چشمهایم را میبندم،
برای ثانیهای دنیا میایستد.
در سکوتی کوتاه از خود میپرسم؛
کجای این جهانی؟
من آدم مهربانی نبودم،
درست؛
آدمی تندخو و عصبی بودم.
اما هر بار که کسی را به عنوان همسفر انتخاب کردم،
تمامِ خودم را با او قسمت کردم.
با تمام نقصهایم،
با تمام ترسهایم،
با تمام آنچه داشتم.
و اکنون،
در این شبهای طولانی،
فقط یک سؤال بیجواب در من مانده است؛
پس جواب آن همه ماندن چه شد؟
چه شد آن همه جنگیدن،
آن همه چشمپوشی،
آن همه دوست داشتنِ خاموش؟
اگر روزی از من بپرسند حسرتِ چه چیزی تو را به پایان رساند،
خواهم گفت؛
نبودنِ کسی،
آنگونه که باید میبود،
آنگونه که من بودم.
و منظورم از بودن،
صرفاً حضور داشتن نیست.
بودنی که حس شود،
بودنی که پناه باشد،
بودنی که وقتی خستهای،
پیش از لبخندت،
اندوهت را ببیند.
همیشه برایم سؤال بود؛
چرا من باید حواسم به تکتک کلماتم میبود؟
چرا باید غمم را پشت شوخیها پنهان میکردم،
مبادا حالِ بدِ من،
آرامش کسی را بر هم بزند؟
چرا من همیشه باید خوب میبودم؟
چرا من همیشه باید میشنیدم،
اما هرگز شنیده نمیشدم؟
من آدمها را به حرف میآوردم،
تا شاید اندکی سبک شوند.
دردهایشان را به دوش میکشیدم،
و سهم من،
تنها این جمله بود:
«آیدا کلاً آدمی نیست که حرف بزند، به او گیر ندهید.»
و چه کسی میداند،
شاید اگر کمی بیشتر اصرار میکردید،
اگر کمی بیشتر میماندید،
اگر کمی بیشتر میپرسیدید،
بالاخره فرو میریختم
و از تمام آنچه سالها در سینهام دفن کرده بودم، حرف میزدم.
عجیب است...
من مجبور بودم شما را بشناسم،
زبان دوست داشته شدنتان را یاد بگیرم،
مراقب زخمهایتان باشم
و مطابق میل شما رفتار کنم.
اما شما،
حتی یک بار هم،
برای شناختن من مکث نکردید.
و شاید غمانگیزترین بخش ماجرا همین باشد؛
اینکه من،
تمام عمر،
برای آدمهایی خانه شدم
که حتی یک بار هم نپرسیدند
خودِ خانه،
در این همه زمستان،
چگونه دوام آورده است...
آدمی را که مرا بفهمد،
پناهی باشد برای رنجهایم
و خانهای باشد برای اشکهایم،
تا امروز پیدا نکردهام.
نمیدانم...
شاید هرگز پیدا نشود.
شاید بعضی آدمها،
سهمشان از این دنیا،
فقط آغوشهایی نیمهباز و قلبهایی نیمهحاضر باشد.
اما اگر روزی پیدا شود...
اگر روزی کسی از راه برسد
که سکوتهایم را هم بشنود،
که میان خندههایم،
غم پنهان چشمهایم را ببیند،
که از اشکهایم نترسد
و از شلوغی ذهنم خسته نشود،
گمان میکنم آن روز،
برای نخستین بار،
خودم را زمین بگذارم.
دیگر نقش آدمِ قوی را بازی نکنم.
دیگر از گفتنِ «حالم خوب نیست» نترسم.
دیگر نگران نباشم که مبادا زیادی باشم،
مبادا خستهکننده باشم،
مبادا رنجهایم کسی را فراری دهد.
شاید آن روز،
برای اولین بار،
به جای آنکه پناه دیگران باشم،
اجازه بدهم کسی پناه من باشد.

اجازه بدهم کسی پناه من باشد.