
خسته روی نشیمن لم دادم، چشم هایم را بستم و سرم را تا حدی ولو کردم، آهی کشیدم که نه می توان آن را سرد خواند و نه گرم بلکه از وجود سرد و گرم کشیده ای بیرون می زد، سینه هایم که پایین آمد، چشمانم را بر پنجره ی شیشه ای مقابلم گشودم، کسی آنجا پرسه نمیزد من بودم و خدایم، اما راستش کس دیگری نیز بود، کجا؟
درونم لم داده بود، آزاد و رها، گویی بر تخت پادشاهی حکمرانی می کند، صدایش کردم:< چطوری؟ اونجا همه چی روبه راهه؟>
باد در غبغب انداخته سرش را تکان داد
_خلاصه اکنون بیکار شده ام و جز غم های قبلی غم جدیدی سرک نمی کشد، خواستی کاری کنی بسم الله
خبری نشد، تعجب نکردم، روزهایی بود که با وجود برگشت از پیکار با غم های گذشته دست به کار نمی شد و برایم روضه تازه ای نمی خواند.
_دیگر خود می دانی، وقت بیکاری بزن، کودکان مردم مسؤول گذشته ی من نیستند، با من سر جنگ داری نه آن طفل معصوم ها
باز لب گزید و سکوت کرد.
لب هایم را به نماد لبخند تا جایی که می توانستم کشیدم، به خدا چشمکی زدم، او بنده ی ضعیف میخواهد چه کار؟
انگار به تریپ قبایش برخورد شروع کرد، یک ریز گفت، بدون توقف بدون ایست بدون ملاحظه، انگار نه انگار این آدم دل دارد و دل هرچند قوی باشد باید نرم بماند باید پاک باشد نباید زخم ها آن را از پای در بیاورند، نباید جا بزند، نباید ستون ها را از زیر سقفش برداشت، یا راحت تر بگویم نباید بی فکر زد، کاش می توانستم فریاد بزنم اگر دین نداری آزاده باش، آزاده بزن به دل میزنی باشد بزن ولی مراقب پایه هایش باش.
اما او همچنان می گفت از شکست های پی در پی ام، از تنهایی هایم، از تاریخچه گریه هایم، از من می گفت وقتی خود را میان آسمان و زمین یافتم، می گفت؛
می گفت و من باز سرم را میان دو دستم می گرفتم و موهای جلوی سرم را از روی خشم می کشیدم و او ادامه می داد و تمامش نمیکرد، گویی ماموریت یافته بود تا لحظه ی زمین خوردن و اطمینان از برنخاستنم جلو بیاید،
یک لحظه سکوت کرد اما من محکم تر موهایم را می کشیدم، دندان هایم را به هم میمیفشردم و تا آستانه فروپاشی پیش میرفتم، تو گویی کسی با تمام وجودش مرا می کشید و من با هرچه داشتم از او می گریختم.
دوباره که شروع کرد، دستی روی انگشتانم نشست، چشمانم بسته بود، هیچ چیز ندیدم اما دستانم آرام شدند، صدا همچنان می آمد و گاهی از صدای موتور ماشین که خفه شده باشد به صدای وز وز پشه ای مزاحم میان خواب شبانه تبدیل می شد، او بی وقفه می گفت، و هی بازگو میکرد، انگار ضعف های من قرص هاییست که می بایست هر ثانیه چند هزار بار آنها را مصرف کند، او تمامش نکرد، اما دست هایم چرا، موهایم نفسی راحت کشیدند، درد ها بود اما من را نمی آزرد، پچ پچ صدایش برایم واضح بود کلمات می آمدند و پی در پی می رفتند اما حسی در من برنمی انگیختند.
نمی دانستم چه کنم منتظر ماندم، شبیه زمانی که درد لحظاتی آرام می گیرد و تو در تردیدی که این مکثیست کوتاه یا نوید درمانست، صبر کردم، اما آرام بودم صدا گاهی هیاهو می شد گه آرام و حق به جانب گاه طلبکار و یک وقت هایی تند و خشم آلود، چونان که اگر مهلت می یافت و توان داشت انگشت های باریکش را روی قلب گذاشته و با آن ناخن های شمشیرگونش می تراشید و از گدازه های خون که می تراوید و جاری می گشت همسان آب یخ نوشیدن در چله ی تابستان لذت می برد،
اما نه گویی داشت نفس های آخرش را می کشید گویی همه ی اینها تجسم گام های نهایی برای پرتاب تیری در ظلمات بود، گویی داستان شکل تازه ای می گرفت و از روند تکراری خود دور می شد.
نه شاید من هم قرار بود سینه هایم به جای آه با نفس های راحت بالا و پایین بیایند.
پدیده ی عجیبی رخ داد، ندای دیگری درونم برخاست، ندایی که با هر حرفش و هر طنینی که می انداخت نسیم خنکی مارپیچ طور رگ هایم را خنک و از جهنم تبعیدم میکرد.
صدایش آرام و با مسما بود: مگر قول داده بودی هیچگاه مرتکب خطا نشوی؟ مگر می توانی مسیری بیابی که در آن سراشیبی و چاله نباشد؟ و مگر ممکن نبود تو در آن چاله ها پا بیفکنی؟ این مردک می گوید تو شکست خورده ای، اما من در تو این صفت را ندیده ام، تو؟
مگر ندیده ست هربار بعد از شکست هایت چه مسیرهای پرشکوفه ای طی کردی؟
مگر کور است و نمی بیند که گر میان مسیر گاهی استراحت های بیجا کردی، بعد با چه سرعتی دویدی تا خودت را به مقصد برسانی، از او بپرس بار چندم است که زندگی می کنی؟
با خودت فکر کن نه به چرندیاتی که این می گوید بلکه بیندیش که زندگی چه خاطره های خوبی از تو دارد، که بعد از هر گریه چه استوار برخاستی و چه رابطه ی عمیقی با خدایت ساختی، دستانت را از دستانم جدا نکن و فقط برو، بی شک تا پرواز یادگرفتنت کنارت می مانم، همانطور که همیشه اینجا بودم، تنهایت نمی گذارم، آرام بگیر
همه چیز آرام شد دیگر صدایی از او بلند نمی شد کسی نمی دانست می گفت از اول هم چیزی نبوده، حالم لحظه به لحظه روشن تر می شد،
چشم هایم را باز نکردم یک آن ترسیدم نکند رویا باشد دست ها دور سینه حلقه شدند، خودم را میان باغ های پر شکوفه تصور کردم و چرخشی با ریتم چرخش زمینی اما اینبار در آسمانی که فقط آرامش اجازه ی ورود به من را دارد...