ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیداشبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
آیدا
آیدا
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

خداحافظیِ ناقص

سه و چهار پنج دقیقه بامداد در حالی که مث همیشه با غم ها هم صحبت بودم به ویرگول سر زدم،وقتی نوشته‌های جدید دوستای عزیز رو میخوندم تازه متوجه شدم که دلم چقدر برای نوشتن و ویرگول تنگ شده .


این روزها زمان با شتابی کور و بی‌رحم از کنارم می‌گذرد و من هر لحظه بیشتر به پوچیِ رفتن آدم‌ها و به تنهاییِ سردی که در جانم لانه کرده، پی می‌برم. درد را عمیق‌تر از همیشه حس می‌کنم و خوب می‌دانم غم و رنج، دیگر مهمان نیستند؛ بخشی از استخوان و جان من شده‌اند، چیزی که نمی‌شود از آن گریخت، فقط باید زیر بارش خم شد و با آن زیست.هر روز که می‌گذرد، بیشتر به بااستعداد بودن خودم پی می‌برم؛ چون آن‌قدر خوب نقشِ سلامت و سرپا بودن را بازی می‌کنم که هر کسی را که می‌خواستم، فریب داده‌ام. اما حقیقت این است که ویرانی، آرام و بی‌صدا در من ریشه دوانده. آن‌قدر خسته‌ام که این خستگی دارد ذره‌ذره از پا درم می‌آورد. روحم فرسوده شده، جسمم رمقی ندارد، و من هر روز بیش از پیش به سقوطی خاموش نزدیک می‌شوم. مزه‌ی تلخ لبخندهای مرده‌ام، لحظه‌به‌لحظه ماندگارتر می‌شود؛ انگار هر بار که لبخند می‌زنم، چیزی در درونم می‌شکند و برای همیشه خاموش می‌شود.دیگر خواب هم برایم پناه نیست. شب‌ها فقط زمانِ پررنگ‌تر شدنِ نبودنت‌اند، زمانِ مرورِ همه‌ی چیزهایی که باید می‌ماندند و نماندند. با خودم می‌گویم آیا واقعاً باید دوست داشتنت را باور کنم؟ احساساتی که داشتی واقعی بود، یا فقط می‌خواستی من کنار تو بمانم تا خلأهای تاریکت را پر کنم؟ من هیچ‌وقت حتی سایه‌ای از این حس نداشتم که آن احساسات برای خودِ من بوده باشند.تو تمام محبتی را که می‌توانستی بدهی، از من دریغ کردی؛ و من، با تمام فرسودگی‌ام، همیشه تلاش کردم حتی ذره‌ای هم حس بی‌ارزشی نکنی. هر بار خودم را عقب کشیدم، هر بار احساساتم را فروخوردم، هر بار سکوت کردم تا تو کمتر زخم بخوری و غم به دلت راه پیدا نکند. من از خودم کم می‌کردم تا تو در تاریکی‌ات تنها نمانی، اما تو حتی همان اندک محبت را هم تمام‌وکمال به من ندادی.و حال من ماندم با شک‌هایی که مثل خوره آرامم می‌خورند، با خاطره‌هایی که هر چه بیشتر به آن‌ها پناه می‌برم، بیشتر زخم می‌زنند. شاید از همان ابتدا، تو من را نمی‌خواستی؛ فقط به حضورم عادت کرده بودی، به کسی که تنهایی‌ات را کم کند، به دستی که شب‌های سردت را سبک‌تر کند.تو حتی محبت‌هایی را که از جان من ریشه می‌گرفت نادیده گرفتی؛ احساساتی را که برای همه ثابت شده بود، زیر سوال بردی و بارها به من تهمتِ خائن بودن زدی. بعد هم خیال می‌کردی با هر بار معذرت‌خواهی، زخم‌هایی که کاشتی خوب می‌شوند. تازه با همان همه بی‌پروایی، از دوست داشتن حرف می‌زدی؟ اما آیا اصلاً دوست داشتن، بدون اعتماد، اسمش دوست داشتن است؟گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید آدمی که این‌همه درد را بی‌صدا حمل می‌کند، دیگر چیزی از خودش برای ادامه‌ی زندگی باقی نگذاشته باشد؛ اما باز هم ادامه می‌دهم، نه از سر امید، نه از سر روشنایی، فقط از روی عادتِ تلخِ زنده ماندن. هر صبح با زخمی تازه بیدار می‌شوم و وانمود می‌کنم هنوز چیزی از من نمانده که نشکند؛ در حالی که مدت‌هاست از درون فرو ریخته‌ام و فقط پوسته‌ای مانده‌ام که وانمود می‌کند سرپاست.دلم برای روزهایی تنگ شده که هنوز می‌شد به آدم‌ها اعتماد کرد، به لبخندها، به قول‌ها، به ماندن. اما حالا همه‌چیز شبیه یک خداحافظی ناقص است؛ یک رفتنِ بی‌صدا، یک نبودنِ ممتد، یک زخمِ باز که هیچ‌وقت بسته نمی‌شود. و من مانده‌ام با دلی که مدت ها ست زیر بارِ اندوه، آهسته و خاموش می‌سوزد.

،
،

۱۹
۱۲
آیدا
آیدا
شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید