سیل شبانه آشوب گذر کرد از کوچه بیکسی فرات ما،بدین کوی و زر،در گوی سرو،مرضِ بیچُچَشمی گیر و گرفتار مرزِ آشیانه افراسیاب فتادهام.
چه میدانم،شاید باید مصلحت و صلح از کوچه بازارهای دهنمکی خریداری کنم و به قیمت گزاف اسفل و سافلین بفروشمش تا خرج خنچ خنجهای راوی قصه گویم دربیایید.
شاید هم باید به گیر درخت و میلههای زنجیره به پایم رویزنم و قطره قطره بر آن کوچه آب دهم،حال تهش خود را به شاخه یا کوچه را به گلستان تبدیل میکنم،البته باید و شایدهای دیگری هم از مسیر پذیرش کج رفتارها داریم اما گذر برای شخمهای مورچهای کمی دیووانه وار است و یحتمل فکر نکردن بهتر است.
از تمام این گذر و کوچه و کف و شوش و غسالخانه و زندهیابی،میدانم کارم کمی تمام است اما به روی همان دهنمکی پیش میروم و اعتمادم بر سر جای و مال و منال و جان کنار میگذارم تا ببینم میشود ولید این افراسیابِ بیچشم را پیدا کرد و خان شانزدهم یا هشتم را دور زد؟
تا آن موقع قول میدهم یا حداقل سعی میکنم مواظبت از گوشتها را انجام دهم.
سلامت گذارمتان،محتاج نباد.
آیرا،۲۴می.