آیدا·۱۶ روز پیشاین روزها؛ساعت پنج و پنج دقیقهی صبح بود. چشمهایم از بیخوابی میسوخت و من، توی سکوت سردِ سحر، پک عمیقی به سیگار نیمسوختهام زدم؛ انگار میخواستم آ…
آیدا·۲۳ روز پیشبرای تو که نیستیخستهام... خستهتر از آنی که زمانی هدفی در دل داشتم و برای تحققش میجنگیدم. دیگر تلاشی نیست، انگیزهای نیست، حتی مهم نیست چه بر سرِ این دنی…
آیدا·۲۵ روز پیشخداحافظیِ ناقصسه و چهار پنج دقیقه بامداد در حالی که مث همیشه با غم ها هم صحبت بودم به ویرگول سر زدم،وقتی نوشتههای جدید دوستای عزیز رو میخوندم تازه متوجه…
آیدا·۲ ماه پیش.ممنون بابت تمام توجهی که به نوشته هام داشتین و با کامنت های دلگرم کننده تون انگیز ه ای برای دوباره نوشتن میدادین.و تشکر بابت شاهکار های که…
آیدا·۲ ماه پیشروز آبیکامهای عمیق و پیدرپی را به ضیافتِ این کالبدِ بیجان میخوانم؛ گویی ریههایم پیلهای شدهاند برایِ رؤیایِ دودها که در انتظارِ پروانگیست.ر…