جدیداً هر کاری میکنم به دو دقیقه نکشیده حوصله ام سر میره و خسته میشم.
کتاب باز میکنم بخونم دو جمله تموم نشده میبندمش چرا چون خسته میشم،اهنگارو نمیتونم تا آخر گوش کنم همون چند ثانیه اول بعدی رو پخش میکنم،فیلم و سریال نگاه نمیکنم چون فقط اسمشون برام جالب نیست.
حتی سراغ درس خوندن هم نمیرم و این بدترینشونههه.
پادکست که اصلن به نظرم دربارش صحبت نکنیم بهتره.
ورزش نمیکنم،میدونم که این اندام الآنم همیشگیُ ثابت نیست و یه روزی خراب میشه ولی برا ثابت موندنش کاری نمیکنم.
روز به روز به بدنم یه دردی اضافه میشه،دردای عمیقی که باعث میشه تا تَه استخونام بسوزه و نتونم از جام تکون بخورم.
لرزش دستام این روزا خیلی شدید تر و غیر قابل کنترل شده،پاهامو نمیتونم تحمل کنم دوس دارم بِبُرمشون و بندازمشون دور،نمیتونم یه جا ثابت نگهشون دارم
به خاطر همین همش تکونشون میدم.
یه سری وقتا صدای قلبمو که محکم کوبیده میشه رو میشنوم،جدیداً تندتر و با شدت بیشتری کوبیده میشه.
کلیه هام پدرمو درآوردن مثل اینکه بازیشون گرفته هی درد میگیرن باز ول میکنن و همینجوری این موضوع ادامه داره...
با اینکا شبا زود میخوابم قبل ۹ نمیتونم بیدار شم قبلاً چهار صبح میخوابیدم و ۹ بیدار میشدم.
آدمای دورم همه در حال پیشرفتن اما من تکونی نمیخورم نمیدونم دیگه با خودم به چه زبونی حرف بزنم تا بفهمه که این بار قضیه جدیه و فرق میکنه و باید نهایت تلاششو بکنه.
تو ذهنم به دنبال دلیل همه بدبختیام گشتم اما بی جواب موندم،این مادر مرده به یه چیزی ثابت فکر نمیکنه سر هر دقیقه هزار تا خزعبل بین یاخته های مغزش جابه جا میشه .

