
آفتاب،کنجی غریب دارد،از راسته ساختمان تو میآید و سرکی میکشد،گویی او از مهمان بودن لذت میبرد.
البته باشد،حرفی نیست،ماهم از حضورش لذت میبریم اما شاید یکی اینجا باشد که تا صبح علیالطلوع،کنار آبِ آبی مرز بیانتها،ماهیگیری کرده باشد و برای کویر،سطل به سطل جنگلی عظیم چیده باشد،آن وقت دگر این مهمان عزیز برای صبح بیداری کمی مشغول و فریادآور به نظر میآید.
شاید در پی دیده و شنیده و رمیده و کمیده و سمیده نصیحتی بگذاریم برای آنهایی که قصد حتمی روشن کردن سبزی و لطافت جنگلِ بیحاصل را دارند،بهتر است به آنها بگوییم برخیز و بخواب،اشکالی ندارد،گاهی تَنِ بی الفت بهتر از همین جنگل بازی و از آن دسته است.
اما به هر حال بیایید کاروان باشیم،با هر دوی آنها،در شباهت مسخرگی و گدایی و ثروتمندی رفتار کنیم چون گاهی همین دو شبیه همين دو نقطه عجیب و تنومند است،یکی پر کردن چاه و یکی سرسبز کردن جنگل ولی بیایید آهسته باشیم کا حداقلی خواب برایشان اجاره سنگینی نباشد.
آیرا؛۲۱می.