حساب روز و ماه و سالِ امروز و فردا کردنم که از چرتکه بیرون افتاد، عزمم رو جزم کردم که با قورباغه درونم ملاطفت به خرج بدم بلکه این سخت الحلقوم رو بذاره دهنش و بینیشو بگیره و هورت بیوفتم تو اسید معده و اضطراب اجتماعی..
که انقدر بسوزم که بَسَّم بشه و دیگه نق نزنم به خودم که بشین یه گوشه کاری نکن.
که پاشم گوی شیشه ای زندگیمو یه تکون حسابی بدم تا برف برف برف بپاشه تو سر و صورت من و قورباغه و سگ سیاه افسردگیم.
که این باغ وحش معلق، یکم زمینیتر بشه؛ خاک و خل اجتماع بپاشه تو چشمامون و تا سگه بگه اخ و قورباغه بگه واخ ما ببینیم چند چندیم با خودمون و آدمایی که بیرون گوی و باغ، دارن با جک و جونورای خودشون سر میکنن.
ندا میگفت یه کاری نکن اون روی سگم بالا بیادا. ندا اون موقع ۷ سالش بود و من گوش وایساده بودم که دعواشو با دوستش بشنوم و تا ۱۲ سال بعدش که همکلاسی بودیمم اون روی سگی ازش ندیدم.
قورباغه گفت واخ واخ واخ الان کلی ملانقطی ازت غلط املایی میگیرن و مضحکه جمع میشی.
سگه گفت ها بشین یکی بخونه این خزعبلات رو.
برف میپاشه تو چشمم. دنیای برفی قشنگه.