میخواهم از دختر بودن در این خاکِ سوخته بنویسم؛
از روایتِ گناهی که تنها جرمش، نفس کشیدن است.
در این سرزمین، دختر بودن، یک حکمِ اعدامِ تدریجی است.
ما در اینجا، گناهکارانی هستیم که از معصومیت، پرده پوشیدهاند؛
گناهکارانی که جرمشان، تنها ایستادن در برابرِ طوفانِ نفرت است.
به جرمِ لبخندی که در میانِ خاکسترِ رنج، از سرِ لجاجت بر لب نشست،
به جرمِ تار و پودِ موهایی که همچون پرچمِ آزادی، در بادِ تازیانهها میرقصد،
و به جرمِ تپشِ قلبهایی که در قفسِ تنگِ این عصرِ سیاه، به لرزه افتادهاند...
ما را به بند کشیدند؛
در حصارِ نگاههایی که از سنگ هم سردترند،
و در زندانِ عقلیاتی که از تاریکی، تاریکترند.
ای خاکِ بیرحم!
دخترهای این سرزمین، دیگر از چیزی نمیترسند...
چرا که ترس، پیشتر، تمامِ جانشان را بلعیده است.
آنها از مرگ نمیترسند، چرا که هر روز، ذرهذره در سکوتِ این مملکت، مُردهاند.
آنها از تنهایی نمیترسند، چرا که در شلوغترین لحظات، تنها در میانِ قضاوتهای بیروح، رها شدهاند.
و امروز... امروز که روزِ دختران است، چقدر این خاک خالی و سنگین است!
کجاست آن دخترانی که به جرمِ رؤیا دیدن، به قتل رسیدند؟
کجاست آنهایی که برای یک نفسِ آزاد، جان سپردند و زیر خاکِ سردِ بیتفاوتی، دفن شدند؟
آنها همانهایی بودند که رویاهایشان را، چون بذرِ بهاری در دلِ زمستان کاشتند،
تا شاید روزی، نسیمی از آزادی، بر تنِ این خاک بوزد...
اما نه بهاری آمد، و نه از آنها یادی شد.
تنها سکوتی آمد که از سنگ هم سنگینتر است؛
بهاری که آمد، اما نه از آنها یادی شد، نه از خونشان اثری ماند، نه از فریادشان...
تنها خاکستر ماند.
دختر بودن در اینجا سخت است...
سختتر از گذر از کوههای یخ، و تلختر از چشیدنِ طعمِ خاکستر در دهان.
سخت است وقتی زیباییات، به جرمِ گناه شمرده میشود،
و وقتی آوازِ زندگیات، با تازیانهیِ قضاوتها خاموش میگردد.
ما گناهکار نیستیم...
ما فقط، قربانیانِ زیبایی هستیم؛
قربانیانی که در این دنیایِ زشت، بیش از حد، به نور... و به زندگی... و به خودمان، عشق ورزیدیم.
ما با تمامِ زخمهایمان، با تمامِ غصههایمان،
با تمامِ آن رویاهایِ خاکشده،هنوز هم... شکوهِ این سرزمیین هستیم.
