ویرانه بود؛ خسته و تهیتر از آنکه نامی بر حالش بتوان نهاد. بغض، چون دستی سرد، گلویش را در چنگ گرفته بود و راه هر فریادی را بسته. نمیدانست کدام دم، این شیشهٔ ترکخوردهٔ وجودش فرو خواهد ریخت و خردههای تیزش آخرین رمق جان را از او خواهند ستاند.
سالها بود که زیر آوار خاطرهها نفس میکشید؛ خاطرهٔ آن شاهکار خلقت، آن دلبر بیدل که آمدنش بهارِ جانش شد و رفتنش خزانِ عمرش. قلبی که روزگاری به شوق نام او میتپید، اکنون خسته و دلزده، در آستانهٔ خاموشی ایستاده بود؛ چون شمعی که آخرین قطرههای موم خویش را میسوزاند.
و او، در واپسین لحظههای حیات، نه آرزوی ثروتی داشت و نه تمنای شکوهی؛ تنها آغوشی میخواست بیمنت، پناهی از جنس مهر، تا سر خستهٔ خود را دمی بر آن بیاساید. اما دریغ، که میان او و آن آرزو، فاصلهای به بلندای تقدیر افتاده بود.
پس با عطر خیالِ یار، با نامی که هنوز بر لبانش زنده بود و با عشقی که مرگ نیز یارای خاموش کردنش را نداشت، آرامآرام به سوی پایان رفت؛ همچون مسافری که میداند مقصدش نه رهایی، که ادامهٔ دلتنگی در جهانی دیگر است.
و چه اندوهبار است سرنوشت دلدادهای که در تمام عمر، سهمش از معشوق تنها رؤیا باشد و حسرت؛ و از آغوش او، جز تمنایی جاودان نصیب نبرد.

جاودان نصیب نبرد.