقا سعید، همسر لیلا خانم، با نگرانی پرسید:
-چی شده آقا سعید؟
سعید آقا، که رنگش پریده بود نفس نفس گفت:
-مدرسه رو زدن
روح از تن زهرا خانم پر کشید. بدنش یخ زد. پاهایش فلج شده بودند. پاهایش را روی زمین میکشید و اسم دخترش را صدا می زد.
با دیدن مدرسه ای که دیگر چیزی جز ویرانه ای از آن باقی نمانده بود، روی زمین افتاد. خاک و آوار را با دست روی سرش می ریخت. جو سنگین بود و مادران و پدران نگران، مدرسه را محاصره کرده بودند. زهرا خانم صورتش را چنگ می زد و موهایش را می کند. توان از دست دادن عزیز دیگری را نداشت.
به اطراف نگاه کرد. باید کاری می کرد. دخترش، روزه دار، زیر آوار بود و درد می کشید. دست روی پاهایش گذاشت، تمام زور و قدرتش را در پاهایش جمع کرد و به سمت مدرسه دوید. خاک ها و سنگ ها را با چنگال کنار می زد، اما دست هایش قدرت جا به جا کردن آن ها را نداشت.
مادران و پدران دیگر نیز برای نجات فرزندانشان خود را به آب و آتش می زدند. مردم و امدادگران سعی در آرام کردنشان داشتند، اما مگر می شد دل پدر و مادری را که فرزندش زیر آوار بود و جان می داد، تسکین داد؟
با تکان هایی که خواهرش، آسمان، به او داد، به خود آمد. چشمانش قرمز بود و حالش خراب.
-قربونت بشم خواهر. دیدی چه خونه خراب شدیم.
زهرا خانم فقط نگاهش کرد. آسمان طاقت نیاورد و محکم خواهرش را در آغوش گرفت.
ساعت ها گذشت، اما صدای شیون و ناله هنوز برپا بود. با دیدن پیکر فاطمه روی دستان پدرش، به یاد صبح افتاد که چگونه شادمان دخترش را بغل کرده بود. لیلا خانم آنقدر بر سر خود کوبیده بود که از هوش رفت.
زهرا خانم چشم به مدرسه دوخته بود، در انتظار دیدن دخترش که بدو بدو به سمتش می دوید و او را در آغوش می گرفت. پیکرها یکی یکی از زیر آوار بیرون آورده می شدند و به آغوش خانواده برمی گشتند. اما هنوز خبری از پونه نبود.
با صدای مردی در لباس امداد، سرش را بلند کرد:
-خانم، شما هم فرزندتون در مدرسه بوده؟
سرش را بی حال تکان داد. اشک از چشمان امدادگر سرازیر شد:
-به بیمارستان برید. هر چی باشه فرزندتون رو اونجا میاریم.
زهرا خانم با لبخندی تلخ گفت:
-بیمارستان چرا؟ دخترم وقتی مدرسه رفت حالش خوب بود. فقط تشنه اش بود.
لبخندی زد و ادامه داد:
-آخه روزه بود. هر چی بهش گفتم مامان، اشکال نداره روزه ات رو بشکن، قبول نکرد.
بغض امدادگر شکست. نمی دانست چه بگوید. دنبال کلمه ای بود، اما زبانش قفل شده بود. رفتن را بر ماندن ترجیح داد.
با دیدن پونه، غرق در خون، در دستان خواهرش، آسمان، به سمتش دوید. آسمان، با گریه، خواهرزاده اش را بوسید و او را به مادرش رساند. زهرا خانم پیشانی دخترش را بوسید. دست های کوچکش را که یخ کرده بود، روی صورتش گذاشت:
-دردت به جون مامان. اذیت شدی؟ قربونت بشم، تموم شد مامان. الان میریم خونه، برات شیرکاکائو درست می کنم، گرم گرم می شی. تازه کلی برات ماهی درست می کنم. باشه مامان؟
آسمان بر سر می کوبید و جیغ می زد. زهرا خان، پونه را تکان داد:
-مامان، بلند شو دخترم. داری مامان رو می ترسونی.
همه دور زهرا خانم جمع شده بودند و جز گریه کاری از دستشان برنمی آمد. زهرا خانم بلند فریاد زد:
-گریه نکنید! دخترم می ترسه. چشماش رو باز نمی کنه.
گریه ها شدت گرفت. زهرا خانم موهای دخترش را نوازش کرد:
-مامان، سر صف قرآن خوندی؟ استرس که نداشتی مامان؟
چشمش به لب های خشک شده ی دخترش افتاد. خودش را لعنت کرد که چرا گذاشت دخترش تشنه به مدرسه برود.
نگاهی به خواهرش کرد که دیگر جانی در بدن نداشت:
-آسمان، ساعت چنده؟ اذان خونده؟
آسمان نگاهی به ساعتش کرد:
-خیلی وقته که از اذان گذشته.
زهرا خانم به دخترش لبخند زد:
-اولین روزه ات مبارک مامان. مبارک باشه.
نگاهی به جمعیت کرد
-یکی به من آب بده. دخترم روزه بوده، می خواد افطار کنه.
وقتی دید کسی کاری نمی کند، از گلویی که خشک شده بود، فریاد زد:
-میگم دخترم روزه بود! یکی به من آب بده!
بطری آبی به سمتش دراز شد. لیلا خانم بود:
-دختر منم روزه بود. فاطمه ی منم روزه بود. می گفت با پونه قول دادیم با هم روزه بگیریم. الان افطار کرد.
زهرا خانم با گریه تشکر کرد و روی زبان دخترش آب ریخت:
-قربون دختر قوی ام بشم.
لیلا خانم، زهرا خانم را محکم در آغوش گرفت. هر دو برای گل های چیده شده شان، اشک می ریختند و زجه می زدند.
***
ناگهان، زهرا خانم چشمانش را باز کرد. در خانه ی خودش بود. نفس عمیقی کشید. با صدای پونه، سرش را برگرداند. دخترش کنارش نشسته بود. با خوشحالی بغلش کرد و بوییدش:
-مامان! کجا بودی؟ فکر کردم از دستت دادم.
پونه صورت مادرش را نوازش کرد:
-مامان، من هیچ وقت تو رو تنها نمی ذارم. من و بابا همیشه کنارت هستیم.
رنگ زهرا خانم پرید:
-بابا؟ دخترم، انگار حواست نیست بابا شهید شده.
پونه لبخندی زد:
-میدونم مامان. اما الان دیگه کنارمه.
زهرا خانم با گریه گفت:
-پونه، نترسونم مامان. به اندازه ی کافی کابوس دیدم.
پونه دستان مادرش را بوسید:
-مامان، همش واقعیه. من شهید شدم.
زهرا خانم با گریه، سرش را با وحشت تکان داد:
-نه، نه پونه! مامان، تو زنده ای. قربونت بشم.
پونه صورت مادرش را قاب گرفت:
-من زنده ام مامان. شهید همیشه زنده ست.
زهرا خانم با التماس به دخترش نگاه کرد:
- جون بابا، من رو تنها نذار.
پونه انگشت دستش را روی قلب مادر گذاشت:
-من همیشه تو قلبت هستم.
گریه ی زهرا خانم شدیدتر شد:
-مامان، من به آرزوم رسیدم. رهبر رو دیدم. من و دوستام پیش رهبر رفتیم.
با خوشحالی ادامه داد:
-بابا هم بود. همه جا بوی عطر محمدی می اومد.
زهرا خانم با شنیدن حرف های دخترش، کمی دلش شاد شد. دخترش تنها نبود. پونه از کنارش بلند شد:
-مامان، ناراحت نباش. جای من خیلی خوبه.
ناگهان، زهرا خانم از خواب پرید. با یاد دخترش، پونه، دیگر قلبش آرام گرفت. با یاد حرف دخترش که رهبر را دیده سردرگم بود. وقتی مجری تلویزیون خبر شهادت رهبر را اعلام کرد، با اشک صورتش را گرفت. فهمید که رهبر، دخترش را همراهی کرده است.
به پنجره نگاه کرد. کبوترها در حال پرواز بودند، گویی آنها هم به مهمانی رهبر می رفتند.
پایان.
Khorramabad_Azad_University