ویرگول
ورودثبت نام
✨دختر آهو🌱
✨دختر آهو🌱نفس من در این غمکده رقص را بلد است...
✨دختر آهو🌱
✨دختر آهو🌱
خواندن ۵ دقیقه·۲۱ روز پیش

داستان کوتاه دیوار آبی

دیوار آبی

_ بابا؟ پای چشمت چرا کبوده؟

سیاوش در را بست و به راهروی خانه قدم گذاشت. زنی ۴ـ۳۳ ساله باعجله به سمتش می‌آمد. دستش را گرفت و کمکش کرد کفش‌هایش را دربیاورد. چشم‌هایش نگران بود. سیاوش تلاطم زن را نمی‌دید. به روبه‌رویش خیره شده بود. زن از پیش پایش بلند شد و کبودی زیر چشم سیاوش را لمس کرد.

_ باز خوردی زمین؟

سیاوش خودش را در آینه نگاه کرد. پای چشمش به اندازه‌ی نیم‌وجب سیاه شده بود.

_ نمی‌دونم!

زن دستش را مثل حلقه‌ی محافظ پشت کمر پیرمرد گرفت و به طرف پذیرایی هدایتش کرد.

_ باشه باباجون! بیا تو... مهمون داریم.

سیاوش سلانه سلانه وارد پذیرایی شد. مرد میانسالی که روی مبل نشسته بود، با دیدنش از جا بلند شد و به طرفش آمد.

_ به بهه... احوال دایی‌جان؟

سیاوش از خوشرویی مرد سر ذوق آمد.

احوالپرسی که می‌کرد خودش هم می‌فهمید صدایش از بقیه‌ی وقت‌ها بلندتر و احتمالا خوشحال‌تر بود.

سمت دیگر پذیرایی یک زن و یک بچه هم نشسته بودند.

سیاوش، همه‌جای خانه، جای مخصوص خودش را داشت. صندلی خودش توی آشپزخانه، تشکچه و بالش خودش توی هال، مبل خودش هم توی پذیرایی.

رفت و روی مبل خودش نشست. مرد میانسال کنارش بود. چایی‌اش را از روی سینی‌ای که جلویش تعارف شده بود برداشت و رو به پیرمرد کرد.

_ چشمت چرا کبود شده دایی‌جان؟

سیاوش می‌خواست جواب بدهد. اما تا خواست دهانش را باز کند، یادش رفت چه چیزی قرار بود بگوید. تا خواست یادش بیاید چه چیزی قرار بود بگوید، یادش رفت که مرد چه پرسیده بود.

زنی که سینی چای را تعارف کرده بود، پیش‌دستی کرد و جواب مرد را داد.

_ توی کوچه زمین خورده. قبلنم یه‌بار اینجوری شد.

سیاوش رویش را به طرف مرد گرداند. موهای وسط سرش ریخته، اما هنوز سفید نبودند. صورتش گرد بود و با سبیل‌هایش گردتر دیده‌ می‌شد. چشم‌هایش... سیاوش نمی‌دانست چه رنگی‌اند. اما فهمید مهربانند.

لبخندی زد که دندان‌های یکی‌درمیانش نمایان شد.

_ من شمارو نمی‌شناسم پسرم!

_ من کیوانم دایی. خواهرزادت.

سیاوش خنده‌ی بی‌صدایی کرد و شانه‌هایش تکان خورد.

_ من همه‌چی یادم می‌ره. هیچکسو نمی‌شناسم.

کیوان هم لبخند آرامی زد. سیاوش فکر کرد می‌خواهد چیزی بگوید، اما نگفت. در عوض رویش را برگرداند طرف زنی که روبه‌روی سیاوش نشسته بود و روسری قرمزی به سر داشت.

همه باهم حرف می‌زدند. سیاوش صداهایشان را می‌شنید. اما نمی‌فهمید چه می‌گویند. می‌خواست به حرف‌هایشان گوش بدهد. جوابشان را بدهد. نکند مهمان‌ها فکر می‌کردند سیاوش دوستشان ندارد. یا از دیدنشان خوشحال نیست. نکند آن دختربچه که آن طرف اتاق نشسته بود از او می‌ترسید.

سیاوش نگاهش کرد. لبخند زد. دخترک هم خندید. سیاوش با دستش اشاره کرد که دخترک بیاید پیشش. آمد. شکلاتی از میز جلویش برداشت و به دست دختر داد. دخترک خندید و دندان‌هایش معلوم شد. هنوز شیری بودند. سیاوش از خنده‌ی دختر خندید و دست‌هایش را گرفت.

_ اسمت چیه باباجان؟

_ آوا!

صدای آوا شیرین بود. بامزه بود. سیاوش می‌خواست بیشتر با او حرف بزند اما آوا برگشت و رفت بغل مردی که کنار سیاوش نشسته بود.

نگاهی به مرد انداخت. چشم‌هایش مهربان بودند.

_ شما کی هستی پسرم؟

چشم‌های مرد مهربان‌تر شد.

_ کیوانم دایی. پسر یاقوت.

سیاوش سرش را تکان داد.

_ یادم نمیاد.

_ یادته بچه بودم میومدی دنبالم می‌رفتیم شهر فرنگو نشونم بدی؟

اخم کم‌چینی به پیشانی سیاوش افتاد.

_ آره... شهر فرنگ... یادمه.

نگاهش را دور اتاق چرخاند. به قاب عکسی که بالای شومینه نشسته بود اشاره کرد و نشان مرد کناری‌اش داد.

_ اون خانمه توی اون عکس خورشیده.

مرد، ذوق‌زده خندید.

_ آره دایی. خورشیده... یادته یه خونه‌ی بزرگ داشتین؟ میومدیم خونتون برامون کباب سیخ می‌کشیدی.

خنده‌ی سیاوش دندان‌نما شد. ته چشم‌هایش انگار برقی زد.

_ آره... یه خونه داشتم... دیواراش آبی بود.

_ آره دایی‌جان. آبی بود. با خورشید رنگش کردین.

سیاوش به زمین چشم دوخت. جوری لبخند می‌زد انگار که خورشید همان‌جا نشسته بود و داشت قربان‌صدقه‌اش می‌رفت.

_ اون دختربچه که کنار خورشید نشسته رو می‌شناسی؟

صدای کیوان چشم‌های سیاوش را گرداند. دوباره به قاب عکس نگاه کرد. دختربچه‌ای کنار خورشید نشسته بود. دو رشته موی بلند بافته‌اش روی شانه‌هایش سر می‌خوردند. چال گونه‌اش از فاصله‌ی دور هم دیده می‌شد. چشم‌های دختر سبز بود. مثل خورشید.

_ سولمازمه... چندساله ندیدمش.

زنی که روسری قرمز به سر داشت لبخند بی‌جانی زد و گفت:

_ سولماز منم بابا!

سیاوش به زن نگاه کرد. چشم‌هایش سبز بود. مثل خورشید. مثل سولماز...

چقدر بزرگ شده بود.

سیاوش به دخترکی که روی پاهای مرد کناری‌اش نشسته بود لبخند زد. شکلاتی برداشت و به دستش داد و دخترک با ذوق آن را گرفت.

نگاهی به عکس بالای شومینه انداخت و آن را به مرد کناری‌اش نشان داد.

_ اون خانمه توی اون عکس خورشیده.

مرد لبخند زد. چشم‌هایش مهربان بودند.

_ آره دایی... خورشیده.

سیاوش فنجان چایی‌اش را برداشت. نگاهش به آینه‌ی روی طاقچه افتاد و خودش را دید. پای چشمش به اندازه‌ی نیم‌وجب سیاه شده بود.

سیاوش خواست بلند شود و برود کاری کند تا چشمش خوب بشود. اما فقط توانست به چشم‌های سبز زنی نگاه کند که روبه‌رویش نشسته بود. زن معنای نگاهش را فهمید.

_ جونم بابا؟ چی‌شده؟

_ چشمم چرا کبوده؟

_ چیزی نیست. افتادی زمین.

سیاوش فنجان خالی چایی‌اش را روی میز گذاشت. خواست آستین پیراهنش را بالا بزند. اما نتوانست. دست‌هایش می‌لرزیدند.

مردی که کنارش نشسته بود، خودش را سیاوش نزدیک کرد و خواست کمکش کند.

_ چیکار می‌کنی دایی‌جان؟

سیاوش به مرد نگاه کرد.

_ می‌خوام وضو بگیرم.

زنی که چشم‌های خورشید را داشت به طرف سیاوش آمد. دستش را آرام گرفت و خواست بلندش کند که سیاوش مانع شد.

_ شما اذیت می‌شی دخترم. بگو سولماز بیاد.

سولماز، آستین پیراهن سیاوش را بالا می‌کشید.

_ من سولمازم بابا...

سیاوش
۲۱
۳
✨دختر آهو🌱
✨دختر آهو🌱
نفس من در این غمکده رقص را بلد است...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید