اشکهایم یکییکی میچکند؛
قطرهقطره،
انگار غمی کهنه در تمام یاختههای تنم خانه کرده است.
و من، میان این شبهای بلند،
بارها از خودم پرسیدهام:
چرا زندگیام هنوز ادامه دارد؟
برای چه؟
برای که؟
نه آغوشی مانده که خواب را به چشمهای خستهام برگرداند،
نه شانهای که بتوانم تمام این بغضهای سالخورده را بر آن فرو بریزم.
تنها ماندهام،
با قلبی که از فرط دلتنگی،
گاه چنان میفشارد که انگار میخواهد در سکوت فرو بریزد.
خدایا…
آیا صدای شکستن این قلب را میشنوی؟
اصلاً حواست هست
که این پایین،
میان هیاهوی زمین،
کسی هنوز تو را صدا میزند؟
هر که را خواستم بماند،
بادهای بیرحم زمان از من گرفتند.
و حالا،
از آن همه آدم،
تنها چند خاطره مانده
و چند نام که شبها آرام زیر لب زمزمهشان میکنم.
میگویند قوی باش.
اما مگر کسی میداند
آدمی که سالها جنگیده،
چقدر خسته میشود؟
من از تظاهر به قوی بودن گذشتهام.
من از مرز لبخندهای دروغین گذشتهام.
و رنج،
مثل آبیِ عمیقی که انتهایی ندارد،
تمام وجودم را در خود کشیده است.
آه…
این رنجِ آبی،
این اندوهِ به رنگ دریا،
سالهاست در من موج میزند.
هر موجش حرفی دارد،
هر سکوتش زخمی.
من روزی خواهم رفت امروز یا فردایش را نمیدانم،اما یک روز خودم را رها خواهم ساخت
و تو اگر زمانی نام مرا به خاطر آوردی،
کنار پنجره بنشین،
بگذار باران آرام روی شیشهها بنوازد،
بگذار عطر تلخ قهوه با بوی دودِ سیگاری تلخ در هم بیامیزد
و آهنگهای قدیمی،
خاطره روزهایی را زمزمه کنند که میان تلخی و شیرینی گم شدند.
بر سر مزارم بیا و قول بده گلهایی از بوی تنت بر روی خاکِ سردِ خیس خورده ام بکاری
و برایم از لبخندهایت بگو،
از اشکهای بیصدایی که شبها روی بالش میریزند.
از قلب بیطاقتی بگو
که هنوز میان خاطرهها سرگردان است.
برایم از آبیِ دریا بگو،
از موجهایی که هر کدام رازی در سینه دارند،
از خورشید سوزانی که بر شانههای خاک میتابد،
از نسیم سحرگاهی
که انگار برای دلهای خسته لالایی میخواند.
و قول بده،
هر بار که گل آفتابگردانی دیدی،
هر بار که باران گرفت،
هر بار که قهوهای تلخ نوشیدی
یا آهنگی قدیمی قلبت را لرزاند،
لبخندی آرام بر لبانت بنشیند
و یادت نرود گاه گاهی بر سر مزارم
از شعر هایِ آبی ات بخوانی!
و بدان که بعضی آدمها،
هرچند دور،
در گوشهای از خاطرهها زندگی میکنند.
قول بده وقتی اسفند از راه رسید،
غمهایت را برای لحظهای کنار بگذاری
و خودت را برای بهاری تازه آماده کنی.
چون بهار،
حتی از دل سردترین زمستانها هم عبور میکند.
و شاید تلخترین حقیقت همین باشد؛
اینکه بعضی آدمها
تمام دردهایشان را با خود حمل میکنند،
بیآنکه کسی صدای شکستنشان را بشنود.
و یک شب،
در سکوتی که از هر فریادی بلندتر است،
چراغ آخرین پنجره خاموش میشود،
نه با هیاهو،
نه با وداعی باشکوه…
و دنیا،
بیآنکه لحظهای مکث کند،
به چرخیدن ادامه میدهد.
تنها بوی باران میماند،
چند آهنگ قدیمی،
رنجی به رنگ آبی،
و قلبی که روزی
بیش از اندازه دلتنگ بود.

بیش از اندازه دلتنگ بود.